مرغ ماهیخوار·۲ روز پیشکافهای که فقط خودت را سرو میکردسهشنبه عصر بود که «سامان» فهمید دیگر نمیتواند تظاهر کند. صفحهی مانیتورش پر بود از نمودار و عدد و ایمیل، اما درونش خلأیی موج میزد که نمی…
سبا بابائی·۸ ماه پیشکافهی من و خانم سیندلم میخواهد یک کافه کتاب اینشکلی داشته باشم. یک خانهی قدیمی با وسایل قدیمی. اتاقهای تودرتو، طاقچههایی با آئینه و شمعدان مادربزرگها، پر…
سبا محمدیان·۹ ماه پیشمستی یا لحظه حال ؟شنیدن یه ترانه از بانو مهستی بهانه ای شد برای نوشتن از ذهن، گذشته ، آینده و حال ! و تجربه های ساده ای مثل اینکه چطور بیایم به زندگی ؟
Nora.sh·۱ سال پیشمیز شمارهی چهار:) [داستان کوتاه]میز شمارهی چهار هیچ وقت خالی نیست. اولین مشتریهایی که وارد کافه میشن پشت آن میز مینشینند و آخرین مشتریان همیشه از سر آن میز بلند میشوند…
Hani Jahanian·۱ سال پیشدنیا با ساعت من کوک نمیشودحانیه جهانیان _ هفت صبح/ لباس رسمی سفید و اتوکشیدهاش با شلوار پارچهای مشکی چنان ترکیب رسمی و زیبایی از او ساخته که باعث میشود از لباس را…
سین دال·۱ سال پیشکافه کتابهر دو دانشجو بودیم، ادبیات میخوندیماول هر کلاس اون یه شعر عاشقانه آماده میکرد و از استاد اجازه میگرفت تا بخونه، آخر هر شعر هم میگفت (برای…
ملیکا غنمی·۲ سال پیشخاطره ای شاید خنده داریک روز عادی در کتابفروشی همیشه، همه چیز داره به روال خودش پیش میره. کتابها تو قفسهها نشستن، مشتریها دارن با چشمهایی که از کنجکاوی میدر…
اسپریچو·۲ سال پیشدلبری برای صبح دلانگیز بهار🌱برای صبح دل انگیز بهار:سلام نورانیترین، بارانیترینمیدونستی خیلی زیبایی..صبح های بهار دقیقا مثل عطر بهارنارنجِ کوچههای شیرازِشبیه بوی دری…