امروز جمعه ۲ آبان ۱۴۰۴ زندگی من وارد مرحله جدیدی شد
ما از خانه ی بنیاد که ۵ سال در آن زندگی کردیم بودبم به سختی دل کندیم
من از مامانم و خواهرم درحالیکه عجله داشتند و هقهق گریه میکردند جدا شدم و در اتاقی در خوابگاه که فعلا تخت خالی ندارد ساکن شدم
به نظر میرسد تنهاتر از همیشه ام
تنها و درمانده در این دنیای تاریک
شب اول در خوابگاه بسیار کسل کننده بود اینجا در یک محل خارج از شهر و در یک بیابان قرار دارد رفتن به هر خیابانی یا مرکز خرید یا محل تفریحی از اینجا برای من که ماشین ندارم بسیار هزینه بر است
ته کارتم کلا ۸۰۰ تومن مانده که فردا هم باید بروم یک سری اقلام مورد نیازم را خرید کنم و میدانم این پول به زودی تمام میشود
از لحاظ مالی اصلا احساس امنیت نمیکنم و برای خرید هر چیز یک عالم حساب و کتاب میکنم و اگر واقعا ضروری نباشد نمیتوانم آن را بخرم
از همین الان دلم به شدت برای مامانم و خواهرم تنگ شده
ای کاش کنارشان بودم
از اینجا که من نگاه میکنم تاریکی بینهایت است
به امید شادی
با صورت خیس
۲ آبان ۱۴۰۴، خوابگاه