روزانه نویسی، خرمگس



باز یاد خرمگس میوفتم، لیلیان وینیچ شخصیت عجیبی خلق کرده. پس زمینه و فضای داستان ایتالیا بعد از لشکرکشی های ناپلئون هست، فضای پرآشوب و زور و ظلم در کشوری که تحت اشغال اتریشی هاست که تحت حمایت پاپ هستند. پرویز همایون فر مترجم کتاب اینگونه میگوید: «در کتاب خرمگس فعالیت سازمان «ایتالیای جوان» طی سالیان ۳۰ تا ۴۰ قرن نوزدهم ترسیم شده است. در آن عصر، پس از قلع و قمع ارتش ناپلئون، سراسر ایتالیا به هشت کشور جداگانه تقسیم شد و عملا در اشغال ارتش اتریش بود. رئیس کلیسای کاتولیک، پاپ رم، از اشغالگران اتریشی حمایت می‌کرد. ملت ایتالیا نیز در زیر این یوغ دوگانه رنج می‌برد و ستم می‌دید ». البته تمرکز داستان روی شخصیت قهرمان داستان هست.


میدونید چرا یاد خرمگس افتادم چون داشتم از اعصاب خوردی هام میگفتم و تاثیر محیط در آنها و ترسیدن از عواقبش، اره، میگم اگه اینجور چیزها البته به شکل شدیدترش ادامه پیدا کنه واقعا آخر عاقبتش ترسناکه. گفتم شخصیت عجیبی داشت. آرتور یک نوجوان پاک و آرام و مذهبی، شیفته طبیعت و ماورا طبیعت هست، پدر و مادرش رو از دست داده و تحت تربیت پدر روحانی، مونتانلی هست که اتفاقا خیلی هم دوستش داره و وقت زیادی رو هم باهم میگذرونن. آرتور عضو انجمن «ایتالیای جوان» میشه که یک کروه مخفی برای مبارزات سیاسی هست. وبا مخالفت شدید پدر روحانی روبرو میشه اما باز به کارش ادامه میشه، از طرفی عاشق دختری هست که او هم در آن انجمن عضو شده. داستان ادامه پیدا میکنه و شخصی آرتور را لو میده، بازداشت میشه و سخت و شدید شکنجه میشه، اما از طرفی با رازهایی روبرو میشه که فکر میکنه فریبش دادن و همه این آسیب ها و شکنجه های روحی و جسمی باعث میشه آرتور فرار کنه و جوری صحنه سازی کنه که بقیه فکر کنند خودکشی کرده.


میگذره و سالها بعد با خرمگس روبرو میشیم، یک قهرمان و مبارز سیاسی، یک طنز نویس و هجو نویس برجسته که بی رحمانه همه رو به سخره میگیره، از حکومتی ها و منسب داران تا کشیش ها و پاپ و کاردینال و همه. و از قضا به همین دلیل جذب کمیته ایتالیای جوان میشه و دوباره با گذشته و دوستان قدیمش روبرو میشه. خرمگس شخصیتی هست که علی رقم باطن پاک و مذهبی نوجوانیش بعد از تحقیرها و توهین ها و خرد شدن انسانیتش زیر فشار شکنجه ها و سختیهای زندگی شکل گرفته، یک مبارز قهرمان که سرسختانه در مقابل توطئه های حکومتی و سرپوش ها و فریبکاریهای مذهبی کلیسا ایستاد. اما


چرا عنوان کتاب، خرمگس انتخاب شده است؟


««خرمگس کسی است که نظریات و باورهای عموم جامعه و همچنین نحوه اداره امور را به چالش می‌کشد. اولین بار، افلاطون بود که سقراط را به خرمگسی تشبیه کرد که اسبِ بی‌حسِ سیاست آتن را آزار می‌داد و سعی در بیداری آن داشت.


در این رمان نیز، اتل لیلیان وینیچ توجه بسیار بسیار ویژه‌ای به کاراکتر اصلی دارد و آرتور را خرمگسی می‌داند که تلنگری برای همگان است.»»


اما نظر شخصی من اینه که یه جورایی تو خصوصیات خرمگس موندم که قابل تحسین هست یا نه، انگار یه جور تناقض هست تو چشم اندازی که نویسنده از اون ارائه میده، اوایل و اواسط داستان خوب پیش میره اما آخرش یک دفعه یه جور تقدس و بزرگ بینی زیاده از حدی بهش میده به نظرم. میخواد از کلیسا و روحانی تقدس زدایی کنه از اونور به این کاراکتر مخالفشون تقدس میده یک جور تقدس ضد مذهبی، ضد خدایی، ولی ماوراءی . یکم توضیحش تو این نوشتن فی البداهه برام سخته،حق مطلب ادا نشد. امیدوارم هر کی این متن رو خواند به بزرگی خودش ببخشد.


شما اگه خواندید نظرتون رو بگید حتما. خوشحال میشم.




پی نوشت:: ویرگول جان کمی با ما مهربان باش.یک پاراگراف اول متنم پرید، یادم هم نیست دقیقا چی نوشتم. البته به جایی هم برنمیخوره، یک مقدار غرغر کردم، میخواستم از خرمگس بنویسم اما اعصاب معصابم بهم ریخته بود، از بهم ریختگی اعصاب و علت ناشناخته و ندانسته اش گفته بودم که بماند حالا. باز خوبه خرمگسش موند برام.والا.