ویرگول
ورودثبت نام
مهدیار
مهدیاربگویید کاتبان قلم بشکنند.
مهدیار
مهدیار
خواندن ۴ دقیقه·۱۴ روز پیش

کاش دیده میشدیم

"کاش میتوانستم بگویم که چگونه است هنگامی که بر زمین افتادی و دیگران به جای گرفتن دستت خاکت کنند،هنگامی که اشک در چشمانت است و به جای نوازش کتکت میزنند،کاش میتوانستم بگویم که چه حالی است پشتش خالی شود،که تورا بفروشند،کاش میتوانستم بگویم که چقدر ازتون متنفرم."

زمستان سختی بود،باران بی رحمانه بر سقف میکوبید،ماه پشت ابر ها پنهان شده بود،اسمان مشکی بود و درنهایت دختری بدنیا امد.انگار سرنوشت همه ما مثل هم بود،سیاهی و سیاهی و سیاهی.5 سال از شب بدنیا امدنم میگذشت،مانند دیگر دختر بچه ها به دنبال رنگ بودم-صورتی،قرمز،ابی-شب ها محو تماشای ماه میشدم و روز ها به خورشید مینگرستیم،دوست داشتم مانند برادرم به کوچه بروم و با بچه ها بازی کنم،چندباری به اقام گفته بودم اما همیشه اخمی میکرد و به سیبیلش میکشید و میگفت:مگه جای دختر توی کوچس؟دختر باید توی پستو خونه باشه،پاشو برو کمک مادرت.
راستش هیچگاه لبخندش را ندیدم...اما چرا،یکبار برادرم را بغلش نشانده بود و با لبخند نوازشش میکرد.
+به خدا هیش طوریم نمیشه،اگه هم زمین بخورم گریه نمیکنم
-گفتم نه دختر،میخوای اقات باز بیاد سیاه و کبودت کنه؟
+پَ چیطو دادا میتونه بره بازی کنه؟
-اون مرده
+خا چه فرقی میکنه؟
-برو دختر،میخوای داغ به دلمون بذاری؟
همیشه بحثمان با مادر همین بود،بچگی که باید پر از رنگ بود با سیاهی مطبخ میگذشت تا اینکه به 10 سال رسیدم.
دختر ارامی بودم،داشتم غذا میپختم صدای علی از بیرون امد:هوی حسن وخی
-باز چی شده
+چندتا لاشخور امدن بیناموسی

بیناموسی،ناموس،همیشه وضع همین بود،ده تا دخترارو اذیت میکردن و یکیشان گیر می‌افتاد و بعد دعوا میشد تا خونی ریخته شود،نه اینکه انها که دعوا میکردن خوب ادم هایی باشند ها،انها هم بدتر بودن تنها ناموسشان انگار تفاوت داشت،مثل یک اسب،با اسب دیگری میتازی و از خودت را تیمار میکنی.این حرف هارا خطاب به برادرم میزد،هردو به مانند هر مرد دیگری هستند که دیده‌ام،وحشی و بی فکر که حس میکنند باید بخورند و بزنند،تنها جایی که فکر میکنند در خلاست.
نزدیک ظهر در مطبخ مشغول کار بودم که صدای داد خواهرم از داخل امد،بدو بدو به سمت در میرفتم که نزدیک پنجره صدایی شنیدم:صداتو ببر الان یکی میشنفه
دم پنجره خشکم زد،میترسیدم نگاه کنم.
+چه دختر زیبایی هستی چشات به ننت رفته،دوست که نداری اقات سرتو ببره؟
گریه خواهرم بیشتر شد،انگار که کسی گلویش را گرفته باشد با صدایی خفه گفت:نه
از پنجره نگاه میکردم و اشک میریختم.
+پس نباید به هیشکی بگی
تا شب گریه میکردم،ان چند ساعت برایم چندسال بود،پاهایم جان نداشت و نفرتم سرشار بود.
تصمیم گرفته بودم به اقام بگویم،بالاخره او مرد بود و از خانواده‌اش دفاع میکرد.

شب سر شام ماجرای خواهرم و عمو را برای اقاجان گفتم،اما انطور که میخواستم نشد،یک ان دیدم بالای جنازه خواهرم ایستادم که زیر مشت و لگد اقاجان دوام نیاورده بود،صدایش هنوز توی گوشمه:دختره روسپی،چیکار کردی که بهت چشم پیدا کردن؟تو ابروی من را بردی،زنده‌ات نمیگذارم.
صبح فردا برای خاک کردنش رفتیم،همه بودن حتی عمو،مادرم میگفت:اقاجانت به غیرتش برخورده
این چه غیرتی است که جان دخترش را برای کار دیگری میگیرد؟مدام سوالی در ذهنم است ان هم اینکه ایا ما واقعا دیده میشویم؟
یک هفته گذشت و اقاجان همراه با مردی که از خودش پیرتر بود وارد شد،صدای خنده هایشان کل محل را برداشته بود.
+این شوورته،کاتب بزرگ شاه
-چی؟
+کری دختر؟وخی برو این چایی هارا واسشون ببر
یک روز بیشتر طول نکشید که دیدم در خانه پیرمردی مشغول پخت غذا هستم،حتی معامله یک خانه هم بیشتر از این طول میکشید.همیشه دوست داشتم نوشتن را یادبگیرم،سعی میکردم زودتر تمام کار های خانه را بکنم که وقتی کاتب امد یواشکی نوشتن را یادبگیرم،هربار میفهمید من را زیر مشت و لگد میگرفت و میگفت:زن گستاخ،مگه نگفتم وارد این اتاق نشو؟تو تنها باید به خانه برسی و برای من پسر رعنایی بیاوریدیگر گریه نمیکردم،نمیدانم چشمانم خشک شده بود یا پوستم کلفت.روزی کاتب با خوشحالی امد و گفت:هوی ضعیفه،بخت بهمان رو کرده،شاه مارا در مجلس بزرگش دعوت کرده،برو لباسی زیبا بپوش که شب باید برویم.
خوشحال بودم،لباس زیبایی که از بازار خریده بودم را به تن کردن،چادر به سر کردم و پوشیه زدم.

اواخر مجلس بود که نزد شاه رفتیم.
+عیال جدیدته پیرمرد؟
-بله علیحضرت
+بگو پوشیه اش را بردارد
نگاهی به من کرد و دید که قصد چنین کاری ندارم،خود ان را بالا زد.
+از چشمانش معلوم بود زیباست
-قابل شمارا ندارد
با چشمانی پر از اشک نگاهش کردم،شاه خنده ای کرد و گفت:حال که بخشنده شدی او را به 5 هزار تا میخرم
+هرچیزی که ما داریم از شماست،اما خواسته ای دارم که امشب را پیش من باشد.

تنها خواسته اش همین بود،امشب.نزدیک خانه که رسیدیم خودم را از گاری به پایین انداختم و به سمت خانه دویدم،در زدم و برادرم در را باز کرد.همه از داخل به حیاط امدن مادرم گفت:دختر اینجا چیکار داری؟کاتب چیزیش شده؟
بغضی که گلویم را میفرشد شکست،درحالی که اشک امانم را بریده بود گفتم:کاتب میخواهد مرا به شاه بفروشد.
همه ساکت شدن،فریاد زدم:کر شدید بی غیرت ها؟
برادرم سیلی محکمی زد که زمین افتادم:دهنت را ببند ضعیفه،برو نزد شوهرت وگرن همینجا چالت میکنم
+روی غیرتتان شاشیده‌اند؟شما چه حیواناتی هستید؟تنها رگتان وقتی باد میکند که هوس زد و خورد کرده اید؟البته از کسایی که دخت خود را در خاک میکنند برای گناه دیگری توقعی ندارم،من از همه شما متنفرم،اگر روزی بمیرید جنازه‌تان را نزد سگان میفرستند تا گوشتتان کمی مفید باشد.
پدرم مانند همیشه با صورتی اخمو درحال مالیدن سیبیل هایش بود و مادرم از او دفاع میکرد.

حال اینجا هستم،در حرم شاه و اخرین جملات زندگی‌ام را مینویسم،خنجری که از سرباز دزدیده ام خونم را جاری کرده و لمس دستانم هر لحظه کم میشوند،نمیدانم کسی این را میخواند یا نه تنها امیدوارم که روزگاری بیاید تا ما دیده شویم.

پایان

زنانداستان
۱۰
۱
مهدیار
مهدیار
بگویید کاتبان قلم بشکنند.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید