"از فرمانده به دوستداران علیحضرت
همانطور که میدانید سه فرد شورشی از ممالک زیر دست که برعلیه منافعمان برخواستند نزد ما اوردند،فردا این سه تن در میدان شهر محاکمه شده و به دار مجازات اویخته میشوند."
میدان پر از ادم شده بود،پیر و جوان،زن و مرد همگی برای دیدن سه تن امده بودند.از دور میدان تا روی پشت بامها انقدر ادم ایستاده بود که احساس تنگی نفس میکردی.دیگر کم کم باید شورشیان میامدن،مردم با یکدیگر پچ پچ میکردن:"خدا لعنتشان کند میگویند سنگ در اتشگاه را شکسته اند"
+"من نیز شنیدهام که اتش روشن کردن و دیوار خانه ها سیاه شده"
-"تف به ذاتشون"
با امدن سربازان همه سکوت کردند،انگار که هیچکس انجا نبود.
دو مرد و یک زن،مرد اول قامتی بلند و هیکلی تنومند داشت،رد تازیانه بر جای جای بدنش دیده میشد و از صورتش خون میچکید.زنی که وسط انها ایستاده بود صورتش پر از خون بود،انقدر که تنها چشمانش را میشد دید،موهایش پریشان و لباسش پاره بود.سومین مرد هیکلی ریزتر داشت،یکی از چشمانش از زخم خنجر کور شده بود و بر بدنش جای سوختگی دیده میشد.مردم شروع کردن به سنگ زدن،کار همیشگیشان بود،هرگاه شورشی برای اعدام میاوردن چنان سنگ به او پرتاب کردند که انگار ابلیس درونشان را دیدهاند،عده ای نیز در بالا پشت بامها فریاد میزدند:"شورشی را بکشید"
موبد که خودرا عادل ترین میدانست به مانند همیشه روی سکوی وسط میدان نشست و به چوبه دار تکیه داد تا پس صحبتهای طولانی اجازه دهد شورشیان حرف بزنند،اگرچه تغییری در حکم ایجاد نمیکرد و در نهایت جان انها گرفته میشود.
بالاخره سخنان موبد پیرامون عدل خودش،مهربانی شاهان،بزرگی فرماندهان و کوته عقلی مردمان تمام شد،مانند قبل ایستاد و شال سفیدی که از کلاه به روش دوشش امده بود نوازشی کرد و فریاد زد:"این سه تن با نانی که شاهنشاه به انان داد گردن کلفت کردن و چون افسار گسیختگان در شهر ایشان شورش کردن،انان از بزرگان و نورچشمیان شاه ما بودند اما چه افسوس که سپاسگزار نبوده و حال باید مجازات شوند"
به سمت مردم برگشت و ادامه داد:"این دو مرد از فرماندهان شاه و ان زن از خزینهداران ایشان بود،امروز انان را در پیش شما مجازات خواهیم کرد که یاداوری عدل علیحضرت شود،بدانید که ایشان با هر بزهکاری به یک شکل برخورد میکند."
دختر با صدایی لرزان فریاد زد:"بزهکار شمایید که مردم را رعیت کرده،حقشان را میخورید،فرزندان شان را میکشید و به اسیرانشان تجاوز میکنید"
فرمانده از خشم به طرف دختر رفت و با لگد به شکم او زد چنان که از میدان به پایین افتاد،سپس فریاد زد:"دهانت را ببند لکاته،ما همه از ملک شاهنشاه هستیم و او بر ما تصرف دارد،چطور جرعت میکنی چنین گستاخی کنی؟..."
مرد هیکلی حرف فرمانده را قطع کرد و گفت:"اری همه ما رعیت و شاه ارباب است،از این رو است که او زنان را به حرمسرا برده،خانه و اموال مارا مصادره کرده و جانمان را به لب رسانیده"
مردم همه در سکوت بودند،مردی با جسه ریزتر جلو امد و لبه میدان ایستاد و با خشم گفت:"چرا ایستادهاید؟مارا سنگ بزنید،شاید دیگر زنان و دخترانتان را به حرمسرا نبرند،مارا دشنام دهید شاید فرزندنتان دیگر کشته نشوند،مرگ مارا بخواهید شاید امشب خانوادهتان جای نان جو بره بخورد،ساکت نباشید اخر که ما با مالیات های سنگین زندگیتان را سیاه کردیم،پرخاش کنید چون ما سیاه تنتان کردیم."
دختر جلوی مردم امد و نگاهی به ریش سفید کرد،در چشمانش اتش را میشد دید لب گشود و گفت:"شمارا چه شده؟کی انقدر پست شدهاید که ازادیتان را هنگام به دار اویختن جوانان بدست میاورید؟اگر امروز مارا نمیکشتند شما حال در خانه بودید و حضورتان در این میدان به مرگتان ختم میشد،-تو ریش سفید- شنیدهام که در قرق سربازان فرزندت برای خریدن نانی رفت و دیگر بازنگشت،چرا ایستادی و سخنی نمیگویی؟"
مرد هیکلی نزدیک دختر امد و گفت:"این جماعت را میتوان سالیان سال فریب داد و هیچگاه لازم نیست حیلهات را عوض کنی،این هارا که میبینی امشب نان و ابشان را میخورند و برما دشنام میدهند و روز فردا شاه را ستایش میکنند و یادشان میرود دیروز در این میدان چه شد،این مردم چشمانشان را از ترس بسته و گوش هایشان را جهل گرفتهاند"
فرمانده دیگر خشمش لبریز شده بود:"دیگر از یاوهسرایی هایتان خسته شدم"
رو به سربازان کرد و دستور داد طناب دار را برگردن سه تن بیندازند،سپس موبد شروع به خواندن نیایش کرد.مرد هیکلی رو به دختر کرد و بوسهای بر پیشانی او زد،در نهایت انها از بالا به مردم مینگریستند و مردم انگار که انهارا نمیبینند به خانه هایشان بازگشتند.