
در کوچهپسکوچههای محلهی سابق، نام "ایرج" با یک پسوند بیگانه گره خورده بود: "یوشیمیتسو"!!! لقبی که از دل بازیهای خشن رایانهای بیرون آمده بود و بهراستی برازندهی قامت و مرامش بود؛ جوانی که سایهاش سنگین بود و همنشینانش، اراذل و اوباشی که آرامش را از رگهای محله میدوشیدند... من، مثل خیلیهای دیگر، در خلوت خود آرزو میکردم کاش روزی محله از لوث حضور او و امثالش پاک شود...
خلاصه کنم؛ یک صبح گرم تابستانی، چشمم به بنری افتاد که نبش کوچه آویخته بودند... قاب عکس چهرهی خطخطی و درشت ایرج با پسزمینه تصویر کربلا و با جملهای که نوشته بود: "حلالم کنید" ذهنم را درگیر خود کرد. اعتراف میکنم در آن لحظه از دیدن آن بنر منزجر شدم، و از سویی هم یک شوق پنهانی در دلم جوانه زد... گویی باری از روی دوش محله برداشته شده باشد؛ در دلم بادام میشکستم و با نگاهی سرشار از نفرت به چشمهای سنگی او در عکس خیره شده بودم...
کنجکاوی، امانم را برید... یکی از بچه محلها را که از کنارم رد میشد، نگه داشتم و با لحنی که سعی میکردم بیتفاوت باشد، پرسیدم: "راستی... خبر داری این چطور مرد؟"
او ایستاد، آهی کشید و گفت: "والا میگن سر دعوا کشتنش... انگار دیروز توی خیابون دیده چند نفر مزاحم ناموس مردم شدن؛ طاقت نیاورده، رفته جلو که دفاع کنه، زدن و... تمام..."
همین یک جمله کافی بود تا تمام آن شوق پوشالی، مثل برجی کاغذی فرو بریزد... ناگهان احساس کردم در میانهی تابستان، به قلب "زَمهَریر (۱)" پرتاب شدهام... یخ کردم... آن چهرهی خطخطی که تا چند لحظه پیش برایم نماد شرارت بود، حالا در چشمانم تغییر شکل میداد... من در دادگاه ذهنم، برای او حکم نابودی صادر کرده بودم، غافل از آنکه آخرین پردهی نمایش زندگیاش، شکوه یک "مرد" را به تصویر کشیده بود...!
من چه فکر میکردم و چه شد! ایرج، با همان نقاب خشن یوشیمیتسو، راهی را رفته بود که من، با تمام ادعای پاکیام، شاید هرگز شهامت گام برداشتن در آن را نداشتم...
دوباره تصویر بنر را برانداز کردم، عجب بنری بود!!!
دنبالم کن تا نقابها را با هم برداریم...
#مجید_حسنی سهشنبه ۲۶ خردادماه ۱۴۰۵
۱- زمهریر در لغت به معنای سرمای طاقتفرسا و در روایات، بخشی از جهنم است که برخلاف آتش، با سرمای استخوانسوزش شناخته میشود.
@majidhassani_ir
#جوانمردی #آزادگی #محرم