
باریکهای از نور ماه که از پشت پنجرهی اتاقش به داخل راه یافته بود،او را وادار به خیال پردازیهای شبانه میکرد.
به کنار پنجره رفت و به نور نقرهگون ماه خیره شد و در دنیای خیالاتش به آرامی قدم گذاشت.به این فکر میکرد که چطور این دایرهی کروی معلق در هوا توانسته است این همه داستان را در خود جا بدهد؟
این همه سال در حالی که میلیونها میلیون انسان آمدهاند و رفتهاند،با میلیونها زندگی زیسته و نزیسته،میلیونها خاطرهای که در این کرهی خاکی به جا گذاشتند،در تمام این مدت این پل نقرهای رنگ باستانی شاهد تمام ماجراها و اتفاقات بوده،جز به جز آن ها را در خود ثبت کرده است.
به این فکر میکرد که چه تعداد معشوقهها زیر نور همین ماه به عشقشان اعتراف کردهاند و سوگند یاد کردند که تا ابد با یکدیگر خواهند ماند؛از قرنها پیش تا به امروز.
چه جنگجویانی که زیر نور همین ماه جنگیدهاند،و پیروز گشته یا جنگ را باختهاند.چه نقاشانی ساعت ها نشستند و به آن خیره شدند و آن را نقاشی کردهاند؟چه فضانوردانی در آن قدم نهادند و چه کسانی گمان میکردند سفر کردن به آن تقریبا غیر ممکن است؟
چه کسانی زیر نورش قدم زدند،کتاب خواندند و یا به ساز و آواز رو آوردهاند
و چه کسانی به نور ماه خیره شده و در عالم خیال فرو رفتند.