طبق چیزی که از آن روز پاییزیِ سحرآمیزِ نکبتبارِ متحولکننده به خاطر دارم، هوا بارانی و سرد بود و من، به رسم همیشه، هنگام بازگشت به خانه به کافهی سرِ کوچه که پژواک نام داشت رفتم تا نفسی تازه کنم. از درِ ورودی وارد کافه شدم و به سمت میز کنار شیشه خیز برداشتم؛ میزی که طی یک قرارداد نانوشته متعلق به من بود و انتظار داشتم دیگران نیز این موضوع را بدانند و هرگز سرِ جای من ننشینند.
منتظر بودم تا آقای نایتلیِ پیر و مهربان بیاید و سفارشام را بپرسد و شروع به آمادهسازیاش کند؛ با اینکه میدانست من همیشه یک لیوان چای و یک برش کیک هویج سفارش میدهم. در نوجوانی نسبت به قهوه حساسیت نشان داده بودم و بعد از آن هرگز طرفش نرفته بودم. همواره از امتحان گزینههای جدید وحشت داشتم و دارم؛ اما او همیشه شخصاً میآمد و سفارش را روی کاغذ دفترچهی کاهیاش مینوشت و هر دفعه هم یک نوشیدنی یا کیک جدید پیشنهاد میداد تا شاید کمی وسوسه شوم و از محدودهی امنم خارج شوم و چیز جدیدی را امتحان کنم.
پنج دقیقه از زمانی که زنگ را به صدا درآوردم گذشت و کسی نیامد. دو دقیقه دیگر صبر کردم و باز هم کسی پیدا نشد. پنج دقیقهی دیگر نیز صبر کردم و باز هم خبری نبود. اندکی نگران شدم و با خود گفتم: «نکند پیرمرد حالش بد شده باشد؟» سپس از جا بلند شدم و به آشپزخانهی کافه رفتم تا ببینم همه چیز روبهراه است یا نه. با نگرانی آقای نایتلی را صدا زدم، اما پاسخی نشنیدم. صدایی از پشت کابینت میآمد. با شک جلو رفتم و چیزی دیدم که در آن لحظه تصورش برایم غیرممکن بود. پسر جوانی روی زمین نشسته بود و هدفون در گوش داشت و با دقت تمام در حال آرت زدن روی لته بود؛ گویی آن لیوان لته یک بوم است و آن پسرک کمعقل، داوینچی. با لحنی متعجب و مضطرب گفتم: «ببخشید…» و با انگشت به پشتش ضربه زدم. پسرک ترسید و لته را روی لباسش خالی کرد و جیغ کوتاهی کشید. وحشتزده سرش را بالا آورد و به من نگاه کرد و پرسید: «چیزی شده؟» من با تمام وجود بابت این اتفاق معذرت خواستم و گفتم قصد ترساندنش را نداشتم و فقط میخواستم بدانم آقای نایتلی کجاست. او با وجود درد سوختگی لبخندی زد و گفت: «من باید از تو معذرت بخوام؛ صدات رو نشنیدم.» سپس بلند شد و به سمت لیوانها رفت، اما بعد ناگهان یادش آمد که به سؤال من پاسخ نداده است و گفت: «آقای نایتلی یک هفته به مسافرت رفتند و قراره که من به جای ایشون اینجا کار کنم. وقتی برگردند هم قراره دستیارشون باشم. کلاً قراره بیخ ریششون باشم!» و لبخند زد. من هم ناخودآگاه از لبخند او لبخند زدم و سفارش همیشگیام را به او گفتم. ابتدا پذیرفت و به سمت وسایل رفت تا سفارش را آماده کند، و من هم به سمت درِ خروجی آشپزخانه خیز برداشتم. سپس گفت: «ببخشید خانم؟» در آن لحظه تمام تنم بیدلیل یخ زد و رعب و وحشت را از سرتاپا در وجودم حس کردم. مضطرب گفتم: «بله؟» گفت: «من خیلی برای آرتهای روی لته ذوق دارم. دوست داری اولین نفر تو باشی که سفارشش میده؟ قول میدم از پسش خوب برمیام. خوشحال میشم حالا که همچین اتفاقی افتاده، برای جبران روی لتهات سنگ تمام بذارم.» دستپاچه شدم، تتهپته کردم و وقتی به خودم آمدم فهمیدم قبل از اینکه حتی متوجه شوم، به درخواستش جواب مثبت دادهام. انگار مغزم در آن لحظه توان پردازش نداشت و دهانم بهطور مستقل پاسخ داده بود. با تنی لرزان و به سرعت از آشپزخانه خارج شدم و تا زمان آماده شدن سفارش، خودخوری کردم و خودم را سرزنش کردم.
بالاخره درِ آشپزخانه باز شد و او آمد و لتهای با طرح قو روبهرویم گذاشت و روی صندلی جلویی نشست. با تعجب نگاهش کردم و گمان میکنم فهمید چرا تعجب کردهام. توضیح داد: «ببخشید، اولین مشتریم هستی و واقعاً ذوق دارم که واکنشت رو ببینم. ولی اگه معذبی، میتونم برم.» من خیلی سریع دستم را به علامت نه بالا آوردم و گفتم: «مشکلی نیست.» با ترس و لرز نوشیدنی را نزدیک لبهایم آوردم و دوباره آن را پایین گذاشتم. پرسید: «چیزی شده؟» بهانه آوردم که داغ است و بهتر است کمی صبر کنم تا سرد شود. به نشانهی تأیید سر تکان داد.
به عنوان بهانه ی دیگری برای فرار از وضع موجود در لحظه یک سوال به ذهنم خطور کرد و با صدایی لرزان پرسیدم:«چرا قو؟» با لحن نامطمئنی گفت:«یه بار که همراه پدرم برای گردش به آبگیر اطراف شهر رفته بودیم دو تا قو دیدم که دوشبهدوش هم حرکت میکردن. بعد چشمم به پدرم افتاد که کنارم ایستاده بود و نگاه غمگینی داشت. اون لحظه برای اولین بار فهمیدم بعضی آدمها تمام عمرشون دنبال چیزی میگردن که هیچوقت نداشتنش. از اون روز قوها برای من معنی متفاوتی پیدا کردن» تحت تاثیر قرار گرفتم و به نشانه ی تایید و تأثر سر تکان دادم. داشتم به آوردن بهانه ی بعدی فکر می کردم که ناگهان طنین صدایش در گوشم پیچید: «فکر کنم دیگه مناسب نوشیدن باشه.» سپس آهسته و وحشتزده یک جرعه نوشیدم و چیزی عجیب از لبها تا نوک پاهایم حس کردم؛ حسی جدید، تازه، متفاوت و اندکی دلهرهآور. با خجالت و گونههایی سرخ گفتم که خیلی خوشطعم است و تشکر کردم. گمان میکنم او نیز خجالتم را فهمید، چون با لحنی دوستانه و مهربان گفت: «خواهش میکنم… دیگه تنهات میذارم که راحت باشی.» و به آشپزخانه رفت.
حس عجیبی داشتم و باورم نمیشد که پس از سالها لب به نوشیدنی جدیدی از نوع قهوه زده باشم؛ در حالی که آقای نایتلی بیچاره موهایش سفید شده بود تا مرا راضی کند این کار را انجام بدهم، اما هرگز هم موفق نشد. داشتم فکر میکردم اگر آقای نایتلی بفهمد دستیار جدیدش چنین کاری را اینقدر راحت انجام داده، چه حالی میشود؛ از تصورش خندهام گرفت.
بعد از آن روز، طبق عادت، روزهای زیادی را به آن کافه رفتم و هر بار پیشنهادهای آن پسرک را امتحان کردم و به نتایج لذتبخشی از تجربه نوشیدنیهای تازه رسیدم. در این مدت متوجه شدم که چقدر شخصیت او با من متفاوت است؛ او چقدر راحت میتواند با انسانها، مخصوصاً انسانهای خجالتی و کمحرفی مثل من، ارتباط برقرار کند و حرفش را به کرسی بنشاند، بدون آنکه ذرهای اضطراب یا ترس داشته باشد. این تفاوت اندکی مرا میترساند، اما همیشه به خودم میگفتم: چرا باید تفاوت با یک باریستا مرا بترساند؟ مگر چه نقشی در زندگیام دارد؟ و خیلی راحت از آن فکر عبور میکردم.
به دلیل دوری از خانواده در سن کم، زندگی در شهری غریب برای دانشگاه، و نداشتن دوستان زیاد، معمولاً در فصل پاییز که هوا هم درآن مستعد غم است با یک بهانهی بسیار جزئی و کوچک، افسردگی دورهای به سراغم میآمد و باعث میشد حتی حال بلند شدن از روی تخت را هم نداشته باشم. آن بهانهی کوچک در آن زمان برای من، مهاجرت تنها دوست صمیمیام بود؛ موضوعی که باعث شد یک هفته کامل در خانه بمانم.
بعد از یک هفته، با خود عهد بستم که از خانه بیرون بروم و قدم بزنم تا حال و هوایم عوض شود و هوای تازه به سرم بخورد.
در راه برگشت به خانه با خود گفتم: بگذار در این روزهای غمگین، خودم را به یک نوشیدنی در کافه مهمان کنم. وارد کافه شدم و روی صندلی همیشگی نشستم.
پسرک از در وارد شد و در میان مشتریان اندکی که داشت، وقتی نگاهش به من افتاد چشمهایش درشت شد و با سرعت به سمتم آمد و گفت:
«حالت خوبه؟ یه مدتی بود ندیدمت، راستش یهکم نگرانت شدم… نه، خیلی نگرانت شدم. معمولاً هر روز یا یک روز در میون یا توی کافه میدیدمت یا میدیدم از خیابون رد میشی، ولی این چند وقت اصلاً اثری ازت نبود. فکر کردم اتفاقی برات افتاده. حتی از آقای نایتلی خواستم آدرست رو بهم بده تا بیام احوالی بپرسم، ولی گفت حرف اضافه نزنم.» جملهی آخر را با خنده گفت.
با اضطراب و حالتی شوکه جواب دادم: «خوبم… یهکم ناخوشاحوال بودم، ممنون.»
خیلی مضطرب بودم و نمیدانستم جوابم از بیرون چطور به نظر میرسد، اما در آن لحظه چیز دیگری به ذهنم نرسید.
چند دقیقه بعد، سفارش را آورد و روی میز گذاشت و مثل بار اولی که به کافه آمده بودم، روبهرویم نشست. من هم با تعجب نگاهش کردم. او از روی حالت چهرهام انگار متوجه علت تعجبم شد و گفت:
«راستش تو اولین مشتریم نبودی، ولی اولین باری بود که دلم میخواست واکنش یه آدم رو نسبت به چیزی که درست کردم از نزدیک ببینم.»
نگاهم بیشتر از قبل حیران و متعجب شد؛ حتی نمیتوانستم حرف بزنم و لکنت گرفته بودم و سرخ شده بودم. خندید و گفت:
«راستش یه جورایی ازت خوشم اومده… حتی از آقای نایتلی خواستم بیشتر در موردت بهم بگه.»
چهرهام دیگر ظرفیت تعجب و حیرت بیشتری را نداشت؛ دستم لرزید و نزدیک بود نوشیدنی را روی خودم بریزم. دوباره خندید و گفت:
«ممکنه با هم آشنا بشیم؟»
من دوباره در لحظه دچار همان حالت “دهان مستقل” شدم و قبل از اینکه واقعاً فکر کنم، جواب مثبت دادم. وقتی پردازش کردم چه گفتهام، خیلی دیر شده بود؛ چون از کافه بیرون آمده بودم و پیام سلامی از یک شماره ناشناس روی گوشی ساکتم ظاهر شده بود.
تپش قلب شدیدی داشتم و نمیدانستم چطور ممکن است آدمی مثل من که همیشه در محدودهی امن خودش زندگی کرده، ناگهان با ریتم آدمی کاملاً متفاوت با او همراه شده باشد؛ گویی افسون شده باشم.
زمان گذشت. ما همدیگر را خیلی بهتر شناختیم و دائماً در ارتباط بودیم. این یک پیشرفت بزرگ بود نسبت به زمانی که حتی اسمش را هم نمیدانستم و در ذهنم فقط «پسر جوان کافه» بود. پیشرفتی حیرتآور.
ویلیام چند بار درباره رابطه و پارتنر ایدهآل من و ویژگیهای آدمی که دوست دارم با او وارد رابطه شوم پرسید و هر بار رعشه به تنم میافتاد. از فکر این سوالها حس بدی میگرفتم، اما نادیدهشان میگرفتم و سعی میکردم مثل بقیه همسنوسالهایم پاسخ دهم.
اما انگار زنگ خطری در مغزم به صدا درآمده بود؛ اینکه شاید ویلیام قصد دارد به من پیشنهاد رابطه بدهد. با فکر کردن به این موضوع سردرد می گرفتم و تنم میلرزید. اصلاً توان تغییر دیگری در زندگیام و خروج از محدودهی امنم را نداشتم… و میترسیدم که مثل همیشه، این اتفاق با همان قدرت عجیب و غیرقابل توضیح دوباره وارد زندگیام شود و به آن انسان خارقالعاده که تا آن حد در تقابل با من بود جواب مثبت بدهم. با اینکه یک سال از آشنایی ما میگذشت و ویلیام تبدیل شده بود به پررنگترین انسان زندگی من و واقعاً از ته قلبم دوستش داشتم و با دیدنش تپش قلب میگرفتم، اما دلم نمیخواست در این نقطه از زندگیام او پیشنهادی بدهد که این ارتباط متفاوت و جالب را برای همیشه به تاراج ببرد.
بالاخره روز موعود فرا رسید؛ روزی به ظاهر معمولی. مثل همیشه بعد از دانشگاه به کافه رفتم. ویلیام نوشیدنیام را آماده کرد و روبهرویم نشست تا نوشیدنش را تماشا کند و طبق معمول با هم حرف بزنیم.
ناگهان حس کردم صورتش جدی شده است. پرسید:
«امروز برات به انتخاب خودم لته آوردم، با آرت قو. این آرت رو یادته؟»
کمی فکر کردم، اما چیزی به ذهنم نرسید. متوجه شد که به چیزی در ذهنم دست نیافتهام و خودش ادامه داد:
«این آرت رو اولین بار که دیدمت روی لتهات زدم. همیشه بهم حس یه قو رو میدادی؛ لطیف، زیبا، عمیق، وفادار همراه با چشمهایی غمگین. من از بچگی عاشق قوها بودم و برام معنی متفاوتی داشتن. با این حال خودم هیچوقت نتونستم یه قو باشم، ولی حس میکنم اون قویی که از بچگی دنبالش بودم رو از همون روز اول در وجود تو پیدا کردم.»
مکث کرد و ادامه داد:
«تا امروز صبر کردم که بتونم با اطمینان کامل حسم رو نسبت بهت بگم… و واقعاً خوشحالم که اون روز رسید. تو همون قویی هستی که از بچگی دنبالش بودم و عاشقش بودم. من دوستت دارم؛ خیلی زیاد، بیشتر از چیزی که بتونم با کلمات کلیشهای بیانش کنم. میخوام بدونم تو چه حسی داری… و آیا دوست داری توی این مسیر کنارم باشی؟»
در آن لحظه تمام تنم یخ کرد و خشکم زد. با اینکه تمام مدت میدانستم چنین روزی خواهد رسید، اما باز هم تمام وجودم از شدت حیرت لرزید. بدون اینکه پاسخی بدهم، با عجله از صندلی بلند شدم و به سمت خانه دویدم.
دو ساعت بعد، که موج پیامهای رگباری ویلیام گوشیام را تقریباً سوراخ کرده بود، تصمیم گرفتم آن را خاموش کنم. حس میکردم آمادگی پاسخ دادن ندارم و میترسیدم مثل همیشه تحت تأثیر احساسات لحظهای و آن «افسون» ناخواسته قرار بگیرم و جوابی بدهم که رویش فکر نکردهام. این بار برایم مهم بود که این کار را نکنم، چون این مسئله متفاوت بود؛ این مسئله مهم بود.
مثل خیلی مسائل دیگر که در این مدت مهم بودند اما به چشم نمی آمدن و علت فاصله گرفتن از «منِ اصلی» بودند و من با بیتفاوتی از کنارشان گذشته و مطابق میل ویلیام رفتار کرده بودم.
آن شب، همه چیز به ذهنم هجوم آورد. تمام اتفاقاتی که در این مدت در ظاهر بزرگ نبودند، یکییکی جلوی چشمم رژه رفتند.
تا صبح بیدار ماندم و به خودم، با ویلیام و بدون او فکر کردم. تنها نتیجهای که به آن رسیدم این بود که شاید اصلاً افسونی در کار نبوده؛ شاید من تمام این مدت تلاش کردهام شبیه او رفتار کنم، تا در چشمش جالب و جذاب به نظر برسم. شاید در این مسیر، تغییرات زیادی کردهام که خودم متوجهشان نبودهام. این فکر ترسناک بود، چون واقعی به نظر میرسید.
در این مدت از خط قرمزهای زیادی به خاطر ویلیام عبور کرده بودم؛ بارها محدودهی امنم را زیر پا گذاشته بودم. بارها تفاوتهایش مرا ترسانده بود، اما نادیدهشان گرفته بودم. بارها او در تقابل با من قرار گرفته بود و من خودم را به ندیدن زده بودم.
حس کردم این رابطه، حتی با وجود عشقی که در آن شکل گرفته بود، شاید قرار نیست درست کار کند. شاید این حجم از تغییر، طبیعی نبوده باشد. نزدیک ظهر شد و تصمیمم را گرفتم؛ باید به کافه میرفتم و با ویلیام صحبت میکردم.
وارد کافه شدم و مستقیم به آشپزخانه رفتم. ویلیام حال پریشانی داشت، اما به محض دیدنم آرام شد و لبخند زد؛ انگار که از ابتدا هیچ اتفاقی نیفتاده بود. گفتم باید حرف بزنیم. هرطور بود کیکی که درحال آماده سازی اش بود را به حال خود رها کرد، دست هایش را شست و با پیشبندش آنهارا پاک کرد و سریع به سمت من آمد.
تمام افکاری را که از دیشب در ذهنم چرخیده بود و تمام حرفهایی را که با خودم عهد کرده بودم بگویم، به زبان آوردم. هنگام گفتنشان اشک از چشمانم جاری شد، اما صدایم نلرزید؛ کلمات محکم و واضح از دهانم بیرون میآمدند. اشکی را روی گونهی ویلیام دیدم و برای لحظهای دردی در قلبم حس کردم، اما خودم را جمع کردم و ادامه دادم؛ هرآنچه باید گفته میشد، گفتم.
پس از حرفهایم، سکوت عجیبی میانمان افتاد. هیچکدام حرفی نمیزدیم. فقط در سکوت به هم نگاه میکردیم؛ روبهروی هم، در تقابل هم… مثل همیشه، اما اینبار این تقابل را هر دویمان بهوضوح حس میکردیم.
در سکوت، یکدیگر را در آغوش گرفتیم… و سپس از کافه خارج شدم...
آن روز همهچیز ساکت بود. روز بعد هم همینطور. روز بعدتر هم همینطور. تا مدتها همهچیز ساکت بود. حتی عشق بین من و ویلیام نیز ساکت شده بود، اما سکوتِ این عشق به گونهای بود که تا آخرین لحظهی عمرِ هر دوی ما، پژواکش در قلبمان میپیچید.
By Mahdieh