سلام به شما گلای تو خونه ، ویرگولی های نمونه. دیشب در گروه ویرگولی های مقیم بله یکی از دوستان اعلام کرد که به مشهد اومده و از من خواست چند جای باحال را بهش معرفی کنم. منم چند تا کافی شاپ و کافه کتاب رو بهش معرفی کردم و گفت تنها حال نمیده که برم. گفتم اگر دوس داری منم بیام؟ گفت اگر بیای خوب میشه. حالا این دوست عزیز نه در ویرگول فعال بوده نه توی گروه خیلی چت کرده بودیم با هم. ولی خب رسالت من دیدن این دوستان ویرگولی عزیز هست.
با هم جای پردیس کتاب قرار گذاشتیم و من رفتم شرکت و کمی دیرتر از زمان قرارمان متوجه تماس از دست رفته ی دکتر محمد حسین خان شدم و بهش زنگ زدم و گفتم پنج دقیقه دیر می آیم و ایشان زود رسیده بود و من هم سریع میرفتم که بهش برسم و هی توی مسیر جلویم را پیرزن ها میگرفتند و آدرس میپرسیدند. خلاصه با ده دقیقه تاخیر-که برای من حکم مرگ را دارد- به جای پردیس کتاب رسیدم و دیدم جوانی رعنا با عینکی گرد منتظر است. فهمیدم خودش است. بهش سلام کردم:
-سلام دکتر
-دکتر کجا بود؟ هنوز دانشجویم ..
- خب من رو آینده ت دارم سرمایه گذاری میکنم.
ازش معذرت خواهی کردم برای دیرکردم و بهش گفتم جزو افتخاراتم ثبت شد که تونستم یک دکتر رو معطل کنم. چه بسا که همیشه دکترها مریض ها رو معطل میکنن. ولی من الان ده دقیقه معطلت کردم.. یوهااا ها ها . خندید و در دلش گفت دهنت سرویس سید.
همان نزدیکی ها یک کافی شاپ هست به نام کافه تودی یا همان کافه امروز خودمان. من قبلا رفته بودم و با هم رفتیم داخل و جایی نشستیم. نگاهی به منو انداختیم و ایشان لاته سفارش داد و من هم شیک نوتلا موز. بعد کمی حال و احوال پرسیدیم و ازش پرسیدم چه می خواند؟ گفت پزشکی میخواند در شهر کرمانشاه. قربون این دکترها برم من. کمی سوال در مورد نشر کتاب پرسید. کمی سوال در مورد شعر و اینطور چیزها. در مورد نویسنده های مورد علاقه ام. چند نفری را معرفی کردم و سر سلینجر تفاهم داشتیم ولی آخرش گفتم قصد ازدواج ندارم نقطه
گفت بیشین بینیم بابا. دندون یا پرستار نباشی کنسله. گفتم پسرم ها. به این مورد هم اشاره میکردی بد نبود. خلاصه کمی حرف زدیم در مورد نویسنده ها و از دانشگاهشان گفت و پرسیدم کیس لایق پیدا نکردی؟ گفت حاشا و کلا که نه. خلاصه خیلی متنوع صحبت کردیم و دنبال بیلیارد میگشت که برویم بازی کنیم و مرا ببرد. ولی خب قبلش میخواستیم برویم کافه کتاب آفتاب. که رفتیم و نشستیم و یک چیزکیکِ مارتادلا-اسمش را دقیق یادم نیست- سفارش دادیم و دو تایی خوردیم. ولی خب چون از کافی شاپ قبلی شکممان پر بود ، من چیزی سفارش ندادم و ظالم ها فقط به خاطر اشغال صندلی هفتاد هزار تومان ازم گرفتند. خدایا تو شاهدی. حلالشان نمیکنم.
چیز کیک خوبی بود و چسبید. کمی در باره ی آینده و ازدواج و اینطور چیزها حرف زدیم و گفتم من که به کانی قول داده ام ازدواج نکنم. تو اگر نیمه ی گمشده ات را پیدا کردی و بهت میدادند بسم الله. چیز کیکمان را هم خوردم و به عنوان عیدی عید غدیر برای اینکه ریا شود من حساب کردم. این را ذکر کردم تا در تاریخ ثبت شود اولین نفری که در سال 1405 از من عیدی گرفت که بود. آمدیم بیرون و همچنان حرف میزدیم و عرق میریختیم و از ژنتیک میگفتم برایش. هی بحث منحرف میشد و باز به ژنتیک ختم میشید. دما در حد تخم مرغ نیمرو کردن زیر آفتاب بود ها و دکتر میگفت برویم بیلیارد بازی کنیم. که حسش نبود و گفتم باشد برای یک وقت دیگر.
خلاصه یک خداحافظی ژنتیکی کردیم با هم و مطمئن شدیم که به جفتمان خوش گذشته یا نه؟ که خوش گذشته بود و این شد پایان پنجمین قرار ویرگولی من. به امید قرارهای ویرگولی بیشتر