ویرگول
ورودثبت نام
مجید حسنی
مجید حسنیپژوهشگر معارف، نویسنده و فعال دانشگاهی
مجید حسنی
مجید حسنی
خواندن ۲ دقیقه·۲ روز پیش

ایستاده در خواب!

در خیابان ۱۷ شهریور، قدم می‌زدم و در دنیای صحبت با گوشی غرق بودم... در آن لحظه، تمام تمرکزم به مکالمه بود و جهان من در همان چند سانتی‌متر گوشی خلاصه شده بود... ناگهان، یک تکان شدید! انگار زمان برای لحظه‌ای متوقف شد... احساس کردم چیزی از دستم رها شده است... چشم‌هایم را دوختم به مردی که با چنان سرعتی گوشی را از دستم قاپید که گویی بخشی از وجودم را برده است... دیدمش که با عجله سوار موتور هم‌دستش شد و در میان غبار گاز موتور، در چشم‌انداز دوردست محو شد...

همه چیز مثل یک کابوس، بی‌هوا و بی‌صدا اتفاق افتاد... من همان‌جا خشک شده بودم؛ میان توهم و واقعیت... یک لحظه با خودم می‌گفتم: "این خواب است، اتفاقی نیافتاده..." اما وقتی به دست خالی‌ام نگاه کردم، سردی واقعیت مثل یخ به تنم نشست...

ناراحتی‌ام فقط بابت خود گوشی نبود؛ بابت آن تماس بسیار مهمی هم بود که در میانه‌ی راه قطع شد... از خودم عصبانی بودم؛ چرا هیچ شماره‌ای را حفظ نبودم؟! چرا تمام حافظه‌ی وجودم را به یک قطعه‌ی پلاستیک و آهن سپرده بودم؟! آن لحظه، جهان در چشم من سیاه و سنگین بود؛ گویی تمام حال خوبم را در همان لحظه‌ی قاپیدن گوشی، از من ربوده‌اند... خیلی ناراحت شدم... خیییلیی...

در اوج آن تاریکی، صدایی مثل یک جرقه آمد: "آقا! من دیدم... وقتی داشت فرار می‌کرد، چیزی از دستش افتاد توی باغچه‌ی کنار پیاده‌رو! برو ببین چی بود؟"

با پاهایی لرزان، به سمت آن باغچه‌ی کوچک رفتم... لبه‌ی مرز ناامیدی و امید ایستاده بودم... با دست‌های لرزان، میان خاک و برگ‌ها جستجو کردم و ناگهان... قلبم از جا کنده شد! گوشی، سالم و بی‌نقص، در میان آغوش خاک افتاده بود...

در آن لحظه، انگار زمین زیر پایم نه‌تنها نلرزید، بلکه به پرواز درآمد... آن سیاهی مطلق چند لحظه پیش، به شکلی جادویی به نوری خیره‌کننده بدل شد. از ته چاه غم، به اوج شادی پرتاب شدم...

شب که به تختخواب رفتم، ذهنم هنوز در آن خیابان گیر کرده بود... به این فکر می‌کردم که زندگی چقدر بی‌ثبات، چقدر بی‌رحم و در عین حال، چقدر بی‌نهایت مهربان است... ما آدم‌ها، با تمام ادعاهایمان، بر لبه‌ی یک تیغ باریک قدم می‌زنیم؛ میان "همه چیز تمام شد" و "خدا را شکر، همه چیز هست"...

دنیا، دقیقاً مثل آن لحظه‌ی من در خیابان، یک خواب عجیب است؛ گاهی با ریتمی تلخ و کابوس‌وار و گاهی با ضرب‌آهنگی شاد و رویایی... ما فقط مسافران این خواب هستیم، و تنها چیزی که باید بدانیم این است: هر چقدر هم که حالمان سیاه به نظر برسد، همیشه احتمال پیدا شدن "گوشی در باغچه" وجود دارد...

همین‌ها را در ذهنم مرور می‌کردم که چشمم به نهج‌البلاغه‌ی روی طاقچه افتاد و خوابم برد...

...

مرا دنبال که با هم خواب‌های خوش دنیا را ببینیم...

#مجید_حسنی شنبه ۲۳ خردادماه ۱۴۰۵

خوابدنیادزدگوشیتوهم
۰
۰
مجید حسنی
مجید حسنی
پژوهشگر معارف، نویسنده و فعال دانشگاهی
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید