ویرگول
ورودثبت نام
سید مهدار بنی هاشمی
سید مهدار بنی هاشمینویسنده ی رمان یک عاشقانه سریع و آتشین- و رمان پدر عشق بسوزد - شاعر مجموعه: قشنگترین منحنی سرخ دنیا
سید مهدار بنی هاشمی
سید مهدار بنی هاشمی
خواندن ۷ دقیقه·۳ سال پیش

نظریه ای در باب اینکه چرا از فردی بدمان می آید

بسم الله الرحمن الرحیم. سلام. به نظر من یکی از دلایلی که ما از افراد خوشمان نمی آید عدم شناخت کافی از طرف مقابل است. و این بدآمدن ممکن است در صورت شناخت هنوز پا برجا باشد ولی انسان موجودی چند وجهی ست و وقتی شناخت بیشتر شود می بینی از چند وجه طرف خوشت می آید از چند وجه نه. مثلا یک بنده خدایی هست در شرکتمان که من خیلی خوشم نمی آمده از اول ازش. چرا ؟ زیرا. حتما دلیل داشته دیگر. چونکه آدم منفی نگر و غر غروئیست و من طرفدار این مدل سبک زندگی نیستم. حالا از قضا دست تقدیر که گلچین روزگار میکند. گشته و این گل خارشتر را برای من گلچین کرده و آورده کنار من نشانده. و خب بخش هامان یکی شده و همکاریمان در هم تنیده.

خب آدم است دیگر ارتباط برقرار می کند. حرف می زند. بحث می کند و من درین مدت دیده ام که چه ویژگی های مثبتی هم دارد این فرد. دیده ام که چه شباهت هایی به من دارد. حالا درست از طرز فکرش که تحت تاثیر اخبار نادرست و منفی و وضع اقتصادی نامساعدش است خوشم نمی آید. ولی خب آدم متعهد باوفا و با مرامیست. این ها را که نمی شود نادیده گرفت. زاویه دیدمان به زندگی متفاوت است. شاید من هم جای او بودم همانطور میشدم. بعد هم غذای فکری آدم روی افکار و بیان آدم خیلی تاثیر می گذارد. کسی که قوت قالبش سم باشد خب یا میمیرد یا افعی می شود. والا. شک دارید؟ می توانید بروید امتحان کنید. الان دو سه نفر دست هایشان را میبرند بالا و میگویند ما که طوریمان نشده. والا.

پس به این نتیجه رسیدیم که زود قضاوت نکنیم افراد را. زود از لیستمان خطشان نزنیم. دورشان نیاندازیم. چه بسا همان کسی که خوشمان نمی آید ازش فقط از یک چیزش خوشمان نیاید. ولی وقتی با وی رفاقت کردیم ببینیم آدم ارزشمند و رفیق خوبی ست. مثلا همین دیشب با یکی از دوستان دوران دبیرستان که در دانشگاه هم هم رشته بودیم ولی از کنار هم رد میشدیم یک کله ای بیش برایش تکان نمیدادم رفتیم بیرون. چرا؟ چگونه؟ اینگونه که من هر که را شماره اش را داشته باشم چه ازش خوشم بیاید چه نیاید هر چند وقت یک بار بهش زنگ میزنم و حالش را می پرسم و این بنده ی خدا را بعد از مدتی قرعه به نامش افتاد و زنگ زدم حالش را پرسیدم و ایشان هم گفت قرار بوده یک بار بیایم دنبالت برویم بیرون. گفتم بسم الله .. خیابان فلان ساعت بهمان در خانه مان باش. قینگ. روز موعود فرا رسید و وی آمد و با هم رفتیم به کافی شاپی در خیابان هنرستان.

کافی شاپ گرانیوم. گرانیوم چیست؟ گل نمیدونم چی چی. خب حافظه ام اندازه جلبک چه بسا آمیب یا چون شمایید ماهی گلد فیش است. چه کنم؟ کی خندید؟ قینگ سرتان می آید. کارما. دنیا همینطور است. خلاصه با این برادر رفتیم و ایشان هم مثل من پر حرف بود. من که پر حرف نیستم. پس اصلاح می کنم خوش صحبت بود و وقتی وسط حرفش بعظا من هم یک نکته یا پارازیتی میدادم میگفت گوش کن گوش کن بزار من حرفم تمام شود بعد بگو. خب برادر من ، حافظه ی حضرت آمیب چطور یارای این را دارد که بعد از نیم ساعت ور ور زر زر حضرت شما آن یک کلمه که میخواسته پارازیت بدهد را به یاد بیاورد؟ خلاصه کمی حرف زدیم. یا بهتر است بگویم کمی گوش دادم و ایشان حرف زد.

دارم گوش میدم
دارم گوش میدم


و کافی من هم آمد و من پرسیدم منوتان چه چیز خاصی دارد که جای دیگر نمیشود خورد؟ و وی گفت فلان چیزک که خیلی خوب است و یک پیش غذای عالی ست. بعد از منوی غذایش پرسیدم که گفت همبرگرهایمان خیلی خوب است. تا این را گفت گفتم قینگ آدم هر چیزی را باید برود از مرکزش تهیه نموده و نوش جان کند. چه کاریست پولمان را دور بریزیم خدا تومان پول بدهیم که معلوم نیست چه برایمان بیاورید. جنس خورده شده هم که نه میشود راحت پسش داد نه می شود پولش را پس گرفت.گفتم شما هنوز فنچید در همبرگر سازی. پس یکی از همان جنجرمینجر ها گرفتم و دوستم کاپوچینو. کافی من که بچه خوشگلی با موهای پریشان و جلزقه ی کرم بود اردرهای ما را آورد و ازو خواستم به شما که میخورد عکاس خوبی باشی از ما یک عکسی بگیر که گرفت و چون توپ را در زمینش انداخته بودم عکس های خوبی هم گرفت. البته همیشه می گویم مدل که خوب باشد عکس هم خوب می شود خود به خود. خلاصه شروع کردیم به خوردن جینجر و کاپوچینویمان. مال من یکی که از منوی تابستانی اش بود ظاهرا و سرد و ترش بود. و کاپوچینوی رفیق هم به دلش نچسبید و هی غر زد ولی من که میگفتم بد نیست وقتی کافی من آمد و نظرمان را در مورد سفارش هایمان پرسید من گفتم مالی نبود و او که همش غر میزد که خوب نیست گفت خوب است. نمی دنم به این چه می گویند؟ زندگی در زمان حال؟ دو رویی؟ فرار از کارما؟ چه بسا خود باری در چنگال کارما و تشعشعات انرژی منفی دادن و انتقاد کردن از فست فود جای خانه مان قرار گرفته ام و بد اذیت شدم. که آن داستان خود حدیث مفصلی دارد. که اگر اصرار کنید و به پایم بیفتید شاید بگویم. پایم را ول کن آقا. الان کنده می شود. مصنوعی ست. باشد می گویم. اصرار نکنید. ایزی ایزی .. کامان کامان.

خلاصه بنده خدا آمد و گفت چطور بود؟ من که گفتم .. اوه مای گاد .. طرف فکر کرد می خواهم تعریف کنم .. بعد گفتم اصلا جالب نبود. دوستم هم گفت خیلی خوب بود. خب همان خیلی را نمی گفت می بخشیدمش. اما همش به من می گوید خیلی خوب نیست. بعد می گوید. خیلی خوب بود. اخلاق کاسبی است دیگر. خلاصه طرف هم که مثل ماست رنگ از رخساره اش پریده بود گفت چلا؟ گفتم زیلا. خب در هوای سرد منفی بوق درجه که پیشنهاد نوشیندنی سرد نمی دهند. یک. آن هم نویشیدنی سردی که محتویاتش هم طبعش سرد است. دو. بعد بنده خدا آمد سفارش غذا بگیرد که دوستم گفت قینگ می رویم یک جای دیگر دستتان درد نکند. بنده خدا کافی من. دلم برایش کباب شد. حال ذهن رستوران گرد من شروع کرد به گشتن و به دو گزینه رسید. یکی گردوبرگر که تخصصش برگر است و تستش کرده بودم خدائیش خوب بود و می ارزید. پس دو آیتم رضایت مندی را داشت هم قیمتش مناسب بود و هم اندازه و مزه اش ! و دیگری پیتزا خونه که پیتزاهایش هم آمریکایی بود هم خوشمزه بود هم خوش قیمت بود.

دوستم حساب کرد و آمد بیرون. و راه افتادیم که ببینیم کجا برویم. ازو پرسیدم چه میخواهی؟ پیتزا یا همبرگر. گفت پیتزا که زیاد میخورم. همبرگر. پس رفتیم به سمت همان گردوبرگر. حالا که کمی با این دوستمان که تا قبل ازین آشنایی بیش نبود و خیلی باهاش حال نمی کردم کم کم آشنا تر شده بودم. نظرم هم نسبت به او هر دم داشت بهتر میشد.

گرانیوم گل شمعدانی میشد فکر کنم-ببخشید پا برهنه پریدم وسط متن-.

در وصف این کافی شاپ توانم گفت. آفتابه لگن هفت دست ، شام و ناهار هیچی ..
در وصف این کافی شاپ توانم گفت. آفتابه لگن هفت دست ، شام و ناهار هیچی ..

القصه به مکان موعود-گردوبرگر- رسیدیم و من اسپشالش برگرش را گرفتم و وی کلاسیک گردو را گرفت و هرکدام نصف سفارشمان را تقسیم کردیم تا طعم دو سفارش را چشیده باشیم و آخر هم قینگ .. این بنده خدا حساب کرد و این حربه ی من بود چه بسا پول نداشتم و هنوز حقوقم را نداده اند و دلیل دیگرش این بود که ایشان پولدار بود-ماهی 20 میلیون- و مجرد و باید کمی از پول هایش را حرس می کرد تا بیشتر شود، برکت کند و همچنین اینکه گفتم دفعه بعد مهمان من تا دفعه ی بعدی هم درکار باشد.

خسته شدید؟ یکم ورزش صبح گاهی انجام بدهیم .. به حالت نیدرا وارد شده. چشم های خود را ببندید. چند نفس عمیق بگشید. دم .. بازدم.. فکر کنید در باغ اروپا هستید. گوزنی در حال عبور از خیابان است. از روی پیاده روی خرها دارد رد می شود و بستنی قیفی بلواستارش را میخورد که ترق خری سوار بر ماشین مرسدسش به او میزند. خب خستگی تان در رفت؟ خوب است. میخواستم نظریه ی بعدی ام را بگویم. دیدم هنوز باید رویش کار کنم بعد بهتان می گویم. ساعت 6:02 است . شما خوابید حتما یا دارید برای مدرسه هاتان آماده می شوید احتمالا. صبحتون بخیر. البته من دارم میرم دیگه. فعلا. یا علی. بای ...

سید مهدار بنی هاشمی

09بهمن1401

کافی شاپسبک زندگیروزنوشتهحال خوبتو با من تقسیم کنروان شناسی
۱۱
۳۴
سید مهدار بنی هاشمی
سید مهدار بنی هاشمی
نویسنده ی رمان یک عاشقانه سریع و آتشین- و رمان پدر عشق بسوزد - شاعر مجموعه: قشنگترین منحنی سرخ دنیا
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید