ویرگول
ورودثبت نام
Mandana
Mandana
Mandana
Mandana
خواندن ۴ دقیقه·۱۶ ساعت پیش

درمان

یادم تو کوچه بازی میکردیم که مامانم منو صدا کرد تو خونه،منم که تازه گرم بازی شده بودم با اکراه رفتم که ببینم فقط چی میگه که سریع لباس هام عوض کرد که منتظر باشم بابام میاد خونه باز دوباره وقت دکتر گرفتن واسم قبلاً خیلی استرس داشتم برای دکتر رفتن ولی چون تا حدودی مطمن بودم آمپول نمی‌زنن زیاد استرس به خودم راه نمی‌دادم کل مسیر به این فکر میکردم بچه ها تو کوچه تا کی میمونن و من چقدر معطل میشم پشت در مطب کلافه میشدم همیشه و بابا هم مارو تنها می‌زاشت و رفتنش خودش استرس بدی به من میداد و خلاصه من نصف بچه گیم پشت در مطب دکترها گذروندم و خیلی ساده فکر میکردم قرار بمیرم و درمانی ندارم وگرنه اینهمه شلوغ بازی و گریه و شب بیداری های مامان و پرس و جو برای دکتر و هر روز دکتر بردن و التماس های مادرم برای چی می‌تونست باشه ولی خب مریضی من درمان نداشت و قبولش براش سخت بود ولی قرار نبود بمیرم و من اینو بعدها فهمیدم و یه خشمی پیدا کردم نسبت به مادرم و یادم تو روش وایسادم گفتم این لکه ها اصلا بزرگ و بزرگ بشن وقتی قرار نیست منو بکشه چرا خودتون از پا در میارید من حتی درد هم ندارم ......

ولی همین قبول نکردن واقعیت من باعث شده بود مثل دوره گردها افتاده بودیم به جون دکترها ازین دکتر به اون دکتر و مادرم یاد گرفته بود به دکترها پیشنهاد پول بیشتر بده تا هرکاری از دستشون بر میاد انجام بدن و اینطوری شد که من در یازده سالگی اولین پاکسازی حرفه ای پوستم که تازه فکر کنم اصلا تو ایران تازه آمده بود خیلی حرفه ای انجام دادم ،اخه واقعا چه ربطی داشت پوست صورتم سالم بود کاملا !!!!

کاشکی همه درمان ها مثل این بوده بعدها یه دکتر پوستم برای اینکه فکر کرده تغییرات هورمونی ام باعث افزایش این لکه ها میشه و منو تو سن بلوغ میدید برام قرص ضد یائسگی تجویز کرد و نتیجه این شد من کلا خواب بود و تو خواب یکی منو بین مدرسه و خونه کول میکرد هنوزم خواب های که تو کلاس می‌دیدم یادمه واقعا و معلم هام ایرادی نمی‌دیدن چون من بیماری پوستی داشتم ،بچه ها که همه میرفتن بابام میومد تو کلاس منو کول میکرد و میبرد خونه و من بعدها همون قرص دیدم توی کیف عمه ام که داشت به اونیکی عمه ام می‌گفت ضد یائسکی و بهش توصیه می‌کرد بخوره دیگه داره سنش می‌ره بالا و به منم دیگه اون قرص ندادن خداروشگر به چیز جالب دیگه ام یادمه از پروسه ای درمانم اون زمانی که من بزرگتر شده بودم و به جورایی برای دکتر رفتنم شورش کرده بودن و نمی‌رفتم یادمه دوران احمدی نژاد بود تو تلویزیون پخش شد بود که یهو یه عالمه درمان ها کشف شده اونم مریضی های ناعلاج مثل دیابت و ویتیلیگو و من هم اشک تو چشمام جمع شد و دوباره دوره گری شروع شد آخرین دکتری که رفتم مردی بود هیکلی با قیافه مهربون که شروع کرد راه رفتن تو مطلبش و اشک ریختن و پشت من ایستاد و دست گذاشت روی شونه هام و منم هی اشک می ریختم گفت دخترم این ها همه دروغه و من آمدم خونه دیگه برای همیشه ......

می‌دونی مشگل این نبود که درمانی برای مریضی ام وجود نداشت مشگل این بود که یه بچه چقدر دیگه از بچگیش و زندگیش باید بزار تا همینطوری که هست بپذیرنش ،و اصلا باهاش حرف بزنید ...

من همین که بیماری ام درد نداشت و آمپول نمی‌خوردم خیلی خوشحال بودم .....

ولی شما به من بگید من دوست داشتنی نبودم ؟

آیا من هنوز یه دختر بچه نبودم ؟

آیا من هنوز نیاز به بازی نداشتم ؟

آیا من دیگه نیاز به دوست نداشتم ؟

یادمه که عاشق این بودم برم استخر ولی هیچوقت نبردن منو دیگه و بعدها دعواهای من شروع شد برای پوشیدن شلوار کوتاه و نپوشوندن لکه هام تو مهمونی ها و ....

می‌دونی بعدها تنهایی با گوشت و استخوان حس کردم

تو ابتدایی و راهنمایی که یه متن آماده کرده بودم راجب مریضی ام میگفتم

تو دانشگاه آمد تو صورتم

ولی اولین بار عاشق شدم اطراف چشمام گرفت

ولی من اذیت نشدم من هیچوقت عشقی دریافت نکرده بودم و فقدان دریافت عشق تو زندگیم منو اصلا از پا ننداخت

در هفت سالگی اولین روتین پوستی

احمدی نژادتغییرات هورمونیدوست داشتنیمنو
۱
۰
Mandana
Mandana
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید