"به دستور علیحضرت همایونی زین پس هرگونه تجمع و گردهمایی اشوب تلقی میشود و با افرادی که از دستور شاهنشاه سرپیچی کنند به زبان تند سخن گفته میشود،بدانید که هیچگونه مدارایی با شورشیان نخواهد شد."
معابر منتهی به زندان پر از انسان هایی بود که قلب هرکدامشان مملو از غم بود،مادرانِ گریان و پدرانِ کمر خمیده که هرکدام در پی عزیزی میگشتند و خاک مخلوط شده با خونشان را سرمه چشم میکردند.
کاتبان به جای نوشتن فریاد میزدند و جارچیان در سکوت بودند.
+"دردانهام به دنبال صدا امده بود"
مردم به سمت زنی سر تا پا خاکی که اشکانش روی خاک نم خورده از خون میریخت برگشتند و زن ادامه داد:"اخر ان طفل را با تخت شما چکار؟ان حکومت که به مویی بند است پس شاهش را چه سود؟"
قبل از اینکه زن کلام دیگری بازگو کند ماموران به مردم هجوم بردند و همه چیز در ان هیاهو خفه شد.
شهر غرق در شعار جوانان بود،کسایی که از زندگیشان تنها زندگی میخواستند و ترس ان داشتند که جوانیشان چون کودکی به هیچ بگذرد.
خیابان ها مملو از انها بود که هرکدام فریاد اتحاد سر میدادند،گاه اتشی روشن میکردند که در تاریکی شب یک دیگر را پیدا کنند و گاه شاه را ضحاک صدا میکردند تا خشمشان را نشان دهند،اما در ان طرف خیلی ها با ترس از کنارشان رد میشدند و سعی میکردند به انها توجهی نکنند-انگار که نیستند،انگار که هیچگاه نبودند-.
مردم چنان به زندگیشان مشغول بودند گویی که هیچگاه فرزندی از انان کشته نشده،حقی از ایشان خورده نشده و زندگیشان نابود نشده.هرکدام گذران عمر میکردند و گهگاهی با ترس از نبود پیاز یا گرانی شلغم پچ پچ میکردن،اما مدام مراقب بودند که کسی نشنود چه میگویند مبادا که زندگی سیاهشان را از دست بدهند.
جوانان در پی راضی کردن بزرگان بودند تا شب نزدشان بروند،اما انگار که فلوتی برای کر مینوازند.
بازار در جنب و جوش بود و درحالی که جوانان مشغول صحبت با بزرگان بودن،ریش سفیدی نزدشان امد:
"بزرگان ما ضحاک کش بودند،ظالم هارا به زمین میکشیدند و زیر پا له میکردند،حال شمارا چه شده که چون زنان به پستوی خانه رفتید و از ترس سایههایتان را همراز خود کردید؟شمشیر های دیوکش شما کجاست؟"
+دورتان بگردم این مردم انقدر داغ دیدهاند که دیگر توان سیاه دیگری را ندارند،همه به جوانانشان دلبستهاند و غمشان به زندگی پایان میدهد"
-"جوانی که به ترس بگذرد چه ارزشی دارد؟ببینید که جوانانتان چنان رستم میانه میدان رجز میخوانند و شما در پی یک ثانیه زنده ماندن هستید.جوانانتان یا از فقر چنان کفتار میمیرند یا چو شیر میانه میدان،سرانجام مرگ است."
بزرگان سر به زیر انداختن جوانان گویی اطمینانی در دلشان حاصل شد.
بوی مرگ می امد،خیابان ها بیشتر از قبل شلوغ بود.
اینبار پیر و جوان،زن و مرد همه در کنار فریاد میزدند،فریادی از دلهای خونین که اسمان را به گریه انداخت.
سگان پارس میکردند و لاشخور ها بر بام ها نشسته بودند انگار که سعی داشتند سخنی بگویند،اما مردم چیزی نمیشنیدند جز فریاد دلشان که حال بر زبان جاری میشد.
هرکس با چیزی صورتش را پوشانده بود و تشخیص یکدیگر کار سختی بود،دسته ای گرد اتش بودند و دسته ای با غرور به کاخ مینگریستند و ارزوی نابودی ان را داشتند.
شب از نیمه گذشته بود و هیاهو هر لحظه بیشتر میشد که صدای فریادی بلند شد:" ماموران،انها از ما نیستن....."
سربازان شاه با لباس هایی مبدل دربین مردم را کسی شناخته بود.حال شمشیر های کشیده و اغشته به خونشان را چنان چماق در دست داشتند و به هرکس میتوانستند حمله میکردند،جوانان برای مبارزه جلو میرفتند تن و روی تن انباشته میشد.
بزرگان خود را سپر کردند تا مردم به سمت خانه ها بروند،پسرکی از دور فریاد زد:"ببینید،تن ریش سفید را به اتش میاندازند،کجا میروید بی غیرت ها؟" اما کسی نمیشنید،مانند همیشه.
سربازان با مشعل هایی افروخته به سمت بازار رفتند و مردم زبانه زدن اتش از دکان هارا تماشا میکردند.
"از موبد موبدان خطاب به رعایا و چاکران علیحضرت
ای دلدادگان،بدانید که خداوند بر ما منت نهاد و شاهنشاه را ارباب ما ساخت تا هدایت شویم،او امین و پدر شماست و باید امرش را اطاعت کنید.
جوانان شما چون یاغیان بر بازار ریخته و دکان این بیچارگان را اتش زدهاند و ریش سفید که جایگاه بزرگی نزد شاه داشت را سوزاندند اما اگر انها را به دستبوسی شاهنشاه فرستید ایشان از سر لطف پوزششان را میپذیرند،فراموش نکنید که خون انسان های شریفی ریخته شد تا این سلطنت باقی بماند"
هنوز نطق جارچی تمام نشده بود کسی از جمعیت فریاد زد:"اری خون جوانان ما ریخته شد تا شما و حکومتتان زنده بماند و سیر از ان شوید،این مردم خشمگین را که میبینید نه برای گرفتن تن فرزندشان بلکه برای ویرانی این کاخ امدند،امشب یا ما کشته میشویم و یا شما را به جهنم میفرستیم."
فرمانده شمشیر از غلاف کشید و گفت:"هوی مردک،مطمئن باش که در این شب مبارک خون شماست که هدر میرود،منجمین چنان دیده اند که شاهنشاه سالیان سال بر ما حکومت میکنند و سایه گرانقدرشان روی سر ما خواهند بود و دشمنانشان را زیر پا له خواهند کرد."
موبد نگاهی به جمعیت کرد و گفت:"حیوانیت را کنار بگذارید و اجازه دهید بزرگ بزرگان شاهنشاه همایونی امور را هدایت کنند زیرا که ایشان صلاح ما میدانند و ما تنها نوکرانی در پی خدمت هستیم،به سخن دشمنان گوش نکنید که جز ویرانی این مملکت خواسته ای ندارند."
شاه به بیرون کاخ امد و روی سکویی ایستاد،مامورین به او کرنش کردند و موبد بر دستش بوسه ای زد.
سربازان به حالت جنگی درامدن و شاه پس از درست کردن تاجش گفت:"ما دوستدار شما هستیم و به حرفایتان گوش میدهیم تا هنگامی که خلاف خواستمان نباشد،اما در این هنگام باید سکوت کنید که دشمنان انبوه ما از یونان و روم از این تفرقه شاد نشوند، مزدور انها نباشید و به مملکتتان اسیب نزنید،چرا که اگر من نباشم شما نیز نیستید پس چون سایرین به خانه بروید تا خونتان چنان بزرگانتان بر زمین ریخته نشود."
از میان جمعیت جوانی به سمت شاه نیزهای پرت کرد و بر دستش خورد،جوانان مملو از خشم شمشیر هایشان را کشیدند و اماده مبارزه شدند.فرمانده فریادی سرداد و دیگر تنها خون و سیاهی دیده میشد،جوانان یکی یکی بر زمین میافتادند،تیر و نیزه ها بر تن خسته جوانان مینشست و تن های به خون غلطان بین مرگ و زندگی اشک از صورتشان جاری میشد.
بوی خون و دود،بوی مرگ،بوی استبداد بر شهر حکمفرما بود،مامورین با چماق خانواده هایی که در پی تن فرزندشان بودند را میزدند و فرمانده فریاد میزد:"این مزدوران توسط حکومت به بیابان ریخته میشوند تا خوراک کرکس ها و لاشخوران شوند،اگر از اینجا نروید شمارا نیز به نزد فرزندانتان میفرستیم."زنان بر زمین میافتند و بر خاکی که بوی فرزندانشان را میداد غلط میزدند و مردان با اشک بر چشم و شرمنده از زنانشان سعی میکردند انهارا به عقب ببرند.