گاهی به اطرافم نگاه میکنم و آدمهایی رو میبینم که حساب بانکیشون پُره، سبد خریدشون پرتر، ولی خودشون؟ یه جور عجیبی خالیان.
پول درمیارن، ولی نه از راهی که دوستش دارن. صبحا از تخت میکَنن خودشونو برای کاری که براشون هیچی نداره جز حقوق. شب، خودشونو با خرید کردن دلخوش میکنن، ولی ته دلشون هنوز گرسنهست.
من؟ شاید نون شبم رو نشمارن، شاید هنوز درآمد ثابتی از کاری که دوست دارم ندارم. ولی یه فرق اساسی بین من و خیلیها هست:
من به خودم وفادار موندم.
من از کاری شروع کردم که عاشقشم. نوشتن. تحلیل. دیدن. عمق. حتی اگه دیر به پول برسم، حتی اگه مسیرم کند باشه، ولی میدونم هر روز دارم خودمو زندگی میکنم، نه یه نقش ساختگی.
اونا دارن با پول، حفرههاشونو پر میکنن.
من دارم با نوشتن، ریشههامو قوی میکنم.
پول لازمه، ولی کافی نیست.
پول بدون اصالت، بدون معنا، فقط یه جور فرار از حقیقت درونه.
من هنوز تو راهام. شاید حساب بانکیم پُر نباشه، ولی قلبم سبکتره. چون هر قدمی که برمیدارم، از جنس خودمه. از جنس علاقه. از جنس وفاداری به خودم.
و باور دارم یه روز، همین وفاداری میتونه زندگیمو نه فقط زیبا، که پر از رضایت کنه.
اگر تو هم جایی بین دوگانهی پول و معنا گیر کردی، یه لحظه به خودت گوش بده. شاید انتخاب سختتر، همونیه که قراره آرومت کنه.

شاید راه طولانیتر، همونیه که تو رو میرسونه.