این روزها خیلی این کلمه رو میشنویم. اما واقعا کمالگرایی چیه؟ بذارید از خودم بگم. چند وقت پیش داشتم اتاقمو جمع میکردم یکی از لباسهای چند سال قبلم رو پیدا کردم. لباسی که به نظرم خیلی خوشگل بود و به زمان خودشم تقریبا گرون خریده بودم؛ اما نو مونده بود. میدونید چرا؟ چون اون موقعی که خریدم زیاد دلم نیومد استفاده کنم. هرجایی که میخواستم بپوشمش یه صدایی توی ذهنم میگفت نه. حالا مگه چخبره که بخوای اینو بپوشی؟ بذارش برای یهجای مناسبتر. نمیدونم منظورم از جای مناسبتر چی بود؛ اما نتیجهش شد لباسی که بعد از حدود 10 سال کلا 10 بار هم پوشیده نشد و الانم دیگه مثل اولش اندازم نیست و نمیشه ازش استفاده کرد.
میدونید این قضیه فقط به همینجا ختم نشد. شاید اولینباری که کمالگرایی کردم برای استفاده از برچسبهای زمان مدرسهام بود. همیشه بزرگترین و خوشگلترین برچسبهامو استفاده نمیکردم، چون منتظر بودم یهجای خوب براشون پیدا کنم. اون جای خوب و خاص رو هیچوقت پیدا نکردم و لذت استفاده از اون برچسبها رو هم نتونستم تجربه کنم. انقدر منتظر یه جای خوب براشون موندم که دیگه بزرگ شدم و کلا نشد ازشون استفاده کنم.
اما برعکس خودکار اکلیلیهام رو همیشه استفاده میکردم. هیچ سالی نشد که اضافه بمونه. هرسال اول مهر یک بسته میخریدم و تا آخر سال لابهلای دفتر و کتابام همیشه باهاشون مینوشتم. بحث این نبود که خودکارهامو دوست نداشتم و برچسبها رو دوست داشتم. چون اتفاقا هنوزم عاشق خودکار اکلیلیام. اما مهم اینه که الان هیچ حسرتی برای اون خودکارها ندارم. یادم نمیاد چی باهاشون نوشتم؛ اما همونموقع که استفاده کردم همون موقع که هربار با ورق زدن جزوههام رنگهاشون میدیدم حالم خوب بود.
من فکر میکنم ریشه کمالگرایی توی ترسه. ترس از اینکه برچسبم رو استفاده کنم و تموم بشه. لباسمو بپوشم و کهنه بشه و دیگه نتونم عین همون مدل پیدا کنم و بخرم. ترس از اینکه نظرم روی توی جمع بگم و کسی بزنه تو ذوقم یا اشتباه بگم. ترس از اینکه اشتباه کنم و برخلاف خواسته خانوادهام کاری کنم که دیگه بچه خوب و آروم خانواده نباشم. ترسی که هرچی بیشتر بهش بها بدی بزرگتر میشه. گاهی هم اونقدر بزرگ میشه که تمام قلب و مغز رو پر میکنه. اونوقت دیگه نمیتونیم از هیچی لذت ببریم. هرچی این ترس بزرگتر بشه احساس زندگی و سرزندگیمون کوچیک و کوچیکتر میشه.
یه جایی خونده بودم 10 سال دیگه برای کارهایی که انجام ندادید خیلی بیشتر از کارهایی که انجام دادید، حسرت میخورید و پشیمون میشید. الان که با خودم فکر میکنم و به گذشتهام نگاه میکنم میبینم درست گفته. وقتی یه کاری رو انجام میدیم حتی اگر خراب کنیم یا به نتیجه نرسیم دیگه چیزی برای حسرت خوردن وجود نداره. انگار ته اون کار رو دیدیم و دیگه آرومیم. اما وقتی به خاطر ترس، خجالت از قضاوت دیگران، ملاحظهکاریهای بیمورد یا هر دلیل دیگهای، کاری رو انجام نمیدیم، همیشه یه چیزی ته ذهن و قلبمون میمونه که انجام دادنش چه حسی داشت؟ اگر انجامش میدادم الان زندگیم چه شکلی بود؟
من فکر میکنم همه ما کمالگراییم. اتفاقا برخلاف اسم باکلاسش اصلا چیز خوبی نیست. ما برای دنبال کردن آرزوهامون، برای هرکار کوچیک و بزرگ و هر قدمی که میخوایم برداریم کمالگرایی میکنیم. توی ذهنمون انقدر خط قرمز کشیدیم که دیگه جایی برای خودمون بودن نمونده. اما من دیگه نمیخوام اینطوری باشم. نه اینکه بیخیال همه خط قرمزها بشم و هرکار دلم میخواد بکنم. چون اتفاقا رعایت کردن بعضی از خط قرمزها واجبه. نمیگم از امروز 180 درجه تغییر میکنم؛ اما دیگه نمیخوام برچسبهامو برای یهجای مناسب نگهدارم یا هرجای الکی بچسبونم و هدر بدم. میخوام درست و بدون وسواس استفادهشون کنم.