نمی دانم، اطلاعی ندارم

بسم الله الرحمن الرحیم.سلام. حالتون چطوره؟ تجربه نشان می دهد که اگر می خواهید هر روز بنویسید تمام روز به دنبال موضوعی می گردید تا برایش بنویسید و گاهی دو سه ایده به ذهنتان می رسد. همان ها را بنویسید جایی. چرا که اگر بگویید نه. فردا قبل نوشتن یک چیزی به ذهنم می رسد و می نویسم. در میدان نوشتن می بینید ای بابا .. چه بنویسم؟ از گالش های ننجون بنویسم یا از حرف هایی که دیروز با راننده اسنپ زدم؟ می مانی از خاطرات نونهالی دبستان راهنمایی دبیرستانت بنویسی یا داستانی بسرایی؟

یکهو به ذهنت می رسد که می توانی یکی از شعرهای کتاب مجموعه اشعارت –((قشنگ ترین منحنی سرخ دنیا)) را هم بگذاری. بگذارید برم بیارمش. حمد و سوره ای برای صاحب اثر که خودم هستم بخوانم. نیتی بکنم و باز کنمش ببینم چه می آید؟ خب خب خب .. گرفتم !

افسوس

به خاطر تمام باران هایی که بی تو

گذشت...

خب به نیتم می خورد تا حدودی. این هم تنوع. می بینید چقدر مخاطب مدارم. تخصص ما کسب رضایت شما. بدید کفش هایتان را واکس بزنم. آب حوض نمی خواهید خالی کنید برایتان خالی کنم؟ از بچه تان نمیخواهید کسی نگهداری کند تا به کارهایتان برسید؟ بدید من مثل اوشین بیایم و مراقبش باشم. شنبه بابا گفتن که پسرم می خواهیم برویم بیمارستان تا مادرت که چشمشان آب مروارید آورده عمل کنیم و من به کمک شما نیاز دارم. شما هم بیا. گفتم چشما و طاعتا. یعنی چشم اطاعت می کنم. شما جان بخواهید. کیه که بده؟ J) خلاصه طبق عادت ساعت شش صبح بیدار شدم و بعد هم که دیگر خوابم نبرد و ساعت ده راه افتادیم به سمت بیمارستان و زایشگاه بنت الهدی.

دکتر مادر جناب یاراحمدی که از فامیل های دورمان می شوند-برادر شوهر عمه- آنجا عمل داشتند. پس ما ده و نیم آنجا بودیم و یک سری کارها کردیم و ساعت دوازده مادر رفتند طبقه دوم که مربوط به عمل ها و زایشگاه بود و ما هم واله و سرگردان نشستیم به انتظار که های خدا کی عمل شروع می شود. کی تمام می شود. کتاب هم برده بودم که بخوانم ولی چند صفحه ای خواندم و چون قرص خواب رمق از چشم های ربود ولی خب نشسته خوابم نمی برد. پس نخوابیدم. دیگر منتظر بودیم تا دکتر جان تشریفشان را بیاورند و مادر بزایند که در این متن مراد از زاییدن عمل چشم باشد. ساعت یک پدر گفت: چی میخوری؟ پرسیدم چه دارد؟ گفتند ساندویچ کالباس و مرغ موجود است. گفتم من مرغ میخورم چه بسا که سالم تر است. پس پدر کارتشان را به سویم حواله کردند و گفتند بگیر و برو هر چه می خواهی بخر و بیاور.

لذا من هم رفتم و دو تا ساندویچ مرغ ((نامی نو)) خریدم و یک نوشابه سون-آپ و یک لیوان و دو سس. آمدم و یکی پدر را دادم و خودم هم شروع کردم به تناول. خوشمزه بود. کف نان ساندویچی سس زده بودند و تویش سینه ی مرغ گذاشته بودند. خیلی دلچسب و مطلوب بود. قبلا ساندویچ سرد مرغ کاله را خورده بودم به این خوبی نبود. کلا برند نامی نو محصولات خیلی خوب و با کیفیتی دارد. مثلا حلیم بادمجان دارد که با دستپخت خانگی تفاوت کمی دارد و برای شرایط بحرانی ، سفر ، حضر ، میت خانه و جاهایی که گیر می کنی و امکان تهیه غذای خانگی نیست خیلی خوب است. قیمتی هم نداشت. دانه ای چهل هزار تومان بود فکر کنم. دو تا چیپس می شود چهل هزار تومان. چیپسی که نصفش هواست و چهار لاخ برگ چیپس دارد فقط.

خلاصه نشستیم و نشستیم و نشستیم. و هر از چند گاهی زنگ می زدم و به خواهرم که تهران زندگی می کند گزارش می دادم: از زایشگاه بنت الهدی گزارشی را تقدیم حضورتان می کنم. ما به زایشگاه آمده ، زائو را به بالا منتقل کرده تا برای زایش آمده شود. هر مرحله که پیش می رفت زنگ می زدم و گزارشی از وضعیت زائو به او می دادم. هم او که دور بود خوشحال میشد و هم من می خندیدم و روحیه م کمی تغییر می کرد. خلاصه ساعت سه مادر را بردند برای عمل و ما رفتیم به اتاقی که اتاق انتظار بود و صندلی های چرمی داشت و تلویزیونی هم جلویمان روشن بود.بابا نشسته بودند و به من گفتند نس کافه نمی خواهی؟ گفتم چرا . گفتند خب برو برای خودت بخر. خودشان خورده بودند. رفتم و نس کافه سفارش دادم و چند تا شکلات هم گرفتم که با آن بخورم. خیلی خوابم می آمد. داشت جانم بالا می آمد. نسکافه که آماده شد و خوردم چشم هایم باز شد. انرژی گرفتم حسابی. امان از این کافئین ناقلا.

حال ما هی زنگ بزن به بالا که چه شد. عمل شدند؟ کی مرخص می شوند؟ وسایلمان را می گذاشتیم جای هم و می رفتیم نماز و بر میگشتیم. مشورت می کردیم کی برویم پیش دکتر. چون گفته بودند بعد از عمل باید برویم مطب دکتر تا بیند چطور عمل کند. تو میک لانگ استوری شورت-این هم اصطلاح انگلیسی به معنای خلاصه بگم- ساعت شش و نیم مرخص شدند و ماموریت من که گرفتن اسنپ بود آغاز شد. پس من هم اسنپ را باز کردم هم تپ سی را و شروع کردم عملیات مورد نظر را تا اینکه کسی درخواستم را قبول کرد.

مثل بادی گارد ها رفتم و با راننده هماهنگ کردم که همبنجا بایستد تا مادمازل مادر بیایند و برویم به آدرس مورد نظر. مادمازل مادر و حضرت پدر آمدند و مادر را با اسکورت سوار ماشین کردیم و رفتیم مطب دکتر. آنجا نشستیم به انتظار. آنها که عمل کرده بودند را زودتر راه می داد. پس دیری نپایید که مادر که چشم بندی هم روی چشمشان بود بیرون آمدند و ماموریت دوم من که همانا گرفتن ماشین برای خانه بود شروع شد. کوچه ی مطب دکتر خیلی شلوغ است. دو لاین برای ماشین دارد که یک لاینش را پارک کرده اند و لاین دیگرش ماشین رد می شود به چه مکافاتی. خلاصه ماشین آمد و قبلش من رفتم که راهنماییش کنم کجاییم و کجا بایستد. این بنده خدا هم آمد و آمد بیاورد روی پل و ما هی بال زدیم که نیاید چه بسا نصفی از پل تخریب شده و ماشین همی آمد و یک لنگه پا شد. افتاد توی جوب. حالا خر بیاور و باقلا بار کن. کمی دعا و ورد خواندم تا بالاخره با کمی دست رساندن و هل دادن ماشین در آمد و به خانه برگشتیم. تازه به خاطر ترافیک یک شعر هم برای راننده خواندم. رضایت راننده هم تخصص ماست. اوووف چقدر من شاخم .. اوووف چقدر من مردم دارم J))

اول که شروع کردم به نوشتن نمی دانستم چه می خواهم بنویسم. ولی حالا که نگاه می کنم می بینم فالی که گرفته بودم به این موضوع عمل مادر بر میگشت. ولی خب من که نمی دانستم پس دوباره فال گرفتم. و شعر بالا آمد. حالا که دیدم نه داستان به مادر گره خورد لازم است شعر اول را هم بگذارم :

بخند

قشنگ ترین منحنی سرخ دنیا را می خواهم

آن ماهی سرخ

که وقتی خودش را پیچ و تاب می دهد

در آبی تو

همه لبخند می شود

بخند مادر

بخند

اخم هایت آتش جنگ سوریه را روشن کرد

ناراحتیت خمپاره شد

بر تن های بی جان کودکان غزه

مادر بخند

تو که می خندیخدا هم خوشحال است

و من

در آسمان هفتم

شادم و بی غم.

لینک خرید کتاب "قشنگ ترین منحنی سرخ دنیا" :

https://shalgardanpub.com/product/%d9%85%d8%ac%d9%85%d9%88%d8%b9%d9%87-%d8%b4%d8%b9%d8%b1-%d9%82%d8%b4%d9%86%da%af%d8%aa%d8%b1%db%8c%d9%86-%d9%85%d9%86%d8%ad%d9%86%db%8c-%d8%b3%d8%b1%d8%ae-%d8%af%d9%86%db%8c%d8%a7-%d8%a7/

سید مهدار بنی هاشمی

03بهمن1401