
پیراهن گلداری که خاله سوزان برایم سوغاتی اورده را میپوشم.چقدر زیبا . رقص کنان به دور خودم میچرخم و آهنگ زندگی را با حرکات دستانم ؛ مینوازم. از حرکت می ایستم و به این پیراهن زیبا نگاه میکنم. طرحی از لیمو های شیرین و لیمو های ترش که در دل پارچه ، به شادی؛ نشسته اند.
برای آنکه طعم احساساتم را عمیق تر بچشم ، افکارم را دو دستی میچسبم. همانند کودکی که خوراکی مورد علاقه اش را قایم میکند تا به دور از چشم همه ، به تنهایی آن را بخورد...
می آیم بر روی صندلی چوبی کنار پنجره می نشینم. آن را باز کرده و به بیرون نگاه میکنم. در فکر خودم فرو میروم. در تصوراتم ، مزرعه لیموی بزرگ و زیبایی را می بینم که در آن لیمو شیرین و لیمو ترش میچینم. لیمویی را از سبد بر میدارم و آن را بو میکنم. عطر شیرینش تمام روحم را نوازش میکند. ذوق میکنم و لبخندی میزنم.
انگار که واقعا همین الآن لیمویی را دستم نگه داشته ام.🍋