توانم نیست!

دوباره این حس لعنتی اومد سراغم. حس پوچی!

حس پوچی لعنتی که هر سری میاد و من با هزار دلیل و فلسفه بزور از خودم جداش میکنم.

هیچ وقت واسه نابودی کامل این حس ، درمانی رو پیدا نکردم.


حس میکنم هیچ کدوم از اعضای بدنم توانی ندارن. پاهام نمیتونن وایسن ،دستام نمیتونن کار کنن ، ذهنم شدیدا خستس ، پلکام شدیدا سنگینه و فقط دارم سعی میکنم بیشتر از این نشه!


به هر کی راجع به این حالم میگم بهم میگه ورزش کن ، برو بیرون ، بیشتر بخند . ولی من همه اینا رو امتحان کردم ، بازم این حس درمان نشد.


انگار که درمانی نداره ، فقط هر وقت اومد باید انقدر واسه مسیری که داری میری دلیل محکم داشته باشی تا بتونی ادامه بدی.

الان که دارم این پست رو مینویسم اصلا حواسم به کلمات نیست. انگار کلمات اصلا از مغزم بیرون نمیان.

خیلی وقتا شده که خیلی حرفا رو زدم که واقعا منظورم اونها نبودن ، نمیدونم واسه شما ها هم پیش اومده یا نه.


الان که دارم به همین کلماتی که مینویسم دقت میکنم ، میبینم حسشون دقیقا مث حس الانمه! پوچ و تو خالی.


بزار یکم بیشتر کلماتو خالی کنم ، بیشتر ... بیشتر .... بازم بیشتر..... حس خوبی داره وقتی کلمات از ذهنت میریزن بیرون.

حس خالی شدن ، حس برداشته شدن باری از روی دوش!

باشه ، میدونم ، خیلی دارم کشش میدم ولی خب ، دارم سعی میکنم فقط کلمات رو از ذهنم خارج کنم. من واسه نگه داشتن کلمات جای کمی دارم....

حس میکنم یکم بعد نوشتن این پست حالم بهتر شده ، پس بیخیال ادامش!


تبریک میگم ، این پست پوچ ، تموم شد!!!!