پشه

خوابیده بود رو به آسمان. و خوابش برده بود. او همینطور بود. سرش را می گذاشت خوابش می برد. فکر می کنم روحش سبک بود. خیلی سبک تر از من. آخر ده دقیقه هم اگر می خوابید. روحش پرواز می کرد و خوابی می دید و نه هر خوابی. خوابی با تعبیر و معنا. نشسته بودم و داشتم بهش نگاه می کردم. دوربین هم کنارم بود. با هم آمده بودیم عکاسی. لنز پنجاه فیکس را گذاشتم روی دوربین و چند عکس پرتره خوب از زوایای مختلف ازش گرفتم. همانطور که خوابیده بود. آخر معصومیتش در خواب بی نهایت میشد. از آن عکس خوب ها که قسمتیش واضح است و قسمتیش تار است. همینطور عکس می گرفتم که دیدم روی بازویش پشه ای نشسته است. یکی از آن پشه های گنده پدر مادر دار.

اول می خواستم بپرانمش ولی گفتم بگذار فرآیند نیش زدنش را ببینم و یک عکس ماکرو هم ازین اتفاق بگیرم. لنز را عوض کردم و لنز ماکرو را جا انداختم روی دوربین و یک عکس خیلی جالب از نیش زدن آن پشه گرفتم. با خودم می گفتم چیز مهمی نیست. ازین پشه ها توی طبیعت زیاد است. بعد که از خواب بیدار شد و عکس را نشانش دادم کلی با هم می خندیم. کاری که همیشه می کردیم. دیوانگی. ولی حیف. نمی دانستم قرار است آن عکس به قیمت جانش تمام شود.

سید مهدار بنی هاشمی

28مرداد1401