
ترافیک گره خوردهی دم غروب بود و باران ریزی که فقط زمین را چسبناک و اعصابها را خط خطی میکرد...
توی تاکسی، راننده انگار که تمام بدبختی های عالم روی دوشش باشد، با هر بوقی یک ناسزا نثار زمین و زمان میکرد. مسافر جلویی هم که از راننده شاکی تر بود، مدام هیزم به آتش میریخت: "آقا این مملکت دیگه جای زندگی نیست... همه دزد، همه عصبی..."
انرژی منفی شان مثل دود سیگار، فضای کوچک ماشین را پر کرده بود و داشت راه نفسم را می بست. راننده از توی آینه نگاه غضبناکی به من انداخت و گفت: "شما چرا ساکتی داداش؟ نکنه شکمت سیره که صدات در نمیاد؟!"
یک لحظه حس کردم خونم به جوش آمد... میخواستم جواب تندی بدهم و من هم شروع کنم به شمردن بدبختی هایم تا ثابت کنم من هم شاکیام... اما یاد حرفی از یک پستچی بازنشسته افتارم که میگفت: "مجید جان، اگر کسی برایت یک بستهی پستی بیاورد که بوی گند بدهد و تو امضایش نکنی، پستچی مجبور است آن را با خودش برگرداند."
نفس عمیقی کشیدم... به جای اینکه گارد بگیرم، فقط لبخندی زدم و آرام گفتم: "خدا بهتون قوت بده داداش، واقعاً رانندگی توی این ترافیک دل شیر میخواد... راستش من ترجیح میدم بجای اینکه با حرفای تلخ سرت رو ببُرم، دستت رو ببوسم و سکوت کنم..."
راننده که منتظر بود من هم یک تنه به او بزنم تا دعوا جان بگیرد، جا خورد. چند ثانیه سکوت کرد و گفت: نوکرتم داداش... بعد نگاهش را از آینه دزدید و دستش رفت سمت دکمهی ضبط. صدای آواز محمد معتمدی پیچید توی ماشین...
تا مقصد، دیگر نه او فحش داد و نه مسافر جلویی غُر زد. من فقط "امضای تحویل" را پای آن بستهی سیاه و پر از کینه نزدم... واقعا لازم نیست همیشه بجنگیم؛ گاهی فقط کافی است آن بستهی متعفن انرژی منفی را تحویل نگیریم...
همین که اجازه ندادم سیاهی حرفهایشان بشود حال شب من، یعنی پیروز شده بودم...
انرژی منفی دیگران، مثل آوار است؛ اگر زیرش بایستی له میشوی، اما اگر یک قدم عقب بروی، فقط تلی از خاک است که روی زمین میماند، نه روی روح تو...
...
"دنبالم کن تا انرژیهای منفی زندگی رو از هم دور کنیم"
#مجید_حسنی جمعه ۱ خرداد ۱۴۰۵
@majidhassani_ir
#زندگی #موفقیت #خانواده #انرژی_مثبت #انرژی_منفی
۳ir