ویرگول
ورودثبت نام
مهدیار
مهدیاربگویید کاتبان قلم بشکنند.
مهدیار
مهدیار
خواندن ۲ دقیقه·۱ سال پیش

از دل واقعیت(13 یا اخر)

از خواب پریدم،یادم امد که ان مرد همسایه کیست اما این واقعیت ندارد،چطور میشود همان مرد در خوابم مرد همسایه باشد؟
سر میز صبحانه درحال بازی کردن با غذا بودم که ارزو پرسید:"چرا باز غذاتو نمیخوری؟اینقدر فکر نکن نمیبینی چی به حال و روزت امده؟"
-میگم...این مرد همسایه رو دیدی؟
+کدوم؟
-همون خونه ویلایی که چند وقت خالی بود
+وا هنوزم خالیه کسی توش نیست

از تعجب داشت چشمانم از حدقه بیرون میزد اما خودم را جمع کردم و به سمت اتاق میروم،با بی تمرکزی شروع به نوشتن میکنم نمیدانم چرا اما تنها مینویسم:
فردا روز برگشت زهرا است،قرار بود بعد برگشتنش به خانه دعوتش کنیم با اینکه زیاد همدیگر را میدیدیم اما تا به حال از خانوادم کسی جز ارزو را ندیده بود و این مهمانی فرصتی میشد بر اشنایی بیشتر،البته خودش از این مهمانی خبر نداشت.در این یک هفته تمام تلاشم را میکردم که همه چیز بهترین باشد،حتی اگر پدرم جلویم را نگرفته بود مبل های خانه را عوض میکردم،باز اسرس به سراغم امده بود اما انقدر دلم برای زهرا تنگ شده بود که چندان توجهی به ان نمیکردم.تمام این هفته تنها عکسی در حرم گرفته بود را میدیدم و به خاطر اینکه فرصت پیش نمی امد چندان تماسی باهم نداشتیم،اگرچه میدانستم روز اول نمیتوانم ببینمش اما دل تو دلم نبود برای دیدن ان چشمان زیبایش،چنان دل تنگش بودم که هوش و حواس درستی در کار ها نداشتم و تمام فکرم پیش او بود.

ارزو برای پیشواز رفته بود و پس از برگشتنش متوجه شدم که زهرا رسیده است،به سمتش رفتم و گفتم:"چیشد؟"
+وا چی چیشد؟
-زهرا دیگه
+زهرا خانم بی ادب
-وای باشه اذیت نکن
+خب هیچی دیگه امد
-ممنون از اطلاعات مفیدت،چیزی نگفت ای کیو؟
+چرا گفت به داداشت بگو خیلی خری

منتظر پاسخ من نماند و به طرف اتاقش رفت،منم پشت سرش راه افتادم و در را پشتم بستم.
-تا کی میخوای اذیت کنی؟
+تا وقتی که از اینکار لذت ببرم
کارتی که مبلغ چندانی در ان نبود به سمتش گرفتم و گفتم:"خب باشه بیا هرچی میخوای بخر"
چون چندباری کلاه سرش رفته بود گفت:"زرنگی؟همه کارتاتو بده"
دلم بی طاقت تر از ان بود که بحث کنم کیف پولیمو دادم بهش و گفتم:"خب حالا بگو"
+بهش گفتم کی میای پیش این داداش ما که داره به امید خدا میمیره گفت که فردا صبح
-چیزی که از مهمونی بهش نگفتی؟
+وا نه مگه خرم
-اون که هستی
بعد هم کیف پولی را از دستش کشیدم و رفتم.


داستان
۳
۰
مهدیار
مهدیار
بگویید کاتبان قلم بشکنند.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید