یاسی·۳ سال پیشدهکده زندگانیای دوست اینجا دهکده زندگانی ستروزی به غم و روزی به شادی ستاینجا کسی با دیگری آشنا نیستصدبار اگر همدیگر را ببینیم ناآشنایی ست در این دهکده ه…
یاسی·۴ سال پیشاحوال یک انسان بیمارچند وقتی بود اصلا ندیده بودمش. از نگاه کردن به صورتش هراس داشتم. نمیتوانستم به چشم هایش نگاه کنم و بگویم با زندگی اش چه کردم. میدانستم در…
یاسی·۴ سال پیشپاییزشاید، که پاییزآن تک درخت عاشق باغ باشدکه به جای خبر وصال معشوقه خود خبر از فراق عشق را دادند و ز غم فراق معشوقه خود آهسته به آهسته دلش ویرا…
یاسی·۴ سال پیشماهی و دریاماهی ز دریا پرسیدمن چگونه هستم؟دریا موج آخر را هم به سخره سنگی کوبیدپاسخ دریا فقط یک جمله بودمثل ماه زیبا و چشم نواز هستیماهی کوچک دوباره پ…
یاسی·۴ سال پیشنامهنامه هایی مینویسم از برای دوستخط اول را اینگونه آغاز میکنم به نام خالق چشمان دوستخط دوم مینویسم از هجران دوستدر دلم حزن دارم از دوری دوستسا…
یاسی·۴ سال پیشگندم زار قلبمدر گندم زار قلبمرهگذران زیادی دیدمهیچکس ماندگار نبودتا اینکه تو آمدیتو با رهگذران دیگر فرق داشتیسوار بر دوچرخه نگاهتبا سبدی از گل نرگس آمدی…
یاسی·۴ سال پیشبافتنی زندگیسرگرم بافتنی با کاموای زندگی ام شدمبرای دست هایم که سردی این روز ها را حس نکنندبرای قلبم که از سردی آدم ها نشکندو برای روحم که بتواند در سر…
یاسی·۴ سال پیشبغضدستانش زخم بودنه تنها دستانش بلکه کل وجودش از جراحت پر بودولی باز هم بلند شدسازش را برداشت و شروع به نواختن کرددر تنهایی شب با قولی بزرگ جن…