ویرگول
ورودثبت نام
مهدیار
مهدیاربگویید کاتبان قلم بشکنند.
مهدیار
مهدیار
خواندن ۱ دقیقه·۱ سال پیش

از دل واقعیت(پایان)

سلام
از شمایی که مطالب بنده را تحمل کردید تشکر میکنم و امیدوارم که خوشتون امده باشد اما نیاز است که کمی درمورد این داستان صحبت کنم.
قبل از هرچیزی باید بگویم این داستان واقعی است و من از خاطرات یک نفر که به دوست روانشناسم مراجعه کرده بوده نوشتم،خوشبختانه خودکشی ایشون اثربخش نبوده و علاوه بر این بیماریشون کاملا درمان شده.

نکته اول اینکه قصد من از نوشتن این داستان تنها نشان دادن حتی یک درصد از زندگی یک بیمار افسرده روانپریش بود،این افراد کمترین امار درمان را دارند و شدید ترین افسردگی ممکن حساب میشود،از خودتحقیری تا ترس از اجتماع و... کمترین حالت های این بیماری است و مهمتر امیدوارم اگر چنین نشانه هایی را در اطرافیانتون میبینید حتما به روانشناس ارجاع بدید.
متاسفانه این افراد حتی پس از درمان نیز این اثار در انها دیده میشود.

نکته دوم اینکه دوست داشتم با جزئیات بیشتری این موضوع را شرح بدهم اما بدترین بخش خواندن خاطرات ان دوست عزیز است چه برسد بخواهم بیان کنم پس امیدوارم درک کنید اگرچه که خودرا نویسنده نمیدانم و این اخرین زورم برای این کار بود.
در اخر از فعالیت بیشترم مطمئن نیستم و اگر به اینجا ختم شد از شما خوانندگان عزیز تشکر میکنم.

اول مراقب خودتان و بعد زندگیتان باشید.

داستان
۸
۴
مهدیار
مهدیار
بگویید کاتبان قلم بشکنند.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید