ویرگول
ورودثبت نام
مهدیار
مهدیاربگویید کاتبان قلم بشکنند.
مهدیار
مهدیار
خواندن ۳ دقیقه·۱ سال پیش

از دل واقعیت(11 یا اخر)

ساعت 6 بود که خواهرم را بیدار کردم و سوار ماشین شدیم،تنها خدا میداند که تا انجا چقدر غر زد و این موضوع زمانی که به کوه رسیدیم بدتر شد اما خداروشکر زهرا رسید و جلوی او ادای دختران سحرخیز را دراورد.
تقریبا یک ساعتی بود که کوهنوردی میکردیم و با دیدن جای مناسبی برای استراحت مانند کسانی که کوه را فتح کرده اند ولو شدیم،در راه بینمان صحبت خاصی رد و بدل نشده بود رو به زهرا گفتم:"خسته که نشدی؟"،قبل از اینکه پاسخ بدهد ارزو که معلوم بود صبرش لبریز شده است و دنبال فرصتی برای جبران این لطفم بود وسط پرید و گفت:"بذار حالا ازدواج کنی بعد مارو دور بنداز"،با این حرفش زهرا از خجالت دیگر چیزی نگفت و برای دیدن مناظر به لبه کوه رفت.

ارزو با اینکه خیلی وقت بود دیگر ترس از ارتفاع نداشت اما هنوز جرعت نمیکرد به لبه کوه برود برای همین فرصت را غنیمت شمردم و پیش زهرا رفتم،پس از اجازه گرفتن کنارش نشستم-کاش میشد بغلش کنم و فریاد بزنم که دوستت دارم-نامه را از جیبم دراوردم و با حالتی که ارزو نبیند به زهرا دادم.
+چیه؟
-قرارمون یادت رفت؟
"فکر کردم شوخی میکنی"این را به همراه خنده گفت و نامه را ازم گرفت با جدیت بیشتری نگاهش کردم و گفتم:"نه به نظرم جالبه،به نظر تو نیست؟"
+نمیدونم،خب خیلی حرف هارو نمیشه گفت به نظر منم راهی میشه برای اشنایی بیشتر

دیگر چیزی نگفتم،در ان هوای تازه دوست داشتم تا اخر عمر انجا بنشینم و نگاهش کنم اما باز یادم امد که خواهر دارم،به نظرم اگر کل جهان در کوشش برای بیشتر شدن ارامش شما باشند خواهر یک تنه همه ان را بهم میریزد.با اینکه میدانستم الان است که صدای ارزو دربیاید اما همچنان محو او بودم،چند دقیقه ای بیشتر نگذشته بود که ارزو داد زد:"دو کفتر عاشق نمیایند بریم؟به خدا منم ادمم گشنمه"
زیر لب کوفت بخوری گفتم که از لبخند زهرا معلوم بود شنیده است،چون ملاقات اول ارزو و زهرا بود نمیخواستم بحثی جلوی چشمان او صورت بگیرد برای همین بدون حرفی به سمت پایین راه افتادیم.پس از خوردن صبحانه سوار ماشین شدیم،قرار شد اول زهرا را برسانیم و بعد به سمت خانه برویم البته این را هم بگویم که در کمال تعجب ارزو،زهرا را مجبور کرد جلو بنشیند و خودش عقب رفت-شاید میخواست نشان دهد که خواهرشوهر خوبی است-.

در راه زهرا بدون اینکه ارزو متوجه شود برگه ای کنار دنده گذاشت،با تعجب نگاهش کردم اما او تنها در پاسخ لبخندی زد و سرش را پایین انداخت.با حضور او پیشم تمام جهانم معنا پیدا میکرد انقدر که زبان انسان قادر به بازگویی ان نیست،هرلحظه شادتر از پیش بودم.پس از رساندن زهرا به خانه ارزو جلو امد اما برای اینکه برگه را نبیند سریع ان را زیر صندلی انداختم،در راه نیز حرف خاصی بینمان رد و بدل نشد و تنها با نگاهش سعی داشت بفهماند که چقدر از زهرا خوشش امده.
به خانه رسیدیم و ارزو بدون صحبتی داخل شد من نیز که منتظر فرصت بودم برگه را برداشتم و شروع به خواندن کردم:"نمیدانم چگونه صحبتم را اغاز کنم،اول از همه میخواهم بابت امروز تشکر کنم.تا به حال چنین روزی نداشته ام شاید چون کسی مانند تو هرلحظه مراقب نبود که مبادا پایم سر بخورد یا حتی خسته شوم،وقتی که کنارت هستم احساس ارامش میکنم انگار که دیگر نیاز نیست به چیزی فکر کنم.ببخشید اگر شرم و خجالت دست کلمات را بسته اند و نوشته ام کوتاه شده اما میخواهم بگویم که دوستت داردم"

نمیدانم چندبار نامه را خواندم اما هربار پس از خواندن دوستت دارم قلبم انرژی میگرفت و چنان میتپید که انگار اخرین لحظات عمرم است کاش کنارم بود و میتوانستم او را در اغوش بگیرم،سرم را روی شانه هایش بگذارم و برای بودنش گریه کنم،اما نه انوقت میگوید چه پسر کرینجی است و بعد هم که پدرم بفهمند مانند همیشه میگوید اگر بز بزرگ کرده بودم سودش بیشتر بود.


داستان
۵
۲
مهدیار
مهدیار
بگویید کاتبان قلم بشکنند.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید