صحنه های هستند که از ذهن ادم پاک نمیشوند ،صحنه های که بخش جدایی برای خودشان در ذهن ادم ایجاد میکنند و تا ابد به زندگی در ذهن شما ادامه میدهند ،حداقل تا زمانی که ...تا زمانی که میتوانند .
اشک های بهراد یکی از این صحنه هاست .اشک های کودکی چهار ساله که بعد از شنیدن صدای بمب جاری شدند .اشک های که تمام ناشدنی بودند ،اشک های که هیچ بغلی برایشان آرامش بخش نبود .صحنه بدون پس زمینه نبود اما انگار تمام پس زمینه در اشک ها گم شده بود .همه چیز در اشک های کودک چهارساله خلاصه میشد . بچه های که میدوند تا از رعد و برق در امان باشند،کودکی که میترسید اما تلاش میکرد لبخند بزنه ، گروهی که با ترس همچنان در حال کاشتن بذر بودند و بذرهای که کاشته میشدند . بذر های که کاشته میشدند به امید اینکه این ماجرا ،این طوفان هم روزی تمام میشود.
صحنه تمام شد ،روز به پایان رسید. طوفان گاهی تند تر و گاهی آرام تر شد .روز های بود که میان طوفان فقط یک لبخند ساده به من امید زندگی میداد .انگار تمام روز منتظر بودم تا لبخند از راه برسد که بتوانم به زندگی ادامه بدهم و لبخند از راه میرسید ،کمک از راه میرسید و من زنده ماندم تا برای صحنه بعدی آماده بشوم .چرا که زندگی همین است . زنده میمانیم تا به صحنه های ماندگار برسیم .زندگی میکنیم تا صحنه های ماندگار از راه برسند و در اون لحظه تمام زندگی گذشته به کناری میرود و زندگی جدیدی اغاز میشود . و زندگی همین است .ما با داستان جدید باز هم نفس میکشیم شاید سخت تر از گذشته و در گاهی اوقات آسان تر در هر حال ادامه میدهیم ،عادت میکنیم تا زمانی که به ماجرای بعدی برسیم . و صحنهی ماندگار بعدی روی پرده می آید و ما دوباره تمام داستان گذشته رو به کناری میگذاریم و ماجرای جدید آشنا میشویم.
