10-ماجرای_عشق_من_به_یک_مورچه_بالدار

شاید با خودتان بگویید. چه حرفا؟ چه چیزا؟ مگر می شود آدم عاشق مورچه ای بالدار شود. پس شاید با تاریخ ادبیات و سینما مانوس نیستید چندان. دیو و دلبر مگر نداشته ایم؟ در فیلم های دیگر مگر انسانی عاشق آدمی فضایی نمی شد؟ یا همین حیوانات خانگی از سگ گرفته تا مرغ عشق. حتما با خودتان می گویید آنها فرق دارند. بانمک اند. آدم باهاشان بازی می کند. بغلشان می شود کرد. لیس می زنند آدم را و کذا و کذا. اما این مورچه ی بالدار هم که یک مورچه ی معمولی نبود. مورچه های معمولی تنها از جلوی آدم رد می شوند. یا از دیوار بالا می روند. یا دور تکه ای ازغذا یا شیرینی مان می گردند و با صدا زدن رفقایشان مورد مربوطه را به انبار می برند. اما این مورچه. یا بال طلایی. مثل فرشته های نگهبان می مانست. و آشنایی ما هنگامی شروع شد که من روی تختم دراز کشیده بود و داشتم کتاب می خواندم که دیدم سر و کله ی بال طلایی روی قفسه ی سینه ام پیدا شد. نگاهش کردم. نگاهم کرد. نگاهش کردم. نگاهم کرد. سلام کردم سرش را تکان داد و مشغول بازی کردن با شاخک هایش شد. ده دقیقه ای به همین منوال گذشت. و من با او درد دل می کردم و تمام مدت به من نگاه می کرد. به من توجه میکرد. و من با خودم می گفتم حتما فرستاده ای از جانب خداست تا به من درسی بیاموزد. روز ها گذشت و گذشت و بال طلایی هر روز می آمد و وقتی من داشتم کتاب می خواندم زل می زد به من. شاید او هم تنها بود. تنهایی که فشار می آورد. مورچه می آید عاشق آدم می شود. مار عاشق شلنگ آب و قس علی هذا. عشق مقوله ی پیچیده ایست عزیزان. و تنهایی از آن پیچیده تر. خلاصه دوران خوبی با هم داشتیم. گل می گفتیم و گل می شنفتیم. درست است هم جنس و هم فرکانس نبودیم. اما در بیابان لنگه کفشی هم غنیمت است. خلاصه گذشت و گذشت تا اینکه چشمتان روز بد نبیند. در یک شبِ سرد زمستانی ، شاید هم یک شب گرم تابستانی ..یادم نیست این هایش را. فقط یادم است که ناگهان از خواب پریدم و سوزشی در کتفم احساس کردم. دستم را به صورت ناخودآگاه به درون لباسم بردم و حس کردم چیزی در لباسم است. گفتم نکند سوسکی چیزی باشد. ولی نه. بال طلایی بود. آری دوستان. اصلا انتظار این خنجر از کتف را نداشتم. فکرش را هم نمی کردم یک مورچه اینگونه بهم خیانت کند. البته بعد که فکر کردم گفتم شاید این تفاوت فرهنگی بوده که باعث سوتفاهم شده. او مرا می بوسیده و من هم او را نوازش کردم. و اینگونه شد که دستم به خون معشوقه ی مورچه ایم آلوده شد و وی به فنا رفت. ولی خب خاطرات مگر از ذهن آدم پاک می شوند. عزیزان می خواستم بگویم اولا هر مورچه ای را دیدید سریع عاشقش نشوید و اعتماد نکنید بهش شاید نقشه ای برایتان کشیده باشد. دوما اگر عاشق شدید کمی ملاطفت و ملایمت به خرج دهید و هر ناملایمتی را به حساب خیانت نگذارید. و آن شب ، شب سختی برای من بود. چه بسا که بعد هم دیدم آنها چند تن اند. خب نشانه ی خاصی نداشتند که من بدانم هر شب آنکه به آغوشم می آمده بال طلایی بوده یا نه. پس از آن شب به بعد تخم کینه نسبت به مورچه های بالدار در دلم کاشته شد و دیگر هیچ مورچه ی بالداری را به دلم راه ندادم.