.:
یادم می آید بارها قصد انجامش را کرده بود. اما هر بار که اراده می کرد؛ نمی شد. دلهره می گرفت. آخر چیزی که می خواست چنان زیبا و دست نیافتنی می نمود که قوتی برای شروع در خود نمی دید. هر مرتبه عامدانه فراموشش می کرد؛ وقفه می انداخت. فاصله می گرفت؛ لابد داشت خیالش را از خود دور می ساخت، به امید اینکه باز نگردد. اما دیری نمی پایید که دو مرتبه و چندین مرتبه به پیش می آمد.
شبِ قبلِ آن شب تا ساعت ها فکر کرده بود. نمی توانست نداشته باشدش؛ رهایی غیر ممکن بود، مسحور او بود. البته حتی اگر آن را به چنگ نمی آورد؛ نمی توانستی بگویی منصرف شده. مصداق هایش را به واقعیت بدل می کرد.
.
به طور مثال یکی از بعد از ظهر های بهار رفت پشت بام و دیگر بر نگشت. آن شب؛ آسمان هم آسمانِ همیشه نبود. می غرید و می بارید؛ بعد از آن بارها به پشت بام رفت. خوابیدن بر آسفالت سخت و عکس گرفتن از حالات ابرها را در او زیاد دیده بودم این اواخر.
خیلی کم با من حرف می زد؛ اما هربار که متوجه می شد حواسم جمع اوست؛ چیزی می گفت: یا طرحی می کشید و از من می خواست نگاهش کنم. یک روز گفت: وقتی به ابرها؛ و انحلالشان نگاه می کند؛ هستی اش معنا می یابد. قلبش مبدأیی تکین و ملموس برای خود پیدا می کند و دیگر مطمئن نیست روی زمین خوابیده باشد. می دانستم آسمان، آن زمان که باردار بود، تحسین ِ جهانش را بر می انگیخت.
یا درباره ی آن شب گفت: وقتی قطره های باران باریدن گرفتند سعی کرده بود چشمانش بسته نشوند؛ تا واپاشی آسمان را بتواند ببیند. اما اندکی بعد مقاومت نکرده و زیر ب ا ر ا ن خود را رها کرده بود.

ادامه داد: آن لحظات که چشمانش بسته بود؛ و باران را با ریتم منظمی بر پوست پیکره اش ادراک می کرد؛ کنش های پر از تناقض و فاصله گزاری های تعمدی و اشتباهی اش؛ در جریانِ رسیدن به آنچه رویایش را داشت؛ را به خاطر آورده است.
و ناگهان با شنیدن رعدی در آسمان پلک هایش باز شده و از خواب برخواسته. می گفت: گویی قلبش در لحظاتی میانِ خواب و بیداری به یقین رسیده بود. او در <او> حلول یافته بود. و مرگِ جهان ِ پیرامونش را کامل می کرد. و من(من ِ او) زنده می گردید...
آنچه او می خواست؛ گوهر ِ یقین بود.