ویرگول
ورودثبت نام
مجید حسنی
مجید حسنیپژوهشگر معارف، نویسنده و فعال دانشگاهی
مجید حسنی
مجید حسنی
خواندن ۱ دقیقه·۸ روز پیش

پزشک همگانی!

از پله‌های آزمایشگاه پایین می‌دویدم؛ ذهنم سنگین‌تر از پاهایم شده بود... خستگی کار، فکرهای نیمه‌تمام و فشار روزهای تکراری روی شانه‌هایم نشسته بود و فقط یک چیز می‌خواستم: رسیدن به بیرون و یک نفس عمیق…

همین که وارد سالن شدم، نگاهم در نگاه پیرمردی افتاد که روی ویلچر نشسته بود؛ لاغر و نحیف، با صورتی که انگار سال‌ها درد را بی‌صدا زندگی کرده بود.

چشمش که در چشمم شد، لبخند زد…

نه از آن لبخندهای معمولی. آرام بود، گرم بود، انگار کسی که چیزی عمیق را فهمیده و حالا بدون هیچ کلامی میخواهد همان فهم را به تو هدیه کند...

برای چند لحظه ایستادم... چیزی درونم جابه‌جا شد... خستگی هنوز بود، اما سنگینی‌اش کمتر شده بود؛ انگار دستی نامرئی، فشار را از روی سینه‌ام برداشته باشد...

دوباره نگاهش کردم... دستانش می‌لرزید، بدنش نحیف بود، اما نگاهش از خیلی آدمهای سالمی که دیده بودم زنده‌تر بود...

و عجیب‌تر اینکه، این او بود که به من آرامش داد؛ نه من به او...

وقتی از کنارش رد شدم، قدم‌هایم ناخودآگاه کندتر شد... چیزی در ذهنم ماند؛ یک حقیقت ساده و بی‌صدا: بعضی آدم‌ها با تمام خستگی‌ها و دردهایشان، بی‌آنکه حرفی بزنند، حال آدم را عوض می‌کنند…

مرا دنبال کن تا دردهای هم را درمان کنیم...

@majidhassani

#لبخند #محبت #شکر #انرژی_مثبت

انرژی مثبتدکترلبخنددرمانآرامش
۰
۰
مجید حسنی
مجید حسنی
پژوهشگر معارف، نویسنده و فعال دانشگاهی
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید