یک ماهی از دیدار در کوه میگذشت،در این مدت هرهفته به کوه میرفتیم و رابطۀمان صمیمانه تر شده بود،ارزو نیز که معلوم بود رفیق پایه ای پیدا کرده دست از سر زهرا برنمیداشت و مدام باهم بودند.
طبق قرار قبلی در پارک منتظرش بودم،با اینکه زیاد یکدیگر را میبینیم اما همچنان برای دیدنش لحظه شماری میکنم و قلبم به تپش می افتد.وقتی دیدمش از همان ابتدا چشم از او برنمیدانشتم انگار که اخرین باری است که میبینمش،کنارم روی صندلی نشست و با لبخندی گفت:"خب اینطوری نگاه میکنی نمیگی من میمیرم برات؟"
-باز از این حرفا زدی؟
خنده ای لج درار کرد و گفت:"خب باشه ببخشید"،همچنان به چشمانش خیره شده بودم هیچ چیز برایم از نگاه کردن او لذت بخش تر نبود،دوست داشتم عمری جاودانه داشته باشیم تا همیشه نگاهش کنم.حالتی مظلومانه گرفته بود،ازهمان هایی که دختران هنگام خر کردن کسی به خود میگیرند-البته او تنها لازم بود من را نگاه کند تا اخرین قطره های خونم را نیز بهش بدهم-.
-چیشده عزیزم؟
+خب...میدونی که من چقدر دوست دارم؟
خنده ای کردم و گفتم:"اینو ارزو یادت داده؟"،نتوانست خودش را نگهدارد و زد زیر خنده.
+وای اره هی بهش میگم من از این چیزا بلد نیستم خراب میکنم
-خب قشنگم تو فقط کافیه بگی چی میخوای نیاز به این کارا نیست
لپ هایش سرخ شده بود،در ان شال سفید جلوه ای زیباتر از هرمنظره ای ایجاد کرده بود درحدی که میتوانستم تمام عمر بدون اینکه پلکی بزنم او را نگاه کنم.
سرش را روی شانه هایم گذاشت،اولین باری بود که اینکار را میکرد و لذتی وصف نشدنی حس میکردم،مانند بچه ای بودم که وسیله مورد علاقه اش را همان لحظه برایش خریدند و به بعد موکول نکرند.دوست داشتم دستش را بگیرم اما خجالت و احساس گناه مانع اینکار میشد،دوست داشتم که همیشه سرش روی شانه هایم باشد اما چه حیف که زندگی هیچگاه به خواسته های من اهمیت نمیداد و همان لحظه زهرا سرش را برداشت.
با صورتی خجالت زده گفت:"ببخشید"،چند دقیقه ای نگاهش کردم و با لبخند گفتم:"اشکال نداره حالا چرا پاشدی"،کمی نگاهم کرد و باز سرش را روی شانه هایم گذاشت.
+وقتی پیشت هستم احساس ارامش میکنم
سعی کردم خجالت را کنار بگذارم و با احساس گناه دستش را گرفتم،اول کمی جاخورد اما بعد اوهم محکم دستانم را گرفت،لبخندی زدم و گفتم:"من هم دوست دارم همیشه پیشم باشی،حالا چیزی شده؟"
+نه اما چیزی جز شانه هایت نمیتوانست ارامم کند،دلشوره های الکی دارم
-چرا؟
+عه راستی امده بودم همینو بگم
بلند شد و بعد از درست کردن چادرش در نزدیکترین حالت کنارم نشست بعد از کمی نگاه کردن گفت:"میدونی که هرچی بگی من گوش میکنم،دوستام میخواند برند مشهد منم گفتم باهاشون برم البته اگه تو مشکلی نداری"
-خب چرا مشکل داشته باشم؟هرکاری که تو ازش لذت ببری منم میبرم،برای منم دعا کن
+تو نمیای؟
-میگی با دوستام میخوام برم خب من کجا بیام؟
بعد هم خنده ای کردم و گفتم:"تازه من مامانم دعوام میکنه"،نیم ساعتی حرف میزدیم که با هول گفت:"باید برم مامانم کلی کار سرم ریخته،فردا شبم راه میوفتیم میریم مشهد"
-چند وقت میمونید؟
+یه هفته
-خب حداقل قبل رفتن یه بار دیگه بیا ببینمت
کمی نگاهم کرد و بعد با گفتن چشمی رفت،صبح فردا باز یکدیگر را ملاقات کردیم و قرار شد تنها شب ها زنگ بزنیم تا دوستانش چیزی نفهمند.