
همه چیز از آن سه شنبهی کسل کننده شروع شد؛ وقتی که باز هم مثل هر روز، ساعت گوشی را روی تکرار گذاشتم و پتو را تا روی سرم بالا کشیدم. داشتم فکر میکردم که چرا باید بیدار شوم؟ برای چرخیدن دوبارهی همان چرخ دندههای همیشگی؟
راستش زندگی بدون هدف، درست مثل یک لیوان چایِ یخکرده و بیرنگ و رو است؛ نه گرمایی دارد که حالت را خوب کند و نه طعمی که زیر زبانت بماند. فقط هست که تمام شود...
نشستم لب تخت و به این فکر کردم که لزوماً نباید هدف، فتح قلهی قاف یا تغییر جهان باشد. گاهی هدف می تواند به همین سادگی باشد که امروز، یک کار نصفه مانده را به سرانجام برسانم یا حتی لبخند را روی لب کسی بنشانم که دوستش دارم...
دیروز وقتی آن کار کوچک عقب افتاده را تیک زدم، حس کردم انگار خون تازه ای در رگهای روزمرگی ام دوید. آخر آدمیزاد برای دویدن، فقط اکسیژن نمیخواهد؛ "دلیل" میخواهد...
یکبار در سینهکش کوههای اطراف تهران مردی را دیدم که برای رسیدن به گروهش که خیلی جلوتر بودند میدوید... وقتی بدانی چرا داری میدوی، حتی سربالایی های تند هم دیگر زانویت را نمیلرزاند... زندگی هدفدار، یعنی هر شب که سرت را روی بالش میگذاری، بدانی امروز فقط تقویم را ورق نزدی، بلکه یک قدم، حتی کوچک، به خود واقعی ات نزدیکتر شدی...
پس برای اینکه چای زندگی دوباره داغ و خوش طعم شود، فقط کافی است یک شعلهی کوچک "هدف" زیرش روشن کنی. همین!
#مجید_حسنی سه شنبه 29 اردیبهشت 1405