«آنکه آرزو دارد وطنش را ترک کند، انسان غمگینی است.»
موج جدید، سهمگین است. داروها و تراپی دیگر کار نمیکنند. قابلیت غذا خوردن را کاملا از دست دادهام. راههای قدیمی دیگر جواب نمیدهند. نمیتوانم بخوابم و اگر بتوانم، خوابها فقط کابوساند. بدنم ضعیف است. روزی ۸ ساعت بیوقفه کار میکنم و جهان پر از اخبار غیرقابل تحمل است. گاهی سوژههایی که نوشتهام را فراموش میکنم. ماههای سختی در پیش دارم و احتمالا خبرهای خوبی در انتظارم نیست. اضطراب مداوم است و پنیکاتکها زیاد.
و مرگ، فکر مرگ، تصور مرگ، میل به مرگ، مداوم و مستمر در ذهنم در جریان است. هر روز و هر روز. خودآگاه و ناخودآگاه، و جنگیدن با آن سختترین کار جهان است.
بدنم مدام ضعیفتر میشود و توان مبارزهام کمتر. باید به اطرافیانم بگویم ممکن است چه چیزی در انتظارشان باشد. اما حتی در این شرایط هم از رنجی که به خاطر من متحمل میشوند یا خواهند شد، احساس گناه میکنم.
هنوز نتونستهام از آخرین جملات تراپی سرپا شوم «اگر دوستت داشت، اگر میخواست کنارش باشی، میتوانست به راحتی تو را ببرد. به خودت فکر کن.»
اما واقعیت این است که چیزی از «خودم» نمانده. رویاها و آرزوهایم را گم کردهام. هیچچیز معنایی ندارد. «خودم» دیگر وجود ندارد و آخرین صدایی که در سرم میپیچد این است: «میترسم بمیرم و نبینمت.»