ویرانهای که پدر در آن مُرد

۱
پدرم مُرد
و من در حصار سکوتی ماندم
که دیوارهایش از خیانت ساخته شده بود
و سقفش از دروغهای سیساله.
مُرد،
مثل شمعی که در طوفان خاموش میشود
مثل درختی که ریشههایش را خوردهاند
مثل پرندهای که بالهایش را شکستهاند
و آسمان را از او دزدیدهاند.
۲
من به مراسم خاکسپاریش نرفتم،
چون میدانستم
که قاتلان او
با چهرههای ریاکار
و اشکهای دروغین
پشت تابوتش راه خواهند رفت.
میدانستم
که داییام - آن مار پیر -
خواهد آمد و با صدای بلند گریه خواهد کرد
و مردم خواهند گفت:
«چه برادر خوبی!»
اما من میدانستم
که او همان کسی است
که خنجر را در قلب پدرم فرو کرد
و بیست سال با لبخند تماشا کرد
که چگونه پدرم خونش را از دست میدهد.
۳
خانهای داشتیم،
اما خانه نبود
ویرانه بود.
ویرانهای که پدرم
سنگ به سنگ چید
تا شبیه پناهگاهی شود.
دیوارهایش کج بود
مثل زندگی ما.
سقفش ترک خورده بود
مثل قلب پدرم.
درهایش لق بود
مثل امیدهایمان.
برق نداشت،
پدرم
از کابلهای خیابانی برق میگرفت
تا شبها
ما در تاریکی نمانیم.
اما میدانستی؟
ما در تاریکی بودیم.
تاریکی سکوت،
تاریکی خیانت،
تاریکی نادانی.
آب نداشت،
فقط قطرهای آب
که با فشار ضعیف
از شیر زنگزده میآمد.
مثل اشکهای پدرم
که قطره قطره
در سکوت میریخت.
گاز نداشت،
هیچوقت گاز نداشت.
حتی وقتی که یک مرد خوب
تمام هزینه را پرداخت
و لولهکشی را انجام داد،
باز هم گاز وصل نشد.
چون زندگی ما
هیچوقت قرار نبود روشن شود.
۴
مادرم،
آه مادرم،
زنی که نام مادر داشت
اما قلب مادر نداشت.
او خیانت کرد.
نه یکبار، بلکه سی سال.
سی سال سکوت،
سی سال دیدن و ندیدن،
سی سال ایستادن در کنار قاتل
و تماشای قربانی.
یادم میآید آن روز
که او مرا وادار کرد
پیامکها را بنویسم.
«بنویس به داییات...»
و من مینوشتم،
و حقیقت
مثل زهری کهنه
بالا میآمد.
«تو بودی که چکمهها را آوردی،
تو بودی که سلاحها را دفن کردی،
تو بودی که پدرم را لو دادی!»
و مادرم سکوت کرد.
آن سکوت همه چیز را گفت:
«بله، من بودم.
من شریک جرم بودم.
من کمک کردم
که شوهرم را به زندان بفرستند،
که درجاتش را بگیرند،
که زندگیاش را نابود کنند.»
چرا؟
به خاطر برادرش.
به خاطر وعدههای دروغین.
به خاطر طمع.
به خاطر ضعف.
۵
پدرم جنگیده بود،
در جبهههای جنگ.
گلوله خورده بود،
زخم خورده بود،
اما هیچکدام به اندازه خنجر خانواده
درد نداشت.
او در سپاه بود،
در اوج جوانی،
با آیندهای روشن.
اما داییام،
آن مار حسود،
نتوانست تحمل کند
که خواهرش شوهری موفق داشته باشد.
پس توطئه چید،
و مادرم را به دام انداخت.
«شوهرت بد است،
شوهرت فقیر است،
شوهرت آینده ندارد.»
و مادر، آن زن ساده،
باور کرد.
آنها چکمهها و سلاحها را
در باغ خانه دفن کردند
و شب که پدرم از کار برگشت،
او را لو دادند.
پدرم را بردند،
شش ماه زندان،
و تمام رتبههایش را گرفتند.
وقتی آزاد شد،
دیگر آن پدر نبود.
شکسته بود،
خرد شده بود،
مثل شیشهای که زیر پای بیرحمیها
له شده است.
۶
بعد از آن،
ما آواره شدیم.
از گاوداری به مرغداری،
از مرغداری به موتورسیکلت نگهبان،
از موتورسیکلت به ویرانه.
مثل لاکپشتها
خانهمان را با خودمان حمل میکردیم،
اما هیچوقت
خانه نبود.
پدرم هر روز صبح زود بیدار میشد،
با مفاصل دردناک،
با قلب شکسته،
با روح خسته،
اما بلند میشد.
میرفت سر کار،
بدون حقوق،
بدون احترام،
بدون امید.
فقط برای اینکه ما
یک سقف بالای سرمان داشته باشیم.
۷
داییام میآمد،
هر از گاهی.
به بهانه رفتن به مشهد.
با ماشین گرانقیمتش،
با لباسهای مارکدارش،
با لبخند مسموماش.
مینشست روی بهترین بالش،
و به پدرم میگفت:
«چرا نتوانستی خانه بخری؟
چرا بچههایت در این ویرانه زندگی میکنند؟
مگر مرد نیستی؟»
و پدرم سرش را پایین میانداخت
و چیزی نمیگفت.
اما من میدانستم،
من میدانستم
که این دایی
با پولهای پدرم
خانه ساخته،
با سهمیه جانبازی پدرم
پسرانش را قاضی و دکتر کرده،
با خون پدرم
زندگی کرده.
و پدرم نمیدانست.
۸
روزی که فهمید،
چیزی در پدرم شکست.
نه استخوانهایش،
بلکه روحش.
آن روز
دیگر همان پدر نبود.
چیزی در چشمانش خاموش شد،
چیزی که هیچوقت دوباره روشن نشد.
داییام سعی کرد جبران کند.
گفت: «کارت جانبازیات را فعال میکنم.»
بیست سال این را گفت.
بیست سال وعده داد.
بیست سال دروغ گفت.
تا اینکه
یک سال قبل از مرگ پدرم،
یک کارت ایثارگری آورد.
و پدرم را به خرمآباد برد.
آنجا، جلوی ماموران،
داییام گفت:
«نه، او اینجا خانه ندارد.»
و پدرم
آخرین بار
تحقیر شد.
۹
چند روز قبل از مرگش،
داییام از پدرم عکس خواست.
گفت: «برای فعال کردن کارت.»
و ما، سادهلوح،
عکس را فرستادیم.
بعد پدرم مُرد.
و من
از عکس پدرم
در اینستاگرام پسرعمویم
خبر مرگش را فهمیدم.
روی عکس نوشته بود:
«روحت شاد دایی.»
آن لحظه،
جهان ایستاد.
قلبم ایستاد.
نفسم ایستاد.
و من فهمیدم
که پدرم مرده است.
نه در بیمارستان،
نه در آغوش خانواده،
بلکه در یک استوری در فضای مجازی.
آخرین چیزی که دنیا از پدرم دید
دو کلمه بود:
«روحش شاد.»
۱۰
من به مراسم نرفتم.
نتوانستم.
چگونه میتوانستم
خودم را در اتاقی ببینم
که قاتلان پدرم
با اشکهای تمساح
و دعاهای دروغین
حضور دارند؟
چگونه میتوانستم
دست داییام را بفشارم
وقتی میدانستم
آن دستها
خنجر را در قلب پدرم فرو کردند؟
چگونه میتوانستم
به چشمان مادرم نگاه کنم
وقتی میدانستم
آن چشمها
سی سال تماشا کردند
و سکوت کردند؟
نتوانستم.
پس ماندم.
در همان ویرانه،
تنها،
مثل پدرم.
۱۱
حالا همه به زندگیشان برگشتهاند،
اما من نمیتوانم.
برادرانم مشغول کارند،
مادرم هنوز با برادرش تماس دارد،
و دنیا میچرخد،
انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده.
اما من
در آن لحظه ماندم.
.
هر شب کابوس میبینم:
پدرم در زندان است،
تنها،
در تاریکی،
و من بیرون ایستادهام
اما نمیتوانم به او برسم.
فریاد میزنم،
اما صدایم در نمیآید.
میدوم،
اما جلو نمیروم.
و پدرم
به من نگاه میکند
با چشمانی پر از سؤال:
«چرا نجاتم ندادی؟»
۱۲
آن ویرانه را خراب کردند،
ساختمان جدیدی جایش ساختند.
حالا خانوادهای دیگر آنجا زندگی میکند،
خانوادهای که نمیداند
چه داستانهایی در آن دیوارها نهفته است.
نمیدانند
که پدری آنجا هر روز صبح
با دستهای پینهبسته
سنگها را روی هم چید.
نمیدانند
که مادری آنجا
در سرمای زمستان
با آب یخ
ظرفها را شست.
نمیدانند
که بچههایی آنجا
بزرگ شدند
بدون آب، برق و گاز،
اما با عشق پدری
که تمام دنیا او را فراموش کرده بود.
۱۳
گاهی وقتها
دلم میخواهد فریاد بزنم.
فریاد بزنم به روی دنیا
که چقدر بیعدالت است.
فریاد بزنم به روی مادرم
که چرا سکوت کردی؟
فریاد بزنم به روی برادرانم
که چرا فراموش کردید؟
فریاد بزنم به روی داییام
که چرا زندهای وقتی که پدرم مرده؟
اما سکوت میکنم.
مثل پدرم.
سکوت میکنم
و زخمها را در دل نگه میدارم.
۱۴
پدرم میراثی برایم نگذاشت.
نه پول، نه خانه، نه زمین.
فقط یک داستان.
داستان مردی
که تا آخرین نفس
جنگید.
نه برای خودش،
بلکه برای بچههایش.
داستان مردی
که دنیا او را شکست داد،
اما او تسلیم نشد.
داستان مردی
که خیانت دید،
اما عشق را از دست نداد.
داستان مردی
که در ویرانه زندگی کرد،
اما کاخی در قلبش داشت.
و من
این داستان را
تا آخر عمرم
با خودم خواهم برد.
تا دنیا بداند
که پدرم
«ساده لوح » نبود.
او قربانی بود.
قربانی خیانت،
قربانی حسادت،
قربانی بیعدالتی.
۱۵
حالا
هر بار که به آن ویدئوکلیپ نگاه میکنم،
هر بار که آن ویرانه را میبینم،
گریه میکنم.
نه برای خانه،
بلکه برای پدرم.
برای مردی
که تمام عمرش را
صرف ساختن سرپناهی کرد
که هیچوقت سرپناه نشد.
برای مردی
که عاشق خانوادهاش بود
اما خانوادهاش او را تنها گذاشت.
برای مردی
که شایسته بهترینها بود
اما بدترینها نصیبش شد.
و من میدانم
که تا وقتی زنده هستم،
این غم همراهم خواهد بود.
این غم
که مثل سایه
همیشه پشت سرم است.
این غم
که مثل زنجیر
به پایم بسته است.
این غم
که مثل کوه
روی سینهام سنگینی میکند.
۱۶ (پایان)
پدرم مُرد
و با او
بخشی از من هم مُرد.
بخشی که
هیچوقت زنده نخواهد شد.
اما قول میدهم
که داستان او را
زنده نگه دارم.
قول میدهم
که نام او را
پاک نگه دارم.
قول میدهم
که حقیقت را
فریاد خواهم زد.
حتی اگر
کسی گوش ندهد.
حتی اگر
دنیا فراموش کند.
حتی اگر
خانواده سکوت کند.
من فراموش نخواهم کرد.
چون من
دختر او هستم.
دختر مردی
که در ویرانه زندگی کرد
اما کاخی در قلبش داشت.
دختر مردی
که «روحش شاد» خوانده شد
اما صادقترین مرد دنیا بود.
دختر مردی
که مُرد
اما هنوز
در قلب من
زنده است.
پدرم مُرد،
اما من نخواهم گذاشت
که داستانش بمیرد.
(پایان)
به یاد تمام پدرانی که در سکوت رنج کشیدند
و در فراموشی مردند