
ناهارمون دیزی بود، یه دیزیسرای معروف، شلوغ بود و کلی آدم اونجا نشسته بود بعد از یکم انتظار یه میز دونفره خالی شد، آشنایی قبلی با اونجا نداشتیم، نمیدونستیم مِنو داره یا نه، یکی از داشمشتیها نگاهی کرد و رفت سمت میزی که سالاد و ماست و ترشیها بود، میزکناری و به ما نشون داد.
همراهم گفت: مِنو نداره ؟
گفتم: الان که اومد بپرس.
گفت: خب نداره دیگ، چیو بپرسم؟
خیلی آروم گفتم: خودم میپرسم.
گفت: فکر کردی خجالت میکشم یا روم نمیشه؟
همین فکرو میکردم اما نمیدونم چرا سهمِ من این رفتار بود، اون بهجای من، ناراحت شد و ناهارمون، تلخ شد. دیزی اومد و گرم بود، بین ما سرد بود، آبگوشت و نخوردم و دست به سینه نشستم چشام خیس شده بود، میزها نزدیک بهم بود جوریکه همه مشتریها انگار باهم اومده بودن، زوج بغلیمون خوشحال بودن و بخاطر سالگردشون اونجا بودن، بغض تو گلوم بخاطر مقایسه اونا با خودمون بود، یه بخشیشم بخاطر گذشتهی خودم که اون منو با رفتارش به یاد پدرم مینداخت و نمیدونست تو اینجور شرایط نباید اینجوری حرف زد و اینجوری رفتار کرد.
شروع کرد به خوردن، من دستی به غذا نبردم و هرازچندگاهی بین قاشقهای بعدی میگفت: بخور، چرا نمیخوری؟ سرد میشه. گلوم انقد پر بود که دیزی پایین نمیرفت. حتی شروع غذا خوردنش منو یاد پدرم مینداخت که وقتی کسی و ناراحت میکرد براش مهم نبود و به کارش ادامه میداد.
دلم میخواست محیط و ترک کنم و برام مهم نباشه دلم میخواست شجاع میبودم و اجازه ندم دوباره یه خاطره تکرار شه، بعد از تموم شدن غذاش به زور آبِ گوشت و که سرد شده بود خوردم، فهمیدم که هنوز شجاع نشدم، شجاع نشدم که به جای ترک محیط، آبِگوشت و با تلخیش خوردم،بغضِ گلوم زد به چشام و چند قطره جاری شد رو صورتم، مشتریهای نزدیک به ما متوجه ناراحتی من شده بودن و من یاد اون فلافلیای افتادم که بابام تو مغازهاش بد باهام برخورد کرد و همه منو نگاه میکردن، هیچوقت اون فلافل و نخوردم!
مجبور شدم به نخواستنها، مخلفات کنار غذا زیاد بود دست به اونام نزدم جز سبزیهای تازه، میخوردم تا تاریکی روحمو سبز کنه، زود بلند شدیم، رفتم تا تو سرویس بهداشتی دست و صورتمو که قهریِ دیزی به جونش افتاده بود بشورم.
حساب کرده بود، اومدم بیرون و عصبانیتر از قبل بود، درجا گفت هر پرساش هفتصد و پنجاه بود از این سوختم که درست درمون نخوردی، انتظارم برای اولین جمله بعد خروج از دیزیسرا همونی که نباید، بود.
ماهرو مانا