چطور روزنامه نگار شدم؟(قسمت سوم)

گفتم که بالاخره پای من به عنوان یک عشق روزنامه نگاری به کلاس ها باز شد و چون با تمام وجودم می خواستم که یک روزنامه نگار باشم، به شدت تلاش می کردم.

اون طور که سردبیر روزنامه و استاد من گفت، قرار شد که روز شنبه به دفترشون برم تا در مورد کار بیشتر بدونم. برای من صبر کردن تا شنبه خیلی سخت بود و فردای همون روز با وجود خبر بسیار تلخ مرگ دوست نزدیکم، یعنی در روز جمعه راهی دفتر شدم. وقتی با چشم های متعجب و لبخند رضایت رئیس رو به رو شدم، مهم ترین درس روزنامه نگاری رو یاد گرفتم:

عجول و مشتاق باش: روزی که من وارد روزنامه شدم، یکی از همکاران قبلی به خاطر مهاجرت داشت کارش رو ترک می کرد و دوستانش به شدت دنبال جایگزین مناسب بودند. وقتی رسیدم، سردبیر من رو به سمت میز اونها برد و گفت فعلا مهسا اینجا کار می کنه، اگر خوب بود، لازم نیست که دنبال نیروی دیگه ای بگردیم.هنوز مطمئنم که اگر به جای جمعه روز شنبه به اونجا می رفتم احتمال به دست اوردن این شغل برام خیلی کم تر از این حرف ها بود. اما عجله و اشتیاق من برای مدیر اون رسانه یک پیام داشت و اون این بود که در مورد در خواستم "جدی" هستم.

برای شروع کار دردسرها کم نبودند. هرچقدر که کنجکاو اخبار و عاشق جستجو و تحلیل کردن بودم، با برقراری ارتباط با ادم ها مشکل داشتم. روز اول وقتی قرار شد در مورد شیوع سرطان در ایران چند مصاحبه تلفنی بگیرم، اضطراب وجودم رو گرفت و از همکارم پرسیدم:«اگر جواب نداد چی؟» جواب همکارم به این سوال من درس دوم روزنامه نگاری رو به من یاد داد:

سمج و پررو باش: همکارم که سابقه هفت هشت سال روزنامه نگاری رو داشت، با تعجب نگاهم کرد و گفت خوب اگر نخواست بیشتر اصرار کن. برنداشت انقدر زنگ بزن تا خسته اش کنی. این ماجرا در طول سال های کارم بارها تکرار شده. برای من مبارزه با روحیه خجالتی ام کار اسونی نیست ولی به وقت ضرورت خودم رو ملزم میدونم تا انقدر پاپیچ بشم که مصاحبه ای که می خوام رو به دست بیارم.

من کارم رو با روزنامه نگاری اجتماعی شروع کردم. اما همیشه در خیالم می تونستم روزنامه نگار سیاسی و بین الملل بهتری باشم. دلیلش هم واضح بود. فکر می کردم چون علوم سیاسی و روابط بین الملل رو در دانشگاه خوندم پس در سیاست حرف بیشتری برای زدن دارم. هفت ماه بعد از کار کردن در صفحه اجتماعی، وقتی تبدیل به خبرنگار سیاسی روزنامه شدم، دیدم که چندان هم درست فکر نمی کردم و درس بعدی رو هم همون موقع دریافت کردم.

چند وجهی باش: من فکر می کردم به خاطر تحصیل در سیاست، در خبرنگاری هم در این حوزه موفق تر عمل کنم. واقعیت اما این بود که فهمیدم تک وجهی بودن اصلا نمی تونم در این شغل به من کمک کنه. من اطلاعات زیادی در مورد کشورهای همسایه و خاورمیانه داشتم و ذهنم پر از تئوری های نو و کهنه بود. ولی وقت نوشتن در روزنامه هیچکدوم از این ها اونطور که خیال می کردم به کارم نیومد و مجبور شدم چند وجهی بودن رو انتخاب کنم. هر روز باید ساعتی رو برای دونستن اخبار تازه و به روز کردن اطلاعاتم در زمینه های مختلف می گذاشتم تا از غافله همیشه در گذر روزنامه نگاری عقب نمونم. خوندن، خوندن، خوندن تنها راه رستگاری برای یک روزنامه نگاره

در طول سال هایی که کار کردم متوجه شدم روزنامه نگار همیشه باید در تکاپو باشه. اینکه تعطیلات عید رو به مسافرت بری و بی خبر در سواحل قشم و انتالیا و… وقت بگذرونی باعث میشه وقتی عصر سیزده به در به سر کار رفتی، بنشینی و ساعت ها زل بزنی به مانیتور و ندونی که چه گلی باید به سر بگیری. همین بی خبری تا ده روز تو رو از غافله خبرها و اتفاقات عقب نگه می داره و وقتی به خودت می جنبی می بینی رشته کارها از دستت در رفته.

من روزنامه نگار شدم چون عاشق این کار بودم و از پویاییش خوشم میومد. اما این موضوع یک شمشیر دو لبه ست پیشرفته تکنولوژی از چشم به هم زدن هم سریعتره و برای همگام شدن با اون در این حرفه هر ساعت باید در حال یادگیری و به روز کردن خودم باشم.

روزهایی هست که خسته هستم. روزهایی که از اینکه نمی تونم مفید واقع بشم عصبانیم و روزهایی که دلم می خواد هر شغلی به جز این داشته باشم. اما در نهایت اگر یکبار دیگه برگردم باز هم روزنامه نگار خواهم شد.