راهرویی که سایهام را جا گذاشت
امشب در را بستم و صدایی آمد. نه از بیرون، که همیشه صدایش آشناست. این صدا از عمقِ خانه بود، از دلِ راهرویی که هر روز از آن میگذشتم. انگار خانهام تصمیم گرفته بود کمی کش بیاید؛ راهرو طولانیتر از همیشه به نظر میرسید، گویی کسی آن را کش داده تا فضا را برای مهمانی ناخوانده آماده کند.
چراغ سقفی، آن چراغِ قدیمی که مدام چشمک میزد، نوری لرزان بر دیوارها انداخت. اما سایهها… سایهها دیگر با حرکات من هماهنگ نبودند. چیزی اشتباه بود. دستم را به سمت دیوار کشیدم، شاید لرزشِ برق باشد، یا شاید هم نه. دیوار سرد بود. بیش از حد سرد، انگار تمام گرمای خانه در آن نقطه یخ زده بود.
همانطور که انگشتانم را روی کاغذ دیواریِ رنگ و رو رفته میکشیدم، متوجه خطی تازه شدم. خطی باریک، تازه و باطراوت؛ شبیه ردِ ناخن. اما این رد، مالِ من نبود. من هنوز کاری نکرده بودم. ناگهان، صدایی آرام و کشدار از پشت دیوار شنیدم. نفسی عمیق، با مکثهایی طولانی و سنگین، انگار که موجودی در آن سوی دیوار، نفسِ خود را به انتظارِ من حبس کرده باشد.
با وحشت عقب کشیدم. چراغ دوباره چشمک زد، این بار قویتر. وقتی به سایهام که باید روی زمین میافتاد نگاه کردم، آنجا نبود. چشمانم را به دیوار دوختم. سایهام، روی دیوار ایستاده بود. بیحرکت. کاملاً جدا از من. اما این بار، چیز دیگری هم دیدم. در لبهی آن سایه، خطوطی شبیه به یک دستِ کوچک و لرزان دیده میشد؛ انگار که دستِ کودکی سعی داشت از درونِ دیوار بیرون بیاید.
و آن لحظه بود که فهمیدم. این سایه، مالِ من نبود. این سایه، متعلق به «پسرِ همسایه» بود؛ همان بچهای که سالها پیش در همین خانه، در همین راهرو، گم شد و دیگر پیدایش نکردند. آخرین تصویری که از او دیده بودند، همین سایهی کوچک و رنگپریده بود که در راهرو میدوید، قبل از اینکه ناپدید شود. انگار که راهرو او را بلعیده بود.
حالا صدای کشیده شدن نزدیکتر شده بود. نه از پشتِ در، بلکه از امتدادِ همین راهرویِ بیانتها. صدا انگار که میخواست از من عبور کند، اما به جایِ عبور، انگار میخواست «جایِ من را بگیرد». انگار که سایهی پسرک، حالا که من را دیده بود، میخواست این بار نقشِ اصلی را بازی کند، و مرا به جایِ آن سایهی کوچک، جا بگذارد.
وحشتناکترین حقیقت این بود: راهرو او را نبلعیده بود. راهرو او را «ذخیره» کرده بود. و حالا، وقتِ آن رسیده بود که من هم به این «گنجینهی سایهها» اضافه شوم.
(ادامه دارد…)
کپشن
فکر میکنید سایهی پسرک چطور از آن روز برگشته؟ و راهرو دقیقاً دنبال چی میگرده؟ قسمت بعد رو بهزودی میذارم!
4) هشتگها
#داستان_ترسناک #وحشت #داستان_کوتاه #راهرو #سایه #اپ_داستان #رمان_ترسناک #داستان_ماورایی #روح_کودک #راز_خانه #راهرو_مرگ
ا