ویرگول
ورودثبت نام
سید مهدار بنی هاشمی
سید مهدار بنی هاشمینویسنده ی رمان یک عاشقانه سریع و آتشین- و رمان پدر عشق بسوزد - شاعر مجموعه: قشنگترین منحنی سرخ دنیا
سید مهدار بنی هاشمی
سید مهدار بنی هاشمی
خواندن ۸ دقیقه·۱۴ ساعت پیش

بنگاه ازدواج آدم و جن

داشتم توی خیابان راه میرفتم. روی دیوار اعلامیه ای چسبانده بودند. نزدیک دیوار رفتم. نوشته بود ازدواج با اجنه. زیرش چند سوال پرسیده شده بود؟

آیا از خواستگاری رفتن خسته شده اید؟

آیا از تحقیر شدن رنج می برید؟

ماشین و خانه ندارید؛ برای همین بهتان زن نمی دهند؟

سر کار میروید ولی پول چندانی در نمیاورید؟

فقط به خاطر پولت میخواهندتان؟

نگران نباشید ما در کنار شما هستیم. با ما تماس بگیرید. جن های خوب و خوشگل و قدبلند و پولدار و خانه دار و ماشین دار داریم برایتان.

شماره تلفن 0513666

جان میداد برای خودم. اصلا انگار آن آگهی را برای من زده بودند به دیوار. ولی جن خوشگل؟ داریم مگر؟ زنگ زدم. کسی تلفن را برداشت: بنگاه ازدواج انسان و جن بفرمایید؟

صدای ملیح و قشنگی داشت. جواب دادم: «برای آگهی تان تماس گرفتم. میشود یکم در مورد شرایطش توضیح بدهید؟»

صدا پرسید: «انسان هستید یا جن؟ »

گفتم : «انسان. مگر اجنه هم با شما تماس میگیرند؟»

گفت : «بله، آدم فضایی ها هم با ما تماس میگیرند.»

با تعجب گفتم: «چه کارتان گرفته ، چند وقت است بنگاهتان راه افتاده؟ »

با خونسردی و افتخاری که در کلماتش موج میزد گفت: «از زمان حضرت سلیمان ما کار می کرده ایم. و برای جوان های عزب و مجردِ داغان کیس جور میکرده ایم. ولی الان شرایط طوری شده که احساس کردیم خیلی اوضاع خراب است و نیاز است علنی کار کنیم و دورگه های توانمند و مفید ایجاد کنیم. »

از این شرکت های زیر زمینی کلاه بردار بود احتمالا ولی خب آب که از سر گذشت چه یک وجب چه صد وجب. گفتم : «دو رگه چیست؟» صدای قشنگ پشت تلفن یکهو کلفت شد و گفت: «از ازدواج یک جن-صدا به حالت اولش بازگشت- با انسان دورگه های گوگولی به وجود میایند که بهشان نسناس میگویند. »

یک لحظه ترسیدم و گفتم : «اگر عصبی نمی شوید ، خب شرایطش چیست؟ چه کار باید بکنم؟ مهریه چطوری هاست ؟ جن مسلمان میخواهم ها. آنها که سختگیری های ما انسان ها را ندارند؟»

صدا اوج گرفت و فرو ریخت: «نه ، هیچ توقعی ندارند. کار هم لازم نیست بکنید. خرجتان را هم میدهند. ماشین و خانه هم بهتان میدهند. معشوقه ی انسان هم خواستی میتوانی داشته باشی. بیشتر برایشان تولید مثل مهم است.»

 با خودم گفتم آخ جان. تولید مثل که خوراک خودم است.

از پشت خط صدای خنده ی موزیانه ای آمد و گفت: « پس شما یک درخواست کننده VIP هستید.»

به خودم مغرور شدم .. یک لحظه حس کردم ژن خوب یعنی من. گفتم: « البته من برای انتخاب یک سری معیار دارم»

زن گفت «مثلا؟ »

گفتم: « این که جن مورد نظر چه شکلی ست؟

در چه خانواده ای رشد یافته؟

از کدام قوم اجنه است؟ »

بعد با پررویی گفتم: « من اصالت خیلی برایم مهمه است اینکه جن بوداده نباشد. ددری نباشد. به حرف آقایی اش گوش بدهد... کاری باشد. آشپزیش هم مهم است برایم. حالا کیس هایی که برای من در نظر گرفته اید از چه قوم و قبیله ای هستند؟ »

صدای پشت تلفن خندید و گفت : «چه فرقی میکند؟ هم سیلات داریم هم عفریته داریم هم مارد داریم هم غول بیابانی داریم هم جن بوداده داریم. همه شان اوکازیون اوکازیون هستند. من خودم از قوم مارد هستم. »

وااای چه صدای قشنگی داشت جنِ وامانده. کاش ریختش هم مثل صدایش قشنگ بود. ولی خب معمولا صدا و سیما تناسب ندارد. ازش پرسیدم: «شما قصد ازدواج ندارید؟» گفت : «نه، من چهار تا شوهر دارم و از هر کدام پنج تا بچه. »

شکه شدم. تو دلم گفتم ماشاالله. دارندگی و برازندگی. خنده ی مستانه ای کرد و گفت : « ببین عزیزم، ما جن ها شوهر نمیگیریم. شوهر جمع میکنیم.». گفتم : «خب من چه کنم؟ برای من چه دارید؟» گفت: «بگذار ببینمت.» ناخودآگاه به آب باران جمع شده روی زمین نگاه کردم. بازتاب تصویرم توی آب افتاده بود. گلویش را صاف کرد و گفت: «خوب چیزی هستی. اگر خواستی به عنوان شوهر پنجم قبولت میکنم.» محکم گفتم « نه ، اصلا». آخر جن حسابی، غیرتی گفتند. مردی گفتند. تمامیت خواهی گفتند. حسودی ای گفتند. با چهار تا رقیب دیگر چه کنم؟ اصلا پولش میرسد خونه و ماشین خوب بهم بدهد؟ پول توجیبی من کم نشود یک وقت؟

وارد ذهنم شده بود. با صدای دلبرانه ای گفت: « نگران نباش. ما با هم ازدواج کنیم نونت توی روغن است. » وسوسه شده بودم. قبلش به شوگر مامی فکر میکردم. اما الان به شوگر جنی. خودش هم که با خیانت مشکلی نداشت. توی این شرایط اقتصادی مگر فقط از همین راه به آرزوهایم می رسیدم. ولی خب طمع کردم. گفتم از کیس های دیگر هم برایم بگو. او هم شماره ام را گرفت و لینکی برایم فرستاد.

روی لینک زدم و به به چه خبر بود. زیبارویان عالم همه آنجا جمع بودند. پرسیدم این ها جن هستن؟ گفت توی جسمشان بله. به سلیقه ی شوهرهایشان در وجود کسی رفته اند. تسخیرش کرده اند. فکرم رفت جای اینکه دلم میخواهد زن جنی ام شبیه کی باشد؟ حالا لیستش را بعدا مینوشتم و او هر روز میتوانست به شکلی جدید ظاهر شود. ولی خب دیدم حتما معایبی هم دارد. از خانوم خوش صدای پشت تلفن پرسیدم : «خب این که همه ش شد مزایای این زن های جن. ولی حتما معایبی هم دارند. از معایبشان بگویید. »

گفت : «قطعا همینطور خواهد بود. شما دیگر برده ی زنتان هستید و تا آخر عمر گوش به فرمانش باید باشید.» توی دلم خندیدم. گفتم خب چه فرقی کرد. اگر یک زن انسان هم میگرفتم همین بود. خندید : «هاااار هاااار هااار ... نه برادر. آنجا جنس قوی مرد است و در جنیان جنس قوی زن. آنجا زن اگر پولی چیزی بهت بدهد و ازت پولدارتر باشد توی سرت میزند. اما اینجا تا زمانی که پسر حرف گوش کنی باشی در امانی.»

خیلی بد میخندید. صدایش هم مدام عین موج رادیو عوض میشد. شاید کسی را تسخیر کرده بود و یکی از صداها صدای آن دختر معصوم تسخیر شده بود و آن صدای زشت و کریه صدای خودش. فکری شدم. ترسیدم. یک لحظه خودم را تصور کردم که قلاده ای به گردنم است و یک موجود خرس گنده ی عجیب که لب هایش را هم ماتیک مالیده و سم دارد سوارم شده و شلاقم میزند که راهش ببرم. از جن پشت تلفن پرسیدم : «ازدواج موفق چند تا داشتید تا حالا؟» گفت: «بروید توی سامانه ی آدم و جن نگاه کنید. مگر من بیکارم انقدر وقت مرا گرفته ای؟» گفتم : «چه پرخاشگر. نشسته ای داری پولش را میگیری.» گفت: «ما جن ها نمیشینیم. همه ش ایستاده ایم. در این بنگاه هم همه برای رضای خدا کار میکنند. برای رساندن دو موجود به هم. پولی نمیگیریم.» گفتم: «یک سلفی از خودت بده ببینمت.» خمیازه ی عمیقی کشید که نزدیک بود مرا داخل گوشی بکشد و درش غرق شوم. گفت : «چرا سلفی؟ الان میایم پیشت.» همینطور که گوشی دم گوشم بود چرخی زدم.
وااای خدای من ، یک دختر مهجبین که به عمرم ندیده بودم پشت سرم ایستاده بود. سلام کردم. جواب سلامم را داد و گفت من مازِر هستم. هزار ساله از غار ثور.

عجب. یادم نبود جن ها عمرهای طولانی دارند. به قیافه ش نمیخورد ولی از سن و سالش معلوم بود از آن شوگر-جنهای کارکشته است و سر ده ها شوهر را هم به خاک سرد سپرده است. توی گوشیش عکس چند تا کیس ازدواج دیگر هم نشانم داد و همه شان را پسندیدم. البته چهره ی واقعی جن ها نبود. آن دخترهایِ بدبختِ تسخیر شده، زیبا بودند. ولی چشمِ تنگ دنیادار را یا قناعت پر کند یا خاک گور. بهش گفتم مازِر جان. مرا راهنمایی کن. چه کنم؟ مرا به غلامی قبول میکنید یا کیس دیگر بهم معرفی میکنید؟

گفت: «ببین پسر جان. بالاخره تفاوت فرهنگی، جسمی، جنسی، ذاتی، اخلاقی و چه بسا زیستی داریم با هم. خیلی سخت است. ولی خب اگر مجبوری برو برگه ی رضایت نامه ی پدر و مادرت را بیاور تا ببینم چه کار میتوانم برایت بکنم.» برگه ی رضایت نامه؟ از جانم سیر شده بودم مگر. مامان تحمل یک کبوتر که توی حیاطمان بیاید را ندارد. بگذارد پای جن  به خانه مان باز شود؟ آن هم به عنوان عروس؟ خاک عالم به سرم. خانه نزدیک بود و آمدم بروم خانه و ببینم میتوانم رضایت نامه بگیرم یا نه. ولی قبلش به مازر گفتم «یک رُخِ بدون میک آپ و فیلتر بهم نشان بده مطمئن شوم حاضر به ازدواج با اجنه هستم یا نه؟»

مازر گفت: « مطمئنی؟»

گفتم : به هر حال نمیخواهم مسواک یک بار مصرف بخرم که. بحث یک عمر زندگیست.

 چشمتان روز بد نبیند. طوفان به پا شد. درختان به خودشان لرزیدند و از ترس شیره هایشان بیرون ریخت و خودشان را خیس کردند. پرنده ها بال هایشان ریخت و سرشان را به تنه ی درخت میکوبیدند و من قالب تهی کردم و روی زمین افتادم.

به عمرم آدم هزار ساله ندیده بودم. حال داشتم یک عفریته ی هزار ساله ی کریه را میدیدم با آن چشم های گود افتاده ی گندیده اش. به جای دماغ دو حفره داشت که چیزهای لزج و متعفنی ازش بیرون میامد. کچل بود. دهانش دندان نداشت و تنها حفره ای سیاه و عمیق بود. صدای واقعیش زهره ی آدم را میترکاند. همانطور که به پرواز درآمده بود، گفت: « تو آدمش نیستی. جربزه اش را نداری. هر چیزی یک هزینه ای دارد. ما هر چه به شما بدهیم ده برابرش را پس میگیریم. شانس آوردی. به جوانیت رحم میکنم. زن میخواهی چکار؟ برو کشکت را بساب..  »

پایان

سید مهدار بنی هاشمی

۱۴ تیر ۱۴۰۵

ممنون که خوندید. خوشحال میشم نظرتون رو در مورد داستانم بخونم ❤

جنازدواجداستان کوتاه طنزداستان کوتاه
۱
۰
سید مهدار بنی هاشمی
سید مهدار بنی هاشمی
نویسنده ی رمان یک عاشقانه سریع و آتشین- و رمان پدر عشق بسوزد - شاعر مجموعه: قشنگترین منحنی سرخ دنیا
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید