ویرگول
ورودثبت نام
کمال
کمالکارمند دون پایه شرکت آی تی
کمال
کمال
خواندن ۲ دقیقه·۸ سال پیش

مقصد جاده است


یه جاده است، خاکی. مثل اینکه دو سه ساعت پیش یه نم بارون زده به خاک گرم جاده ،یه رگبار زود گذر که فقط خاک رس روی جاده رو کمی تر کرده و رنگ خاک از قرمز به سمت قهوه‌ای متمایل شده. بوی خاک نمناک دماغ آدم رو نوازش میده و نور آفتاب ساعت یازده صبح، روح رو به پرواز کردن تشویق می‌کنه.

چشم که میندازی به جاده، چارصد پونصد متر اون طرف تر،اونجا که شاید یه درخت بیده، آره يه بید مجنون که بچه‌ها میگن بید فرق وسط، می‌پیچه،می‌پیچه پشت اون تپه سبز رنگ. معلومه که مدت‌هاست گله‌ای از اینجا رد نشده چون رنگ سبز تپه‌ها از رنگ قهوه‌ای شون بیشتره. جاده تا برسه به تپه دوتا پیچ می‌خوره. نمی‌دونم چه دلیلی داشته شاید اونی که این جاده رو درست کرده مست بوده! ولي نه جاده‌های توی دشت و صحرا بر اثر مرور زمان از بس آدم‌ها و حيوون‌ها ازش رد می‌شوند مشخص می‌شه. نمی‌شه که همه‌ی آدم‌ها و حیوون‌ها سرخوش باشند. نمی‌دونم چرا این پیچ‌هارو داره، هر چی هست با این پیچ‌ها جاده خواستنی تر می‌شه با اين پیچ‌های راز آمیزش. امکان نداره یه نفر به اینجا برسه و نخواد تا آخرش ادامه بده.


فکر اينکه، پشت اون تپه، همون جا که دیگه نمی‌شه ادامه جاده رو دید، چیه؟ یک لحظه هم آدم رو رها نمی‌کنه. برای همینه که وسوسه می‌شی که ادامه بدی. توی دل آدم آشوب می‌شه که: ای وای حالا چی می‌شه؟ پشت اون تپه چیه؟ نکنه دیگه این دشت قشنگ نباشه یا از همه بدتر نکنه که به یه شهر شلوغ دیگه برسم!!!

همه این‌ها هیجان جاده رو زیادتر می‌کنه فرقی نداره پیاده باشی یا با یه دوچرخه ولی حتما با ماشین نیستی. پس وقتی راه میری یا رکاب می‌زنی صدای خرد شدن گوله‌های ریز خاک نمناک رو زیر پا یا چرخ دوچرخه به خوبی می‌شنوی، چقدر صدای لذت بخشیه و با یه رتیم قطع نشدنی تکرار می‌شه، شبیه خرت‌خرته ولی خيلی دلنشین‌تر. مث وقتی عشقت جلوت بیسکوییت می‌خوره!

بعد، نزدیک ظهر که می‌شه یه کمی پاهات خسته شده دلت می‌خواد دستت رو بکنی توی کوله پشتی و ظرف آب رو در بیاری اما دلت نمیاد، دلت نمیاد ریتم راه رفتن رو به هم بزنی ... وقتی دیگه میل جسمت بر خواستن روحت غلبه می‌کنه می ایستی، اون وقته که هم کمی آب می‌خوری و هم برمی‌گردی و به پشت سرت نگاه می‌کنی. شاید با خودت بگی « اه من چقدر راه اومدم» شاید هم برات مهم نباشه. آره! حتی یه ذره هم به این نباید فکر کنی که آخرش چی می‌شه. همیشه، این فکر کردن به آخرش، آدم رو داغون می‌کنه. چون اینکه آخرش چی میشه مهم نيست ! باور کنيد مهم نيست! مهم اینه که شما الان اینجا وسط این جاده که مثل اَبروی کمون یار قشنگه ایستادی.

مهم خودِ خودِ اين جاده است، نه هيچ چيز ديگه و نه مقصد !
تو بخاطر جاده است که اینجایی به خاطر اونه که لذت میبری.
به خاطر اونه که به یه جایی می‌رسی.

پس ياد مون نره که هدف جاده است، مقصد جاده!

دل نوشتهروزنوشتزندگی
۲
۱
کمال
کمال
کارمند دون پایه شرکت آی تی
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید