ویرگول
ورودثبت نام
M,ch
M,chمیان لطافت و قدرت قدم می‌زنم و سعی می‌کنم ردِ صادقانه‌ای از خودم به جا بگذارم، اینجا تکه ای از روحم افتاده که خود واقعی من را روایت می کند.
M,ch
M,ch
خواندن ۶ دقیقه·۱ ماه پیش

Married

3:07
خدای من، نمی‌دونم چی منو به زندگی وصل نگه می‌داره.
واقعا چیزی هم هست که هنوز خوب یا مثل روز اولش مونده باشه؟
اوکی، من واقعا خسته و شکسته هستم. ازدواجم تقریبا به نقطه پایان رسیده و از خانوادم متنفرم، کمی صادق باشم یکی از علت هایی که هنوزم توی این آپارتمان با اون زندگی میکنم اینه که برگشتن به خونه ای که توش بزرگ شدم وحشتناکه.
امروز شستن ظرف ها رو متوقف کردم و نشستم و گریه کردم و بعد اشک هام رو پاک کردم و بقیه ظرف ها رو شستم.
زندگی من توی این پاراگراف بود، من همیشه وسط زندگی کردن باید بشینم و برای خودم عزاداری کنم و دوباره بلاجبار زندگی کنم چون شهامت مردن و شهامت رفتن رو ندارم.
مضخرف ترین احساس اینه که اون اصلا به بودن یا نبودن من اهمیت نمیده اگه به هر دلیلی ترکش کنم هیچ وقت دنبالم نمیاد، خدای من اون واقعا من رو نمیخواد و یکم دیگه مونده که برم و قطعا جایی که میرم خونه والدینم که مسخره تر از ازدواجم هستن نیست.
من شکست خوردم و ناراحتم و از اینکه نمیتونم کاری کنم و از اینکه هیچکس دوستم نداره عصبی هستم. اعتراف کردنش واقعا سخته.
دلم میخواد به سرم چنگ بزنم و همه موهام رو بکنم و می‌دونم این یه واکنش عصبی خواهد بود.
نمی‌دونم تا حالا حسش کردین یا نه اما دل شکستگی واقعا درد فیزیکی هم داره، متاسفانه بارها قلبم تیر کشیده و بارها به جایی رفتم که تنهایی با این حالت وحشتناکم مقابله کنم، چرا؟ چون هیچکس براش مهم نبوده.
خدایا این احساس واقعا می‌تونه من رو بکشه.
وقتی نوجوون بودم همیشه خیال می کردم بالاخره اون مرد قد بلند و جنتلمن که کت و شلوار سیاه داره من رو از این والدین جهنمی نجات میده و بعد اون اومد و من سعی کردم تمام چیزهای بد که بقیه میگفتن رو نادیده بگیرم چون من با داستان های عاشقانه بزرگ شده بودم و تصورم از ازدواج چیز دیگه ای جز چیزی که توی رمان ها خونده بودم نبود.
بعد یکی یکی خط قرمز ها و حرمت هایی که شکسته شد و احساسات بدی که بهم میداد و ... رو نادیده گرفتم برای اینکه بتونم با شادی زندگی کنم.
در مقابل آدمها همیشه ازش خواستم که خوب رفتار کنه، از این متنفر بودم که مردم ببینن اونقدرا که باید به من اهمیت نمیده.
و بعد ظرف هارو نشستم، به هیچ سالن زیبایی نرفتم و خودم روی خونه حبس کردم چون نمی‌تونستم به چیزی جز این احساس که تمام احساساتم با این ازدواج هدر رفت فکر کنم، شستن ظرف ها مضخرف ترین کاری بود که در فروپاشی روانی می‌تونستم انجام بدم و بعد اشکها رو پاک میکردم و زندگی رو از اول شروع می کردم، غذا میپختم و با لبخند در رو باز می کردم و خدای من با دیدن صورت بی احساسش تمام محبتی که میخواستم نثارش کنم دود می شد.
بله اعتراف سخت بعدی اینه که من دوستش داشتم و هر بار از تضاد این احساس که اون دوستم نداره خورد شدم و نابود.
بدبختانه یا خوشبختانه من هیچ وقت به هیچ پسری اجازه ندادم که به قلبم بشینه، درخواست ها رو رد می کردم چون منتظر یه عشق واقعی بودم اما الان شاید ناراحت باشم چون هیچ چیزی رو تجربه نکردم ، همیشه دلم میخواست اولین مردی که دستش رو میگیرم یا می‌بوسم یا... عشق واقعیم باشه پس حتی وقتی با پسر خالم که همبازی بچگیم بوده هم دست میدادم حالم از خودم به هم میخورد چون ارزش خودم رو زیر پا میزاشتم.
در مقابل دلم میخواست مردی که باهاش ازدواج میکنم هم همینطور باشه، وقتی هر دو نفر برای اولین بار جنس مخالف رو لمس کنن و ببوسن چیزی که به وجود میاد یه علاقه عرفانی هست که هیچ چیزی نمیتونه اونو بشکنه.
اما تصور کنید اون همیشه دنبال موقعیتی برای تنها شدن با دوست دختر هاش بوده چیزی که هیچ وقت نمیتونه یادم بره اینه که حتی برای لمس بدنشون لباس هم پاره کرده چینن فردی اصلا می‌تونه به من اون عشق عرفانی که دنبالش بودم رو بده؟
اون آدم اولین بار های زندگیش با من نبود و قطعا آخرین ها هم با من نخواهد بود‌، وقتی به راحتی میتونم ببینم نگاهش روی بقیه دخترا رو در حالی که من کنارشم و هزارتا چیز اعصاب خورد کن دیگه چطور میتونم هنوز هم به این زندگی امید داشته باشم؟
بله من واقعا غمگینم و احساس میکنم غرورم رو شکستم که هر بار براش توضیح دادم من در زندگی مثل آب و غذا محتاج عشق هستم و بلا بلا بلا و اون فقط چشم هاش رو توی کاسه بچرخونه و بگه میشه بس کنی لطفا؟
به طرز وحشتناکی این اتفاقات اعتماد به نفس من رو گرفته، وقتی حدیث توی مکالمه تلفنی بهم گفت دوستت دارم، دقایق طولانی نشستم و گریه کردم.
خدای من بیشتر از چیزی که خودم هم تصور می کردم محتاج به عشق هستم و از تراژدی مرد ستیزانه متنفرم.
بله من عاشق اینم که توی مهمونی کنار شوهرم بشینم و در حالی که دست همدیگه رو گرفتیم از مهمونی لذت ببریم، به خونه بریم و با آرامش کنار همدیگه بخوابیم.
روز بعد با انرژی که از همدیگه میگیریم شروع کنیم.
من عاشق لمس های محبت آمیزی هستم که جنبه جنسی نداره.
من عاشق چشم های مردی هستم که فقط من رو ببینه و بعد اون میبینه که چطور اگه قلبم رو هم بخواد برای دادنش ثانیه ای تردید نمی کنم.
اما الان چیز دیگه ای نصیبم شده، توی مهمونی ها اکثرا باید استرس داشته باشم که خدای من الان کجاست؟ ممکنه همین الان توی ماشین در حال پاره کردن سوتین دیگه ای باشه؟ ممکنه الان تا خرخره در حال مست شدن باشه؟ ممکنه الان نگاهش هیز بچرخه روی زنی؟ ممکنه الان در حال درست کردن یه دردسر جدید باشه؟ و پاسخ همیشه بله هست.
و بعد بحث و رفتن به خونه و جدا خوابیدن بدون هیچ آرامشی مثل امشب که کاملا میشه احساسات منفی من( تمام احساست منفی که یه آدم می‌تونه داشته باشه) رو حس کرد.
گاهی فکر میکنم این واقعا حق من نبود، که البته درست هست اما چیزی که درست نیست اینه که به شدت ترغیب میشم برای گشتن دنبال حقی که ازم دریغ شد، یه عشق واقعی باشم.
اما هنوز هم میتونم خرده های خودم رو از روی زمین جمع کنم، اشک ها رو پاک کنم و بگم نه این کثافت کاری توی ذات من نیست.
بله فکر نمی کنم با این حال ذات و اخلاقیاتم اجازه بده که در وضعیت تاهل دنبال مردی راه بیوفتم.
و خبر بد در جامعه و بدتر و مضخرف تر اینکه در زندگی مشترک خودم رو با هیچ چیزی متصل به شوهرم نمی‌بینم و متاسفانه هیچ وقت احتمال پایبند بودن به عقاید صد در صد نیست پس شاید یک روز این زندگی اونقدر من رو شکسته باشه و اونقدر از کثیفی بعضی آدمها کثیف شده باشم و انقدر از همه آدمهایی که میشناسم زده و لگد مال شده باشم که با اطمینان خاطر دسته های چمدون رو بگیرم و برم برای همیشه و هیچ خبری از خودم ندم.
خب قطعا عشق رو پیدا خواهم کرد، این ساده ترین حق دختری هست که سالها تمام وسوسه ها رو از خودش دور کرد و اجازه نداد حریم هایی که فقط باید برای همسر باشد، شکسته شود.
بله شاید یک روز برم و قید تمام چیزهایی که امروز میخوام رو بزنم و جایی به تنهایی زندگی رو شروع کنم و شاید عشق رو هم پیدا کنم...

3:43

احساسات منفیدوست دخترزندگی مشترکعشق
۰
۰
M,ch
M,ch
میان لطافت و قدرت قدم می‌زنم و سعی می‌کنم ردِ صادقانه‌ای از خودم به جا بگذارم، اینجا تکه ای از روحم افتاده که خود واقعی من را روایت می کند.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید