
مزرعه ای داشتم از جنس قدرت، هر دم در آن چیزی می کاشتم یکبار فقط ترس، یکبار فقط محبت، یکبار فقط هوش و ذکاوت، باری دیگر خشم و یکبار بیخیالی و ....
سر انجام خسته شدم و همه را ترکیب کردم و در آن کاشتم، زیرا هر کدام از اینها از جنس قدرت بودند و هر کدام نشان دهندۀ قدرت پر یا توخالی بودند.
اما به تنهایی مثل یک گردباد پوچ افکار بودند با سرعت زیاد مثل یک اورریکت
پس تصمیم گرفتم داخل مزرعه را رنگی رنگی کنم. رنگ سبز خلاقیت با سرخی خشم و آبی روشن بیخیالی و.... دست کمی از پرچم گی نداشت ولی دریافتم که جای یک چیز در این مزرعۀ قدرت درونم خالیست و آن کاشتن احساس ضعف و عدم تظاهر به قدرت است.
گاهی همین که بدانی هنوز در بسیاری از چیزها ضعیفی یه قدرت است..
باعث میشود 2 2 تا 4 تاهای منطقی تری رقم بزنی :)