
داشتم توی راهروهای شیک بیمارستان قدم میزدم؛ بیمارستانی که پارسال بعد از پنج سال کار کردن توش استعفا دادم و بیرون آمدم، به امید اینکه مهاجرت کنم و درسم را ادامه بدهم.
راستش یک حساب سرانگشتی کافی بود تا با خودم رو راست باشم؛ من آدمی نبودم که در نهایت بتواند مهاجرت کند. درست است که درسها را میخواندم، کتابها را میخریدم و حسابی سرم را گرم کرده بودم، اما چیزی که واقعاً میخواستم مهاجرت نبود. آن هویتی بود که دور زخمهایم ساخته بودم؛ هویتی که فکر میکردم هم از من محافظت میکند و هم شاید بتواند زخمهایم را درمان کند.
انگار با خودت فکر میکنی اگر مهاجرت کنی یا به موفقیت بزرگی برسی، دیگر کسی تو را آدم مریض، طردشده یا شکستخوردهای و یا عقب افتاده ای نمیبیند. یک جور تلاش برای جبران کمبودها؛ و همین باعث میشود مدام به خودت سخت بگیری.
توی همین فکرها بودم که چشمم به زن مسنی افتاد. تمام دست و صورتش پر از لکه و پیس بود و با ماسک و دستکش سعی کرده بود خودش را بپوشاند.
یاد خودم افتادم.
من هم روزی چنین شرایطی داشتم. شاید آن زن هیچوقت متوجه نشود دختری که با موهای رنگ روباهی و صورت سفید از کنارش رد شد و قبل از خودش صدای کفشهایش در راهرو پیچیده بود، روزی دقیقاً جای او بوده؛ آن هم وقتی خیلی جوانتر بوده است.
ناخودآگاه زیاد به او نگاه نکردم. میدانستم احتمالاً برایش خوشایند نیست که همه نگاهش کنند. از کنارش رد شدم و با خودم گفتم:
من واقعاً آن بیماری نبودم که بیستویک سال از عمرم را با آن گذراندم و به خاطرش خودم را گوشهای پنهان میکردم.
همینطور آن ماندانایی هم نبودم که پنج سال در این بیمارستان خصوصی کار میکرد.
حتی آن دختر بیدغدغهای که امروز در آینه میبینم هم نیستم.
پس من دقیقاً کی هستم؟
چند وقت پیش فاطمه، مسئولم، را در بیمارستان دیدم. با حسرت نگاهم کرد و گفت:
«ماندانا، تو نیروی خوبی برای من بودی. هنوز هم وقتی کسی اشتباه میکند اسم تو را میآورند. اگر خواستی برگردی، بهم بگو.»
و من در نهایت به او گفتم که برمیگردم؛ شاید دو ماه دیگر دوباره همین راهروها را هر روز قدم بزنم.
اما هنوز یک سؤال ذهنم را رها نمیکند:
من واقعاً کی هستم؟
هرچقدر این بیمارستان رنگ و لعاب بگیرد، آیا من هم با آن رنگ و لعاب میگیرم؟
هرچقدر آن بیماری ظاهر مرا داغون کرد، آیا توانست چیزی از من کم کند؟
آیا این دختری که هر شب در آینه به او نگاه میکنم، موهایش را شانه میکنم و با آرامش به دستهایش کرم میزنم، خودِ واقعی من است؟
به نظرم آدم تا وقتی در این دنیاست باید کاری کند که اثر خوبی از خودش به جا بگذارد؛ نه اینکه خودش را با چیزهایی تعریف کند که هیچوقت نمیتوانند درونش را تصاحب کنند.
نه زیبایی،
نه زشتی،
نه شکستها،
نه موفقیتها.
اینها چیزهایی هستند که شاید در نهایت برای پیدا کردن خودمان مجبور شویم زمین بگذاریم.
پس فکر میکنم باید بیشتر حواسمان باشد که
چه چیزهایی را از زمین برمیداریم.
دوم تیرماه ۱۴۰۵