
خوب به یاد دارم یکبار اول صبحی، که داشتم آماده میشدم برای آغاز یک روز پر مشغله، دستم خورد و گلدان سفالی محبوبم از روی لبهی پنجره افتاد و تکه تکه شد... اول فقط دلم سوخت؛ نشستم روی زمین و به تکههایش زل زدم و با خودم گفتم: "امروز هم که با بدشانسی شروع شد، حتماً تا شب قرار است همینطور گره پشت گره بیفتد!"
اعصابم بهم ریخت؛ داشتم با عصبانیت تکهها را جمع میکردم که دیدم ریشههای گیاه، کلاف در کلاف و فشرده، تمام فضای گلدان را گرفته بودند... انگار طفلکی داشت خفه میشد و من صاحب خانه، اصلاً حواسم نبود که جایش تنگ شده...
عجب! چشمانم گرد شد و خیره خیره به آن نگاه میکردم... از حال خودم متحیر بودم، به خود گفتم: آدم حسابی! به جای اینکه فقط به آن سفالهای شکستهی روی زمین نگاه کنی، کاش ببینی که این اتفاق، راه نفس گیاه بیچاره را باز کرده است... اگر آن گلدان نمیشکست، شاید چند وقت دیگر آن گل زیبا کلاً خشک میشد...
راستش آقا مجید، خوشبینی این نیست که چشمهایمان را روی واقعیت ببندیم و الکی لبخند بزنیم یا وانمود کنیم همه چیز عالی است، نه... خوشبینی یعنی باور داشته باشیم که لای هر "نه" که از زندگی میشنویم، یک "آرهی" بزرگتر پنهان شده است... یعنی وقتی دری بسته میشود، به جای مشت کوبیدن به آن در چوبی، سرمان را بچرخانیم و دنبال در دیگری بگردیم، یا حداقل آن پنجرهای را که کمی آن طرفتر باز مانده ببینیم...
آخر، دنیا که همیشه طبق میل ما نمیچرخد... اما خوشبینی به آدم کمک میکند که حتی در تاریکترین شبها هم، به جای غصه خوردن برای خورشیدی که رفته، از تماشای ماه زیبای وسط آسمانش لذت ببرد...
آن روز به چشم دیدم؛ برای اینکه ریشههایم رشد کند، لازم است گلدانهای قدیمی زندگی بشکنند!!!
#مجید_حسنی دوشنبه ۴ خرداد ۱۴۰۵
@majidhassani_ir
#خوش_بینی #زندگی #خانواده #فرهنگ #آرامش
ir