ویرگول
ورودثبت نام
مهدیار
مهدیاربگویید کاتبان قلم بشکنند.
مهدیار
مهدیار
خواندن ۵ دقیقه·۱ سال پیش

از دل واقعیت(10 یا اخر)

کاش میتوانستم با همان امیدی که ان روز ها داشتم بنویسم و هنگامی که کسی درمورد او میخواند مانند من عشق را احساس کند،اما حال تنها انسانی بی خاصیت هستم که حتی در سیگار کشیدنش نیز عشقی نیست،شاید خیلی افراد از روی علاقه یا برای ارام شدن سیگار بکشند اما من تنها میکشم که کشیده باشم.مدام به مرد همسایه فکر میکنم،مطمئنم او را جایی دیده ام اما کجا؟نمیدانم.با این حال چندان از زندگی ام باقی نمانده و باید به نوشتن ادامه دهم تا وقتی که ندای درونم به این انسان پست اجازه مرگ دهد و در اخر روحم نیز مانند دیگران از من دل بکند.اخرای سیگار همیشه بوی دیگری میدهد انگار که او هم ته دلش خالی است برای همین زیر پا خاموشش کردم و به نوشتن ادامه دادم:
الارمی که برای ساعت 7 گذاشته بودم چندباری به صدا درامده و حال ساعت 7 و نیم بود،چندباری سعی کردم الارم را قطع کنم و بالاخره موفق شدم و با برداشتن گوشی صدایش را خفه کردم؛همانطورکه دراز کشیده بودم انگار چیزی مانع بلند شدنم میشد،در همان حالت به همکاری که باهم صمیمی تر بودیم پیام دادم تا مرخصی برایم رد کند.
هرطوری بود از تخت بلند شدم و به سمت سرویس رفتم تا دست و صورتم را بشورم اما وقتی در اتاق را باز کردم ارزو را دیدم که با سینی صبحانه به طرف اتاق می امد،میدانستم که دنبال حرف کشیدن است اما حداقل برای صبحانه هم شده خودم را بی خبری زدم و گفتم:"بهبه افتاب از کدوم طرف درومده که زرنگ شدی،خبریه؟"

با چهره تلافی جویانه نگاهم کرد اما سعی کرد خودش را جمع کند تا بتواند به خواسته هایش برسد،سینی را ازش گرفتم و باهم وارد اتاق شدیم.بدون فرصت شروع به خوردن صبحانه کردم و در این حین مدام با خودش کلنجار میرفت که سر صحبت را باز کند،کمی بهش نگاه کردم و گفتم:"چیه چیزی میخوای؟"
+میدونی که من چقدر دوست دارم؟
-کلی کار دارم باید برم بگو دیگه
+با زهرا قرار داری؟
از نوع نگاه کردنش فهمیدم منتظره سیر تا پیاز را ماجرا را تعریف کنم اما چیزی نگفتم و به خوردن صبحانه ادامه دادم،گاهی با نگاهی پر امید و گاهی با نگاهی مظلومانه تا ثانیه اخر منتظر بود که شاید چیزی بگویم اما چندان توجهی نکردم.بالاخره خوردنم تمام شد و بعد از تشکری گفتم:"میخوام یه قرار ملاقات بذارم که باهم بریم پیشش،میای؟"،انگار که دنیارا به او داده باشند با ذوق گفت:"اره چرا نیام"،بعد هم بوسی از خوشحالی کرد و از اتاق خارج شد.

بلافاصله برای رفتن اماده شدم سعی کردم بهترین لباس هایی که داشتم بپوشم و عطری که با انتخاب خودش خریده بودم بزنم،البته از گذاشتن کلاه چون متن خوبی روی ان نوشته نشده بود پرهیز کردم و دراخر پس از پوشیدن کفش های سفیدم از خانه خارج شدم.اول قصد داشتم با موتور بروم اما بعد از تصمیمم برگشتم و پیاده راه افتادم تا شاید قدری از استرسم کم کند،راستش این دفعه ذوق دیدار دوباره او اجازه نمیداد استرس بهم غالب شود اما همچنان قلبم بی تابی میکرد.
تقریبا رسیده بودم،زهرا را دیدم که روی نیمکتی نشسته است و کتاب میخواند،چند دقیقه ای ایستادم و برای اخرین بار خودم را مرتب کردم.از خودم که مطمئن شدم با کشیدن نفسی عمیق جلو رفتم و رو به رویش روی نیمکتی بدون حرف نشستم،بدون توجه همچنان درحال خواندن کتابش بود انگار که امدن من را حس نکرده بود یا شاید فکر میکرد یک نفر دیگر است به هرحال انقدر درحال کتاب خواندن زیبا بود که ترجیح دادم با او همراهی کنم و در سکوت نگاهش کردم.

نیم ساعتی گذشته بود و معلوم بود کلافه است سرش را بالا اورد و نفسی عمیق کشید که گفتم:"سلام"
انگار که هنگ کرده باشد چشم هایش را گرد کرد و گفت:"سلام،از کی اینجایی؟"
-فکر کنم نیم ساعتی شده باشه
+خب پس چرا هیچی نمیگی فکر کردم بدقولی کردی
با اینکه دوست داشتم مدام با او صحبت کنم اما انگار کلمات به پایان رسیده بودند برای همین دیگر صحبتی بینمان رد و بدل نشد،نزدیک یک ساعتی او کتاب میخواند و من نگاه میکردم،کتاب را بست و گفت:"خب نمیخوای چیزی بگی؟"
-میدونی....چیز...من یکم صحبت کردن بلد نیستم اگه میخوای تو شروع کن
+خب چی بگم،میخوای پیام بدی؟
لبخندی زدم و گفتم:"نمیدونم،پیام روح کلماتو میگیره میخوای نامه بنویسیم؟"
خنده ای از ته دل کرد،خنده اش نیز زیبا بود و انگار انرژی باز برای تپیدن به قلبم داد.برای اینکه از چهره ام چیزی نفهمد جدی تر گفتم:"به نظرم که خیلی جالبه"
-اومممم......خب باشه اما همین الان که نمیتونی بنویسی حداقل بریم یه چیزی بگیریم دهنمون خشک شد
باشه ای گفتم و به سمت مغازه ای در پارک رفتیم که اب البالو های خشمزه ای داشت،هنگام خرید سر حساب کردن کمی بحث کردیم اما دراخر با گفتن اینکه بعدا شماره کارت میدم راضیش کردم تا خودم حساب کنم.هنگام خوردن کمی درمورد کتابی که میخواند صحبت کرد و من همچنان در سکوت با دقت هرچه تمامتر به او گوش میکردم،از ان دقت هایی که مادرم همیشه میگفت اگر در درس داشتی پروفسور میشدی.

-زهرا خانم
+بله
-شما به کوه علاقه دارید؟
+نمیدونم تا حالا نرفتم چطور؟
-اگه مشکلی نداره فردا بریم کوه خواهرم خیلی دوست داره شمارو ببینه اونجا قرار بذاریم
+خب باشه
پس مکالمه به سمت خانه راه افتادم،همچنان قلبم میتپید و هر تپشش محکم تر از تپش قبلی بود اما اینبار خوشحالی خالص بود،نه از استرس خبری بود و نه ترس تنها شادی لذت بخشی از صحبت کردن با معشوق بود.در همان بدو ورود به خانه با خواهرم مواجه شدم برای اینکه سوالی نپرسد گفتم:"فردا ساعت 6 پاشو که به قرار برسیم"،چون فکر میکرد برای اذیت کردنش این تایم را گذاشتم و ماجرا به همینجا ختم میشود باشه ای گفت و رفت-شاید هم چیزی نگفت تا قرار را کنسل نکنم اما نمیدانست که من برای دیدن او لحظه شماری میکنم-.

پس از خواندن نماز به اتاقم رفتم و شروع به نوشتن نامه کردم:"سلام زهرا جانم،میخواهم با قلبم برایت بنویسم و به حرف هایی که میزنم توجهی نکنم پس من را برای اینگونه خطاب کردنت سرزنش نکند.میدانی خیلی از چیز هارا نمیتوانم بگویم اما این کاغذ به من جرعت میدهد تا دوست داشتنت را فریاد بزنم و مانند هر عاشق دیگری قربان صدقه ات بروم.وقتی برای اولین بار دیدمت مانند دیوی مقابل فرشته ای زیبا احساس خجالت کردم،تو بین دیگران درون ان چادر مانند دُری میدرخشیدی.ببخشید اگر نامه ام کوتاه است میدانی که چندان با این موضوعات اشنا نیستم.در اخر با اینکه عقایدم اجازه بوسیدنت را نمیدهند از اینجا تورا میبوسم و دعا میکنم تا از من دلگیر نشوی."



داستان
۵
۱
مهدیار
مهدیار
بگویید کاتبان قلم بشکنند.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید