زینب

ناگهان صدای شکستن چیزی آمد و همزمان صدای جیغ زینب-دختر خواهرم- بلند شد. سراسیمه از اتاقم بیرون آمدم و زینب را در حالی دیدم که با صورت به روی پله ها افتاده بود، سرش را بالا گرفته بود و در نزدیکی چشمش تهِ لیوان شکسته ای بود که دستش بوده. یک دمپایی روی راه پله افتاده بود و خرده شیشه های لیوان روی سنگ های مرمر راه پله پخش شده بودند. ناله ی زینب با آن موهای فرفری بورش جگرم را خراش می داد. یک پایش در هوا معلق بود و دمپایی بزرگ لژ داری که چپه به پایش کرده بود خود نمایی میکرد. نگو زینب 3 ساله دمپایی های مادرم را چپه پوشیده بود و با لیوان آبی که در دست داشت مدام بالا و پایین رفته بود و در نهایت تعادلش را از دست داده بود و لیز خورده بود.

چه صحنه ی دلخراشی بود. سریع رفتم داخل حمام و یک دمپایی برداشته، به پا کردم تا بیایم به داد زینب برسم. تا او را از آن لیوان شکسته دور کنم. تا او را از آن وضعیت نجات دهم. همه چیز به سرعت می گذشت و تا آمدم، دیدم زینب را برده اند و روی مبل نشانده اند. مادر و خواهرم هم دمپایی پایشان کرده اند تا خرده شیشه ها به پایشان نرود و سریع داشتند آنها را جمع می کردند و جارو می کشیدند. زینب اشک می ریخت و ناله می کرد و آن تصویر در ذهنم هک شده بود. تصویر آن لیوان شکسته ی لعنتی کنار چشم های عسلی زینب. خدا بهش رحم کرده بود. بغض دلم ترکیده بود و اشک می ریختم. آخر زینب سوگلی من بود. وقتی می گفت "دایی جوون" و لپ هایش گود می افتاد، قند توی دلم آب می شد.

از شدت غصه به قلبم فشار آمده بود. گویی صخره ای را روی قفسه ی سینه ات بگذارند. زینب را سریع بردند بیمارستان و دو ساعت بعد با دستی گچ گرفته آوردندش خانه. ناله می کرد ولی می گفتند دکتر گفته دستش مویه کرده و چند هفته ای باید در گچ بماند. خواهرم این ها تهران زندگی می کنند و هر چند ماه یک بار که می آیند مشهد، دو سه هفته ای خانه مان می مانند. حال قرار بود زینب این دو سه هفته را با دست گچ گرفته بگذراند. البته همان سال مادرم کلی لباس های خوشگل برایش دوخته بود و کلی عکس خوشگل با همان دست گچ گرفته ازش گرفتم. یکی از آن عکس ها را هم قاب کرده ایم و گذاشتیم بالای شومینه ی خانه و هر بار من آن عکس را می بینم با خودم می گویم "خداروشکر ، به خیر گذشت"

#جزئی_نگاری

#سید_مهدار_بنی_هاشمی

5اسفند1400