
توی اکسپلور چرخ میزدم که چشمم به ویدیوی او خشک شد. دستهایش عجیب بود؛ بازوهایی ستبر، رگهای برجسته که مثل مارهای درهم تنیده روی ساعدش بالا خزیده بودند و پنجههایی که انگار میتوانست سنگ را خرد کند... اما وقتی دوربین کمی عقب رفت، تصویر خندهدار و کمی تلخ شد...
بدنی نحیف، پاهایی لاغر که انگار توان تحمل سنگینیِ آن دستها را نداشتند و شانههایی جمعشده... یک کاریکاتورِ زنده بود؛ کسی که فقط روی یک عضله کار کرده بود...
یاد میزهای شلوغ دانشگاهیان افتادم؛ کتابهای مرجع قطور و جزوههایی که تا سقف بالا رفته بودند... یاد برخی استادها برخی از دانشجوها... ما هم داریم همین کار را میکنیم... شب و روزمان شده ورز دادنِ عضلهی تحصیل... مغزمان را از فرمول و تئوری پُر میکنیم، در نمره و رتبه میشویم همان غولِ دستگنده، اما وقتی پایمان را از کتابخانه بیرون میگذاریم، تازه میفهمیم چقدر لنگ میزنیم...
کسی که در امتحان تخصص نمرهی ۲۰ میگیرد، اما بلد نیست با خانوادهاش دو کلمه حرفِ دل بزند، یا وقتی دوستش دلشکسته است نمیداند چطور آرامش کند، همان آدمِ توی ویدیوست... پاهای رابطهاش ضعیف است، ستون فقراتِ مهارتهای زندگیاش تاب دارد... زندگی دانشجویی، فقط دویدن روی تردمیلِ دانشگاه نیست... اگر دستهای علمیات قوی باشد اما راه رفتن در کوچه پس کوچههای جامعه را بلد نباشی، با اولین نسیم بحران زمین میخوری...
آری موفقیت، آن بازوهای ورم کردهی تنهایی نیست؛ موفقیت یعنی وقتی آن کتابهای سنگین را میبندی، پاهایت آنقدر قوی باشند که بتوانی بار مسئولیت یک زندگی، یک خانواده و یک رفاقت را هم به دوش بکشی... و حتی بتوانی حواشی زندگیات را مدیریت کنی... نباید بگذاریم زندگیمان شبیه آن ویدیو شود؛ یک قهرمانِ نامتوازن که فقط در یک اتاق برنده است، اما در اتوبان زندگی کم میآورد...
زندگی این روزگار چند بُعدی است...
#مجید_حسنی شنبه ۲۶ اردیبهشت ۱۴۰۵