عنوان شاعرانهست اما میخوام ناله کنم... مثل همیشه... تیپیکال بنده... دقت کردید وقتی یه وقتایی حس میکنید اضافه اید؟ ببینید باید قضیه رو براتون بشکافم پس... دوست هایی که دارید شما رو میشناسن و چهرتون رو دیدن... قضاوتشون بر اساس شرایط زندگی شما و خانوادگی و مالی و ایناست همیشه. وقتی یخورده شما رو نادیده بگیرن یا وقتی سرشون گرم غصه خودشون باشه، من افسرده جور دیگری به ماجرا نگاه میکنم چون همیشه دنبال توجه از طرف خانواده بودم حالا فکر میکنم آها من اضافی ام؟ نکنه با من خوش نمیگذره؟ نکنه نکنه نکنه...؟ نکنه بامزه نیستم؟ خلاصه همهی این حرفا... وااای نمیتونم بگم چجوری زندگیم رو نابود کرده آخه تازگی دیگه بقیه رو هم همینجوری قضاوت میکنم (= اگه یه رفتاری خارج از حالت ایده آل نشون بدن... بنده رفتم که رفتم... وای کی قراره تموم شه؟ خستم خسته! چرا نمیتونم خودم رو از دام افسردگی و این باتلاق کوفتی منزوی کردن خودم نجات بدم؟ میرم ورزش و باشگاه و دمبل های سنگین و عرق و دوچرخه و پیاده روی و این حرفا که فقط یک لحظه فکر نکنم به چیزهای احمقانه... خدای بزرگ هستی؟ آخه الان فکر کنم نیاز دارم به کمکت... چیزهای اول رو گفتم که بگم از این به بعد بیشتر اینجا مینویسم (حتی شاید دلم خواست حالا که ورزش رو جدی گرفتم بیام بنویسم هر روز غذا چی میخورم کسی چی میخواد بگه) چون نمیخوام دیگه کارهای روزانه ام رو به دوست هام بگم... تصمیم گرفتم نه پیامی بدم، نه زنگی، نه پیامکی، هیچی. احساس میکنم حوصله ندارن. خسته شدن ازم شاید. حق هم دارن به قول یکی آخه ما سگ کی باشیم توی این دنیای به این بزرگی... هوا هم عجیب گرمه.