دو هفته ای از مهمانی میگذشت،در این مدت زهرا مدام از من فاصله میگرفت،میدانستم از دستم دلخور است اما با هرروشی سعی میکردم کارم را جبران کنم راه به جایی نمیبرد.فردای مهمانی قرار بود همدیگر را ببینیم اما من در راه تصادف و کردم و نتوانستم برو،حال تنها یک دلتنگی برایم مانده و که هرکاری میکردم برطرفش کنم اما تنها راه چشمان زهرا بود.
پنجشنبه اخر شب بود که عکس هایش را نگاه میکردم،دعا میکردم که کاش الان پیشم بود و با نوازش کردنش ارامش میشدم اما یادم نبود که دنیا همیشه خلاف خواسته من رفتار میکرد.نوتیف یکی از دوستانمون که در گروه بود را روی گوشیم دیدم،راستش از وقتی باهم بودیم چندان در گروه نمیرفتیم و خبری از کسی نداشتیم تا انها نیز متوجه رابطه ما نشوند برای همین قدری برایم عجیب بود.
+سلام داداش چطوری؟
-قربونت عزیزم خودت خوبی؟
+ممنون،میگم یه دوست روانشناس داشتی هنوز باهاش در ارتباطی؟
-اره چطور؟
+امید چندان حال خوبی نداره گفتم ببرمش پیشش
امید کسی بود که از طریق او با مبینا اشنا شدم،اگر او نبود شاید هیچگاه مبینارا نمیدیم،چندان صمیمی نبودیم اما حالش برایم مهم بود.
-عه چرا چیزی شده؟
+همین داستان زهرا
بر دلتنگی خشم اضافه شده بود دوست داشتم بگویم او مال من است احمق ها ازش دورشوید اما زهرا قول گرفته بود که تا عقد کسی چیزی نفهمد.
-خب چرا حالش بده؟چیزی که نبوده یه جواب رد شنیده
+عه مگه تو نمیدونی؟
-چیو؟
+خب امید و زهرا باهم بودند تنها او نمیخواسته بقیه چیزی بدونند اما بعد از اتفاقاتی زهرا میره با یکی دیگه
من و شک به زهرا؟امکان نداشت،من او را بیشتر از هرکسی قبول داشتم اما نمیداند چه شد که میخواستم از ماجرا سر دربیاورم،برای همین سعی کردم سوالاتی بپرسم که بیشتر صحبت کند و مدرک بدهد.
-مطمئنی؟اخه میگفت که چیزی نبوده
+اره بابا اینارو ببین
انقدر عکس و فیلم از یکدیگر فرستاد که اگر دادگاه را هم بود باور میکرد،البته انها چیزی از عشق زهرا در من کم نمیکرد بالاخره هرچی بوده در گذشته بود.
-خب بعد چیشد؟
+هیچی دیگه رفت با یکی دیگه
-کی؟
ایدی طرف را فرستاد و به پروفایل هایش نگاه میکردم،عجیب بود اما هرکدام را کنار پروفایل های زهرا میگذاشتم تکمیل کننده ان بود،حتی ان پروفایلش در حرم که دقیقا در همان جایی بود که زهرا نیز عکس گرفته بود و معلوم بود ست شده است.
شاید بدترین حال برای هرکس وقتی باشد که تمام زندگی اش یکباره نابود میشود و او مجبور است وانمود کند اتفاقی نیفتاده.
از ان روز هرچقدر میگذشت بیشتر زهرا را میشناختم حتی یکبار نیز با همان پسر در پارک همیشگی دیدمش.
هوا کمی سرد است اما در ارتفاع این سردی چند برابر میشود،چند برگه ای به جلو رفتم و شروع به نوشتن کردم:
سلام زهرای عزیزم
نمیدانم که پس از من نوشته هایم را میخوانی یا نه،تنها میخواهم از تو عذرخواهی کنم اگر ان کسی که فکر میکردی برایت نبودم،من تمام عمر پست تر از یک تکه زباله بودم و هر نفسم ظلمی به انسان ها بوده اما با این حال به اندازه ای دوستت داشتم که بی تو خودم را لایق این دنیا نمیدانم.میدانم که تو لایق بیشتر از این بودی و امیدوارم پس خواندن نوشته هایم به زندگی ات ادامه میدهی،البته که چندان برایت اهمیتی ندارم و بدون شک پس از خواندن تمام این نوشته ها به سطل زباله میروند تا مانند من این دنیارا اشغال نکنند.
راستش من همیشه برای این مردم اضافه بودم،انگار که تمام مشکلاتشان گردن من است و با تحقیر کردنم خوشحال میشوند،من نیز چندان به خودم امید ندارم.
زهرا جان دوست دارم همیشه بخندی حتی اگر شده به این پسر ضعیف که مانند سگی از خود دورش کردی،انقدر بخندی که از چشمانت اشک جاری شود و دیگری انهارا پاک کنند.
من را ببخش اگر برایت کافی نبودم.
چند ورقی زدم و باز شروع به نوشتن کردم:
سلام خواهر گلم
اگر این نوشته هارا میخوانی یعنی من دیگر پیشت نیستم و میتوانی به راحتی اتاق بزرگتر را انتخاب کنی،میدانی که بیشتر از جانت دوستت داشتم پس مراقب باش کسی دلت را نشکند.به مامان و بابا نیز بگو که نمیخوام قبری برایم بکنند تا بعد ها بر سرش گریه کنند،مانند همیشه بخند و اجازه نده دنیا برایت تصمیم بگیرد.من ناخالصی در دنیا بودم که باید پاک میشد،چه بهتر که خودم دل میکندم تا اینکه دیگری دست به چنین کاری بزند.
همیشه دوست داشتی که خاطرات من را بخوانی و حال برای تو اینبار نوشتم،ببخش اگر چندان لبخند به لبانت نمیاورد،من انسان شادی نیستم.
مدام دعا میکنم که تا پایان سیگارم زهرا بیاید و همه چیز را به من توضیح دهد،اما دنیا هیچگاه باب میل من نیست و سیگار هم مانند من به پایانش رسیده است.
حال تنها من هستم و اغوش گرم و مرگ،با اینکه پاهایم از ترس میلرزند و جرعت انجامش را ندارم اما چشمانم را میبندم،این پایان عمر نکبت بار من است.
زندگی همیشه تورا شکست میدهد.