
دیشب، پشت چراغ قرمز چشمم به یک نیسان آبی افتاد...
جوانی روی سقف باربندش نشسته بود؛
خیابان را نگاه میکرد و لبخندش نشانهی لذتی بود که از حال مسیر میگرفت...
انگار دنیا فقط همان چند متر جاده بود...
با خودم فکر کردم...
اگر راننده یک ترمز ناگهانی بگیرد...
اگر پیچ تندی برسد...
اگر سرعت کمی بیشتر شود...
تمام آن حال خوب، در یک لحظه، میتواند به فاجعه تبدیل شود...!
اما او خبر نداشت...
در همان لحظه، فقط داشت از باد لذت میبرد...
با خودم گفتم: ما آدمها، خیلی وقتها، شبیه همان جوانیم...
روی سقف امنیتهای خیالی نشستهایم...
به سلامتیمان، جوانیمان، پولمان، جایگاهمان یا برنامههایی که برای فردا چیدهایم دل خوش کردهایم...
میخندیم، میخندانیم و خیال میکنیم جاده همیشه همین قدر آرام خواهد ماند...
غافل از اینکه بلاها، گاهی فقط به اندازهی یک ترمز ناگهانی با ما فاصله دارند...
شاید راز آرامش، فقط زندگی در لحظه و نترسیدن از فردا نباشد...
بلکه این باشد که قبل از هر ترمز ناگهانی، جایمان را درست انتخاب کرده باشیم...
دریافت شما از این داستانک چیست؟!
مرا دنبال که با هم جای درست زندگی بنشینیم...
@majidhassani
#مجید_حسنی دوشنبه ۸ تیرماه ۱۴۰۵
#انتخاب_درست #آرامش #تلنگر #عبرت #زندگی