ویرگول
ورودثبت نام
Mandana
Mandanaهمه از بَهرِ تو سرگشته و فرمانبُردار شرط انصاف نباشد که تو فرمان نبری
Mandana
Mandana
خواندن ۱ دقیقه·۵ روز پیش

شکست

ماندانا این در فقط یک نفر را از خودش عبور می‌دهد.

باید همه‌چیز را زمین بگذاری.

درد. رنج. خوشی.

آسیب. طردشدگی.

رسیدن. نرسیدن.

شکست. موفقیت.

فرقی ندارد...

هیچ‌کدام تو را تعریف نمی‌کنند.

سکوت.

— می‌شود فقط شکست‌هایم را بیاورم؟

— چون آن‌ها تنها چیزهایی هستند که مرا به آدم‌هایی که دوستشان داشتم وصل می‌کنند.

سکوت.

به پشت سرم نگاه کردم.

او را دیدم.

پسری که دوستش داشتم.

از تمام آن سال‌ها فقط یک تصویر مانده است؛

روزی که از سر دلسوزی مرا برد تا ایگوانای پارک شهر را ببینم.

خواستم دستش را بگیرم.

نگذاشت.

همین.

بقیه‌ی خاطره در صدای چرخ‌های مترو گم شد.

بعد دیگری را یادم آمد.

پنج سال.

کنار هم.

اما دور از هم.

سال‌ها میان بوم‌های نقاشی‌اش نشسته بودم.

رنگ‌ها روی بوم جان می‌گرفتند.

و سکوت میان ما.

دلتنگی من از روز رفتنش شروع نشد.

سال‌ها قبل از رفتنش آغاز شده بود.

و بعد...

شاید فقط یک رهگذر.

با نوشته‌های تلخ و فیلسوفانه.

چند بار میان خطوط نوشته‌هایم پنهانش کردم.

حضور من همیشه یک قدم عقب‌تر از دوست داشته شدن بود.

عجیب است...

گاهی برای کسی دلتنگ می‌شوی که هیچ‌وقت واقعاً نداشتی.

و بعد...

شاید تلخ‌ترینشان.

وقتی تمام شب در خیابان‌های تهران قدم می‌زد، فردایش خودم را به او می‌رساندم.

همیشه می‌رساندم.

اسمش را عشق گذاشتم.

هفت سال.

بهترین سال‌های زندگی‌ام.

گریستم.

ضجه زدم.

التماس کردم.

سقوط کردم.

اما رفت.

و من ماندم.

با لقمه‌ای که در کیفم گذاشته بود.

سکوت.

بعد از آن، عشق دیگر معصوم نبود.

نگاهم را گرفتم.

شکستم.

و صدای شکست هنوز هم در من می‌پیچد.

آن‌ها رفته بودند.

اما آن روزها

هنوز جایی درونم قدم می‌زدند.

سکوت.

— اگر این‌ها را زمین بگذارم، از آن‌ها چه می‌ماند؟

مکث.

دستم روی در ماند...

می
۳۶
۹
Mandana
Mandana
همه از بَهرِ تو سرگشته و فرمانبُردار شرط انصاف نباشد که تو فرمان نبری
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید