شبی بی محتوا پوچ و مزخرف ، نشستم روی بامی حومه یزد
به فکرم می رسید تقریبا هر دم ، بگویم دوستت دارم مث خر !
به نا گه آسمان چاکی نشان داد ، هوایِ حومه یزدی تکان داد !
در آن حالی که گرخیدم ز حیرت ، خدا از بین چاک دستی تکان داد
به روی سینه بردم دست خود را ، ز پاچه خواری من کشتم خدا را !
بزد بر پس سر گفتا تو نادان ! ، نشستی وسط دشت و بیابان ؟
بگفتم چاره چیست قلبم ز مشهد ، خودم در یزد و معشوقم به مشهد
بگفتا وسط تایم بریکم (break time) ، بگو شاید ز درخواستت بفکرم !
نشستم روی نیمکت رو به ابرا ، با لحن معترض گفتم خدایا !
چه وضعیست این که من جانم ز او شد ، ولی یار نصیبش گور به گور شد !
بگفتا که کدامین بنده من ، بکرده روی تو ز خواسته ات کم ؟
بگفتم عالمی ، اصل جهانی ، مگر داریم که اسمش را ندانی ؟
بگفتا جهت تکمیل شعرت ، سوالی کرده ام مرتیکهی خر
کنون که حاکم است بر چهره ات غم ، بدانم چه که کنم با شروین عن !
بگفتم آخر آن بندهی طفلک ندارد خبری روحشم از من !
بگفتا من خدا ای مانی خر ، بد است گر بکنم راه تو راحت ؟
بگفتم آخر این وجدان من هم ، نشد راضی به رنج هموطن پس !
به او کارداشیان هدیه بفرما ، که کارش را کند هر جا به هر جا !
بگفتا خیلی خب آرام ، چه کردی ؟! ، منم خالق مرا تو خاله کردی ؟
خجالت چیز خوبیست گر بدانی ، نمی ذارم ز چشمم دور بمانی !
و الا کشورت ایران که هیچی ، ز دنیا نسخه جمعیت می پیچی !
بگفتم خیلی خب هر چه صلاح است ! ، ولی ماه من است ! با من بماند !
بگفتا کردی حافظ را تو پاره ، کنون نوبت ما گشته دوباره ؟
ولی چون چشم معشوقت ستاره ، بدم من روی دستت راه چاره !
بگفتم جان تو رو دست نداری ! ، کنون که تو به من این لطف و کردی ، سفارش بهر سایتت را نداری ؟
بگفت نه و سپس آن چاک را بست ، نداد حتی کمی بر دست من دست
منم خوشحال و خندان و خفن طور ، توی بازار یزد هم شب زدم دور !

شب شب زدم دور !