عشق ممنوعه

یک آهنگ اسپانیایی

پخش میشد

از گرامافون قدیمی مادربزرگ

خانه ساکت بود

زل زدم از پنجره بیرون را

دخترک پهن می کرد لباسم را

روی بند رخت

عاشقش بودم

یاسمن

دختر کارگر خانه ی اجدادی

باد می زد

موهایش رها در آسمان

چشم هایم محو در قامت رعنایش

مست عطر موهایش

می شدم پروانه

رها از تن

روحم آزاد

می گرفتم دست هایش را

می خرامیدیم دنیا را ، آسمان را ، دریا را

اما

امان از رسم دنیا

رسوم خشک انسانی

که میگفت

او کارگر زاده ست

و من خان .. که او نوکر

که من ارباب

که ما نیستیم هم شان و هم کفو

نیستیم شایسته برای هم

که این ها همه هست پایانی

برای عشقمان

#سید_مهدار_بنی_هاشمی

20بهمن1400